بخش اول : دين يا اديان

علل اختلاف اديان و مذاهب
پرسش 1. علل تعدد اديان و اختلاف بين آنها چيست؟

وقتى سخن از اديان گفته مى شود در يك تقسيم بندى مى توان آنها را به دو دسته تقسيم كرد: اديان بشرى و اديان آسمانى.
يك. اديان بشرى
پاره اى از اديان اساسا بنياد الهى نداشته و ادعاى آسمانى بودن هم ندارند، مانند اديان ابتدايى همچون آنيميسم(1) (جان پندارى)، پرى آنيميسم(2)(پيش جان پندارى)، توتميسم(3)، فتيشيسم(4) و... و نيز اديان فلسفى همچون آيين بودا،آيين كنفوسيوس و... تفاوت در اين اديان كاملاً طبيعى و روشن است؛ زيرا اين اديان اساسا زاييده فكر، فرهنگ و تاريخ بشرى است و وجود اختلاف در آنها به سبب تفاوت مبدأ پيدايش و پديدآورنده آنهاست.
دو. اديان وحيانى
مراد از اين دسته اديان، آنهاست كه از سوى خدا با انگيزش پيامبران و انزال وحى، به بشر ابلاغ شده است.
از ديدگاه قرآن دين خدا از حضرت آدم (علیه السلام) تا حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) يكى است و همه پيامبران به يك مكتب دعوت كرده اند.(5) بر اين اساس، همه پيامبران از يك سلسله اصول مشترك و سنت هاى ثابت و واحدى پيروى كرده اند؛ اصولى چون: دعوت به توحيد، رعايت تقوا، نفى شخصيت پرستى، دعوت به وحدت، تبشير و انذار، تحمل دشمنى و استهزاى جاهلان، دعوت به تعالى و...(6) در عين حال به جهاتى شريعت پيامبران با يكديگر متفاوت شده اند از جمله:
2-1. تفاوت محيط، سطح احتياج و استعداد مردم ؛ اين جهت غير قابل انكار است كه پيامبران براى هدايت مردم آمده اند؛ از اين رو، نوع دستورها و سطح مطالب و معارف، بايد در حدود رشد و درك جامعه و نيازهاى محيط باشد. طبعا بشر در قرون اوليه روابط اجتماعى بسيار محدودى داشت و نظام اجتماعى وى، گسترش و تفصيل زيادى نداشت. از اين رو، قوانين محدودى، زندگى او را اداره و رهبرى مى كرد. همين طور آرا، افكار و عقايد مختلفى در جامعه ابراز نشده بود، تا براى اصلاح، نياز به تذكّرات فراوان باشد. گسترش افكار، روابط، شناخت و برخورد با عوامل طبيعى و نيازمندى ها رفته رفته موجبات پيدايش دعوت، رسالت و پيامبر جديدى را فراهم مى كرد تا سرانجام محيط دعوت اسلامى و شرايط آن، ابلاغ دعوت نهايى و كامل الهى را ايجاب كرد.
2-2. وقوع تحريف ؛ بدون شك در طى زمان، تحريف و انحرافاتى در اديان گذشته از سوى گروهى پيروان نادان، يا رهبران مذهبى و يا مقامات خودخواه و سود پرست جامعه، به وجود مى آمد. در اين صورت لازم بود تا پيامبر ديگرى، بيايد و جهات انحراف و تحريف را خاطرنشان ساخته و دين گذشته را از آلودگى ها پيراسته سازد و يا آئين ناب الهى را با شريعت جديد عرضه دارد.
امّا از آنجا كه دوران خود اسلام، شروع زمان تسلّط بشر به ضبط، تدوين و حفظ آثار خود بود، قرآن بدون هيچ كم و كاست و تغييرى حفظ شد و بسيارى از آثار رسول اكرم (صلی الله علیه و آله) و ائمه هدى به خوبى براى آيندگان محفوظ ماند، بر اين اساس ديگر تجديد دعوت و آمدن پيامبرى جديد ضرورت ندارد.(7)

چرايى تكثر عقايد
پرسش 2. چرا عقيده انسان ها با هم متفاوت است؟

مردم به طور طبيعى در پاره اى از افكار و انديشه ها مختلف اند. اساساً تنوع افكار تا حدودى از ويژگى هاى شايسته و بايسته زندگى بشر است. آنچه اين عالم را از ملال و يك نواختى به در مى آورد و زيستن در آن را لذّت بخش و موجب خرسندى و خوش وقتى مى گرداند و قواى عقلانى، اخلاقى و ذوقى را رشد مى دهد؛ گونه گونى افكار و انديشه هاى انسان ها است. اين اختلاف تا زمانى كه به اصول مشترك اعتقادى و تفاهم در مسائل بنيادين، خللى وارد نسازد امرى مثبت تلقى شده است.
اصولاً اختلاف ها را بر دو نوع مى توان تقسيم كرد:
يك. اختلاف معقول و طبيعى
اين نوع اختلاف، ناشى از تنوع اطلاعات و زواياى نگرش مربوط به موضوعات مختلف و استعدادها و دريافت هاى گوناگون افراد است؛ مانند اختلاف نظر در دريافت واقعيات عالم هستى كه موجب ديدگاه هاى مختلف علمى و فلسفى مى شود. اين گونه اختلافات هيچ مانعى براى همكارى و همگرايى علمى و فكرى نيست. برهمين مبنا، دانشمندان بزرگ شيعه و سنى، بر آثار يكديگر حواشى بسيار زده اند؛ چنان كه تجريدالاعتقاد خواجه طوسى را ملاعلى قوشجى حواشى زده و كتاب احياءالعلوم غزالى را ملامحسن فيض كاشانى تهذيب كرده و كتاب محجه البيضاء را تأليف كرده است. اختلاف نظر معقول، مى تواند عامل پيشرفت در دو قلمرو علم و عمل تلقى شود.
اين تفاوت عقل ها را نيك دان
در مراتب از زمين تا آسمان
هست عقلى همچو قرص آفتاب
هست عقلى كمتر از زهره و شهاب
هست عقلى چون چراغى سرخوشى
هست عقلى چون ستاره آتشى(8)
اختلاف هاى طبيعى گونه هايى دارد كه در ذيل به برخى از آنها اشاره مى شود:
1-1. اختلاف طبيعى افراد در ادراك واقعيات ؛ براى مثال افرادى دچار خطاى حواس مى شوند و واقعيات را آن گونه كه هست، درك نمى كنند. ريشه اين اختلاف و تفاوت ها در ساختمان حواس و فعاليت هاى روانى آنان است. عوامل ارثى نيز مى تواند زمينه ساز برخى اختلاف ها باشد.
1-2. اختلاف هاى ناشى از شرايط محيطى و چگونگى برخورد انسان با عوامل محيطى.
1-3. اختلاف هاى ناشى از اندوخته هاى علمى ؛ كسب معارف و تجربه هاى گوناگون در افرادِ متفاوت كه خود موجب برداشت هاى مختلف گشته و در نتيجه منجر به پديدآمدن عقايد متفاوت است. اين نوع اختلاف ها مزاحم حيات فردى و اجتماعى انسان ها نيست بلكه دو نوع اخير آن عامل تكامل نيز خواهد بود.
دو. اختلاف نامعقول
اين نوع اختلاف، ناشى از عوامل انحرافى و نامطلوب است؛ مانند تفاوت ناشى از هوا و هوس هاى نفسانى. در طول تاريخ، اشخاصى با تظاهر به آزادى فكر و انديشه - اما به انگيزه عشق به قدرت يا شهرت - ادعاهايى كرده اند كه موجب پيدايش انواع اختلاف نظرهاى نامعقول شده است.
پاره اى از اختلافات نامعقول عبارتند از:
2-1. اختلاف هاى ناشى از عدم كنترل سودجويى ؛ هر چند اصل سودجويى يك ريشه طبيعى دارد، اما اگر اين پديده تعديل نشود، حيات بشرى به مخاطره خواهد افتاد. اگر افراد به مهار خواسته هاى خود نپردازند، اختلاف مصنوعى زيان بارى ايجاد خواهد شد.
2-2. اختلاف هاى ناشى از دسته بندى هاى اجتماعى ؛ مانند اختلافات ملى، قومى و... كه برخى از آنها براساس خودخواهى ها و نفس پرستى ها سامان مى يابد و به تبع خود اختلافاتى را پديد مى آورد.(9)

حقانيت اسلام و پلوراليسم دينى
پرسش 3. چگونه مى توان حقانيت اسلام را نسبت به مسيحيت و يهوديت اثبات كرد؟ چه اشكالى دارد كه همه اديان بر حق باشند و «پلوراليسم دينى» صحيح باشد؟

در رابطه با مسئله حقانيت اديان (پلوراليسم دينى )(10) يا دين واحد، بايدچند انگاره را مورد توجه قرار داد:
يك. چيستى حقانيت اديان
با بررسى نظريه پلوراليسم دينى، مى توان قرائت رايج ادعاى حقانيت اديان را مشتمل بر انگاره هاى زير دانست:
1-1. منظور از حقانيت اديان اين است كه اعتقادات آنها، صادق و پذيرش و تعبّد به آنها، جايز بوده و موجب رستگارى پيروانشان است.
1-2. منظور از حقانيت اديان، صرفا بر حق بودن عَرْضى است؛ نه در طول زمان. به عبارت ديگر، سخن بر سر اين نيست كه آيين هر پيامبرى، در زمان خود حق بوده است؛ بلكه همه يا تعدادى از اديان، در همه زمان ها برحق اند.
1-3. حقانيت اديان، به طور مساوى است؛ نه داراى مراتب تشكيكى. به عبارت ديگر بر اساس اين انگاره، نمى توان «بر حق بودن» را درجه بندى كرد تا در پرتو آن، دينى، بهره مندى بيشترى از حقيقت كسب كند و دين ديگر، در رتبه فروتر از آن قرار گيرد. بر اساس اين انگاره، هيچ فرقى بين اسلام، يهوديت، مسيحيت و ديگر اديان نيست.
1-4. منظور از حقانيت اديان، صرفا در جهات مشتركشان نيست؛ بلكه در نگاه پلوراليستى اديان - با اختلافاتى كه دارند - برحق اند؛ يعنى، هم توحيد اسلامى بر حق است، هم تثليث مسيحى، هم ثنويت زرتشتى و هم بى خدايى بودايى گرى!
دو. عقل و پلوراليسم دينى
ژرف كاوى هاى عقلى، بطلان پلوراليسم دينى را آشكار مى سازد. اين مسئله دلايل متعددى دارد؛ از جمله:
2-1. استلزام تناقض(11) ؛ اديان موجود داراى آموزه هايى هستند كه بعضى از آنهابا يكديگر در تضاد و يا تناقض مى باشد. بنابراين حقانيت همه آنها، مستلزم جمع ضدين يا جمع نقيضين است و چنين چيزى محال است. به عنوان مثال آيين اسلام، بر يكتايى خداوند تأكيد دارد. در مقابل، مسيحيت قائل به «تثليث» - يعنى، خداى پدر، خداى پسر و خداى روح القدس - است! زرتشتى گرى نيز به «ثنويت» و دوگانه پرستى گرايش دارد! هر يك از اين آموزه ها، نافى ديگرى است. بنابراين اگر هر سه دين، بر حق باشند، بايد هم يكتاپرستى صحيح باشد، هم دوگانه پرستى و هم سه گانه پرستى؛ چنين چيزى به تناقض مى انجامد و محال است؛ زيرا يگانگى خداوند، مساوى با نفى دو يا سه انگارى او است.
2-2. خودستيزى(12) ؛ حقانيت همه اديان، خودستيز است؛ زيرا هر دينى آموزه هاىمخالف در دين هاى ديگر را نفى كرده و يا به طور كلى دين ديگر را باطل مى انگارد. بنابراين هر يك از اين اديان - اگر بر حق باشند - بايد اين ادعايشان نيز حق بوده و مورد قبول قرار گيرد. بنابراين از حقانيت هر دين، بطلان ديگر اديان به دست مى آيد و پلوراليسم دينى، با حق انگارى همه اديان، بطلان همه آنها را نتيجه مى دهد. از اين رو گفته شده است: پلوراليسم دينى، خود برانداز است و عليه خود حكم مى كند.
2-3. استلزام شكاكيت دينى ؛ پنداره پلوراليسم دينى، مبتنى بر نظريه «نسبيت معرفت»(13) و يا شكاكيت است و سرانجامى جز شكاكيت(14) دينى ندارد؛زيرا اين انگاره از سويى، به حقانيت همه اديان حكم مى كند و از ديگر سو، اديان موجود يكديگر را نفى مى كنند! نتيجه اين تعارض، چيزى جز همان شكاكيت و سرگردانى نيست.
سه. معيار دين حق
براساس آنچه گذشت روشن شد كه همه اديان، نمى توانند از حقانيت مساوى برخوردار باشند؛ اكنون اين سؤال پديد مى آيد كه از ديدگاه خرد، چه راهى براى تشخيص دين حق و تمييز آن از ديگر اديان وجود دارد؟ به عبارت ديگر ملاك حقانيت يك دين و روش سنجش آن، از ديدگاه عقلى چيست؟
در اين باره مى توان گفت دينى بر حق است كه:
3-1. عقايد و آموزه هاى آن، نه تنها خردستيز نباشد؛ بلكه به وسيله عقل و برهان مورد تأييد قرار گيرد.
3-2. داراى خاستگاه الهى باشد.
3-3. آموزه هاى آن تحريف نشده باشد.
3-4. از سوى پيامبران بعدى الهى نسخ نشده باشد.
3-5. از ديگر اديان موجود، جامع تر و كامل تر باشد.
بررسى تطبيقى اديان براساس اين موارد، تحقيقى گسترده و فراخ دامن مى طلبد. در عين حال به طور فشرده و كوتاه، اشاراتى در مقايسه چند دين بزرگ خواهيم داشت:
الف. مهم ترين ركن اساسى يك دين، «خداشناسى» آن است. در اين راستا گفتنى است آموزه خداشناسى و توحيد(15) در اسلام، خردپذيرترين آموزه است و ادله متقن بسيارى بر آن گواهى مى دهد. اثبات توحيد به خودى خود، ابطال كننده آموزه «تثليث» و «ثنويت» است. بنابراين همين مسئله، به تنهايى براى اثبات عدم حقانيت اديان غير الهى (مانند بودايى گرى ) و هر دين مشتمل بر شرك (مانند مسيحيت و زرتشتى گرى ) كافى است.
ب. بسيارى از اديان، به رغم دارا بودن پيشينه الهى، در طول تاريخ دچار تحريفات چشمگيرى شده و اصالت خود را از دست داده اند. همين مسئله باعث شده كه آموزه هاى خردستيز بسيارى در اين اديان رخ نمايد. اكنون از باب نمونه تنها به چند نمونه از تحريفات عهدين اشاره مى شود:
تحريفات عهدين:
1. تناقضات ؛ ارنست رنان(16) درباره كتاب مقدس مى نويسد: «... اكنون با توجه به مطالعه دقيقى كه در كتاب مقدس انجام داده ام، در عين حال كه گنجينه هايى تاريخى و زيباشناختى بر من نمايان شد، اين نكته نيز براى من اثبات شد كه اين كتاب همچون ديگر كتب قديمى از تناقضات، اشتباهات و خطاها مستثنا نيست. در اين كتاب داستان هاى دروغين، افسانه ها و آثارى كه كاملاً نگارش يافته انسان است، وجود دارد».(17)
2. اتهامات ناروا به پيامبران ؛ علاوه بر رسوخ تحريفات بنيادى و اعتقادى در كتاب مقدس، پاره اى از اتهامات ناروا و غيراخلاقى به برخى از پيامبران نسبت داده شده است كه قلم از بيان آن شرم دارد!!(18)
در عهد قديم درباره حضرت لوط (علیه السلام) آمده است كه دخترانش وى را شراب نوشانده، مست كردند و با او همبستر شدند.(19) همچنين داستان شرم آورى درباره حضرت داوود (علیه السلام) در عهد قديم (كتاب دوم سموئيل) آمده است. براساس اين داستان وى از پشت بام زن زيباى «اوريا» را ديد كه در حال شست و شوى خود بود. حضرت داوود (علیه السلام) به آن زن علاقه مند شد و به گونه اى، اسباب فرستادن اوريا به جنگ و كشته شدن وى را فراهم ساخت و پس از گذشت مدت ماتم فقدان اوريا، همسر او را به خانه خود برد.(20)
نيز در عهد عتيق آمده است كه حضرت سليمان (علیه السلام) بر اثر وسوسه همسران خويش در آخر عمر بت پرست شد.(21)
3. وجود افسانه ها ؛ وجود افسانه هاى بى پايه در كتاب مقدس، يكى ديگر از جنبه هاى تحريف آن است؛ از جمله مى توان به كشتى گرفتن حضرت يعقوب با خدا و غلبه او بر خدا، اشاره كرد!!(22)
«اوريگن» برجسته ترين عضو مكتب تفسيرى اسكندريه در رابطه با وجود افسانه هاى غيرعقلانى در عهدين مى نويسد: «حتى اناجيل مملو از چنين عباراتى است؛ مانند اين جمله كه «وقتى كه شيطان عيسى را بالاى كوهى بلند مى برد تا از آنجا قلمرو كل جهان و عظمت آن را به او نشان دهد»(23) خواننده دقيق صدها عبارت مشابه ديگر در اناجيل مى يابد؛ مطالبى كه او را متقاعد خواهند ساخت كه حوادثى كه اصلاً رخ نداده اند داخل گزارش حوادثى شده اند كه به راستى رخ داده اند»(24)
4. گناه جبلى ؛ مسيحيان معتقدند: آدم در بهشت به گناه آلوده و اين گناه به حساب همه فرزندان او نوشته شده است؛ يعنى، انسان ذاتا با به دوش كشيدن بار گناه، به دنيا مى آيد! هر چند پس از آمدن به دنيا هيچ گناهى مرتكب نشود و هرگونه تلاش و عمل او در رهايى از اين خطا، سودى نخواهد بخشيد و تصليب و به دار كشيده شدن حضرت عيسى، كفّاره گناه ذاتى و جبلى انسان است! پس انسان نه با اختيار خويش گنهكار و پليد گشته و نه با گزينش اختيارى خود پاك مى شود!
5. تقويت ظلم ؛ يكى ديگر از آموزه هاى نامعقول كتاب مقدس، توجيه ظلم و ستم و دعوت به سكوت در برابر حاكمان ظالم، به بهانه اين است كه آنان، حاكم و سايه خدا در زمين اند!!(25)
وجود آموزه هاى غيرعقلانى، در كنار طرح مسئله تثليث و تجسيم و وجود تناقض هاى متعدد در متن كتاب مقدس(26)، دليل روشنى بر عدم حقانيت يهوديت و مسيحيت امروزى در برابر اسلام است.
افزون بر آن تحقيقات علمى و زبان شناختى، بر عدم وثاقت متون مقدس گواهى داده است. توماس ميشل - استاد الهيات مسيحى - بر آن است كه به اعتقاد بيشتر متفكران كاتوليك، پروتستان و ارتودوكس، كتاب هاى مقدس، املاى الهى نيست و داراى عصمت لفظى نمى باشد و گاهى نويسندگان بشرى، نظريات غلط يا اطلاعات اشتباه آميزى را در متن كتاب باقى گذاشته اند.(27)

قرآن و پلوراليسم دينى
پرسش 4. ديدگاه اسلام و قرآن درباره حقانيت اديان و پلوراليسم دينى چيست؟ آيا اسلام پيروان ديگر اديان را اهل دوزخ مى داند؟

قرآن حقانيت طولى شرايع انبياى الهى را مى پذيرد و همه آنها را در عصر خود اسلام مى داند؛ اما حقانيت عرضى اديان معارض با اسلام را نمى پذيرد.
آيات قرآنى علاوه بر دلالت بر انحصار دين حق در اسلام و نفى پلوراليسم و تكثّرگرايى دينى، به صراحت با بعضى از اصول و مبانى پلوراليسم، مخالف است و آن را ابطال مى كند.
آياتى كه در اين زمينه وجود دارد، به چند بخش تقسيم مى شود:
يك. امكان رسيدن به حقيقت
آياتى از قرآن با مبناى شكاكيت و نسبيت گرايى و عدم امكان دستيابى به حقيقت - كه از مبانى و پيش فرض هاى پلوراليسم دينى است - در تضاد و تقابل است و نشان مى دهد كه از ديدگاه قرآن، به هيچ وجه شكاكيت و نسبيّت در دين، مورد پذيرش نيست و رسيدن به «حقيقت» امكان پذير است.
اين آيات عبارت است از:
1-1. آياتى كه شك ورزان را مورد سرزنش قرار مى دهد.(28)
1-2. آياتى كه ادله پيامبران را روشن و آشكار و ترديد شكاكان را بى وجه معرفى مى كند.(29) براى مثال در رابطه با آشكار بودن حقيقت اسلام مى فرمايد: «لا إِكْراهَ فِى الدِّينِ قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ »(30) «هيچ اكراهى در دين نيست؛ به درستى كه راه هدايت از گمراهى، روشن گرديد».(31)
1-3. آياتى كه امر به تبعيت از علم و يقين و نهى از پيروى ظن و گمان دارد.(32)
دو. عدم قبول غير اسلام
اين آيات با صراحت، اسلام را تنها دين حق و صراط مستقيم معرفى مى كند و عقايد پيروان ساير اديان را باطل دانسته و آنان را به پيروى از اسلام دعوت مى كند:
2-1. «وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الاْءِسْلامِ دِيناً فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِى الاْخِرَةِ مِنَ الْخاسِرِينَ »(33) «و هر كس جز اسلام، دينى [ ديگر] جويد، هرگز از وى پذيرفته نشود و وى در آخرت از زيانكاران است». البته اسلام همه پيامبران الهى را راهبر به سوى «حقيقت» دانسته و دين همه را اسلام مى داند. بنابراين پيروى از پيامبران خدا، در عصر رسالتشان، همان اسلام است و مصداق آن در زمان رسالت حضرت ختمى مرتبت، پيروى از آيين حضرت محمد(صلی الله علیه و آله) است.(34)
2-2. «وَ لَنْ تَرْضى عَنْكَ الْيَهُودُ وَ لاَ النَّصارى حَتّى تَتَّبِعَ مِلَّتَهُمْ قُلْ إِنَّ هُدَى اللّهِ هُوَ الْهُدى وَ لَئِنِ اتَّبَعْتَ أَهْواءَهُمْ بَعْدَ الَّذِى جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ ما لَكَ مِنَ اللّهِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لا نَصِيرٍ»(35) «هرگز يهوديان و ترسايان از تو راضى نمى شوند، مگر آنكه از كيش آنان پيروى كنى. بگو: در حقيقت، تنها هدايت خدا است كه هدايت [ واقعى] است و چنانچه پس از آن علمى كه تو را حاصل شد، از هوس هاى آنان پيروى كنى، در برابر خدا سرور و ياورى نخواهى داشت».
2-3. «وَ قالَتِ الْيَهُودُ عُزَيْرٌ ابْنُ اللّهِ وَ قالَتِ النَّصارى الْمَسِيحُ ابْنُ اللّهِ ذلِكَ قَوْلُهُمْ بِأَفْواهِهِمْ يُضاهِؤنَ قَوْلَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ قَبْلُ قاتَلَهُمُ اللّهُ أَنّى يُؤفَكُونَ »(36) «و يهود گفتند: عُزَير، پسر خدا است و نصارا گفتند: مسيح، پسر خدا است! اين سخنى است [ باطل] كه به زبان مى آورند، و به گفتار كسانى كه پيش از اين كافر شده اند، شباهت دارد. خدا آنان را بكشد؛ چگونه [ از حق] بازگردانده مى شوند؟!»
آيات فراوان ديگرى از اين سنخ وجود دارد كه شما را به تأمّل و تدبّر بيشتر در آنها ارجاع مى دهيم.(37)
سه. دين همه انسان ها
بسيارى از آيات قرآن، همه انسان ها را مخاطب قرار داده و به دين اسلام دعوت نموده و قرآن و پيامبر اسلام را هادى همه انسان ها معرفى كرده است.
از جمله اينكه مى فرمايد: «وَ ما أَرْسَلْناكَ إِلاّ كَافَّةً لِلنّاسِ بَشِيراً وَ نَذِيراً »(38) «و ما تو را نفرستاديم، مگر براى همه مردم تا [ آنها را به پاداش الهى] بشارت دهى و [ از عذاب او ]بترسانى...».
در جاى ديگر مى فرمايد: «قُلْ يا أَيُّهَا النّاسُ إِنِّى رَسُولُ اللّهِ إِلَيْكُمْ جَمِيعاً »(39) «بگو: اى مردم! من فرستاده خدا به سوى همه شما هستم».
در رابطه با همگانى بودن قرآن در موارد مختلفى مى فرمايد: «إِنْ هُوَ إِلاّ ذِكْرٌ لِلْعالَمِينَ »(40) «آن كتاب (قرآن ) نيست، مگر تذكرى براى همه جهانيان».
چهار. فراخوانى اهل كتاب به اسلام
قرآن مجيد، اهل كتاب را به اسلام فراخوانده و روى گردانى از آن را كفر و حق پوشى تلقى نموده و به شدت از آن توبيخ مى كند:
«اى اهل كتاب! پيامبر ما به سوى شما آمد؛ در حالى كه بسيارى از حقايق كتاب [ آسمانى] را كه شما مخفى داشتيد، روشن مى سازد و از بسيارى از آنها صرف نظر مى كند. آرى از جانب خدا به سوى شما نور و كتاب آشكارى آورد. خداوند به بركت آن، كسانى كه خشنودى او را پيروى كنند، به راه هاى سلامت هدايت مى كند و به فرمان خود، از تاريكى ها به سوى روشنايى مى برد و آنها را به راه راست هدايت مى كند»(41)
قرآن در جاى ديگر مى فرمايد: «يا اهل الْكِتابِ لِمَ تَكْفُرُونَ بِآياتِ اللّهِ وَ أَنْتُمْ تَشْهَدُونَ »(42) ؛ «اى اهل كتاب! چرا به آيات خدا كافر مى شويد، در حالى كه [ بر درستى آن] گواهيد».
در اين زمينه آيات فراوان ديگرى وجود دارد كه بر بطلان پلوراليسم دينى، به گونه هاى مختلف دلالت دارد و همگان را به بررسى و شناخت اسلام و پيروى از آن فرا مى خواند.(43)
تفكيك حقيقت و معذور بودن:
دين حق و صراط مستقيم، واحد است و بايد معذور بودن را از مسئله حقانيت، جدا كرد. پيروان ساير اديان، خارج از شريعت حق و مطلوب الهى اند؛ اما چه بسا در صورت وجود شرايطى، از جمله: جهل غيرمقصّرانه نسبت به اسلام، طالب حقيقت بودن در سويداى دل، جست و جوى آن در حد مقدور و پاى بندى به احكام عقل و فطرت، اهل نجات به شمار آيند.
بر اين اساس هر چند راهشان «صراط مستقيم» و دين حق نيست؛ اما در روز قيامت، نزد خداوند معذوراند. قرآن از اين گروه به «مستضعف» و «مرجون لامراللّه » ياد كرده است. اين گروه ضمن معذور بودن، به تناسب صدق باطنى و نوع عقايد و رفتار و به عبارت ديگر متناسب با ميزان «حسن فاعلى» و «حسن فعلى»، بهره اى از سعادت برده و به درجه اى از سعادت نائل خواهند شد.
چكيده ديدگاه اسلام عبارت است از:
1. دين حق، تنها اسلام است. اسلام همان آيين توحيدى به معناى كامل كلمه و در همه ابعاد آن است كه دين همه پيامبران الهى بوده و آنان، همگان را به سوى آن دعوت كرده اند. بنابراين آموزه هايى چون تثليث، ثنويت و... هرگز بنياد و اساس درستى ندارد.
2. از نظر اسلام، شريعت داراى كثرت طولى است؛ يعنى، آنچه در طول تاريخ تغيير كرده، شريعت الهى بوده است و هر پيامبر صاحب شريعتى، شريعت پيشين را نسخ نموده و شريعت كامل تر و متناسب با رشد بشر و مقتضيات زمان، عرضه كرده است. بنابراين تكثّر طولى - نه عرضى - شريعت وجود داشته است و با شريعت خاتم همه شرايع پيشين نقض شده و تنها دين مقبول، شريعت محمدى (صلی الله علیه و آله) است.
3. نجات و رستگارى انسان، تابع حجت هايى است كه خداوند بر انسان تمام كرده و پاسخ انسان به آنها است. هر كس در حد حجت هاى درونى (عقل، فطرت و...) و بيرونى (تعاليم پيامبران ) - كه به آنها دسترسى داشته و يا مى توانسته دست يابد - مسئول و وراى آن معذور است.(44)

قيامت غيرمسلمانان
پرسش 5. از ديدگاه قرآن آيا يهوديان، مسيحيان و زرتشتيان نيز مانند مسلمانان اهل نجات و رستگارى اند يا نه؟

در برابر اين پرسش سه رويكرد وجود دارد:
يك. انحصار گرايى سخت گيرانه
براساس اين گمانه در ميان همه اهل زمين تنها پيروان دين و مذهب و فرقه واحدى اهل نجات و رستگارى اند. به عنوان مثال تنها مسلمان شيعه دوازده امامى پايبند به همه اصول مذهب و احكام شريعت امكان رستگارى دارد و ديگران همه نارستگارانند. چنين نگرشى نه مبناى خردپذيرى دارد و نه با منطق اسلام تلائم دارد. از نظر عقلى اين گمانه مغاير با اصل غلبه خير بر شر است و از نظر دينى با غلبه رحمت خدا و هدف اساسى خلقت انسان و ملاك ها و معيارهاى رستگارى و نارستگارى ناسازگارى دارد.(45)
دو. تكثرگرايى نجات
براساس اين گمانه، همه پيروان اديان اهل نجات و رستگارى اند. به عبارت ديگر شرط نيك فرجامى فقط دين دارى است و بس، اما اينكه كدامين دين را برگزينيم هيچ نقشى در اين زمينه ندارد. اين گمانه مبتنى بر پلوراليسم دينى است كه بطلان و ناراستى آن از نظر عقل و دين مورد بررسى واقع شد.(46)
سه. قرآن و نجات گرايى اعتدالى
قرآن در باب نجات نه سخت گيرى انحصارگرايانه را برمى تابد و نه كثرت گرايى حق و باطل يكسان انگار را. در نگاه قرآن كفر و انحراف از دين حق دوگونه است:
1. كفر عناد و لجاجت (جحود)؛ كسى كه داراى چنين كفرى است از نظر اسلام قطعا مستحق عقوبت است.
2. كفر جهالت و نادانى؛ چنين كفرى اگر ناشى از تقصير و كوتاهى عمدى شخص نباشد، بلكه صاحب آن از سويداى دل جوياى حقيقت و پيرو آن در حدى كه با آن آشناست باشد و با قلب سليم و تسليم قلبى در برابر حق، خدا را ملاقات كند؛ خداوند او را معذب نمى سازد؛ چرا كه عذاب خدا تابع حجت هايى است كه بر بندگان تمام كرده و واكنش هاى منفى آگاهانه و حق ستيزانه آنها در برابر حجج الهى.
قرآن ضمن آنكه تنها دين حق و صراط نجات را آيين اسلام مى داند، به نكات مهمى در كنار اين مسئله پيرامون شرايط نجات و رستگارى اشاره مى كند از جمله:
الف. درباره قيامت مى فرمايد: «يوْمَ لا يَنْفَعُ مَالٌ وَلا بَنُونَ. اِلاّ مَنْ أَتَى اللّه بِقَلْبٍ سَلِيم»(47) «روزى كه مال و پسران سود نبخشد جز اينكه كسى با قلب سليم نزد خدا بيايد. قلب سليم نيز قلب تسليم در برابر خدا و حقيقت است».
ب. از طرف ديگر قرآن مى فرمايد: «وَ مَا كُنَّا مُعَذِّبِينَ حَتَّى نَبْعَثَ رَسُولاً»(48) «ما چنين نيستيم كه رسول نفرستاده (بدون اتمام حجت) كسى را عذاب كنيم».
ج. در جاهاى ديگر قرآن يادآور شده است كه «اِنَّ اللّه لا يُضَيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنينَ»(49) «خدا هرگز پاداش نيكوكاران را تباه نمى سازد».
از آنچه گذشت روشن مى شود كه سعادت اخروى در گرو عوامل متعددى است از جمله:
- حُسن فعلى يا گزينش راه درست،
- حُسن فاعلى يعنى سلامت و پاكى درون و تسليم امر حق بودن،
- برقرارى حجت الهى و چگونگى برخورد و واكنش هاى انسان در برابر آن.
انگاره فوق خرد پذيرترين انگاره است؛ در اين انگاره از سويى مسئوليت انسان در جستجو و گزينش راه حق محفوظ است و از ديگر سو هيچ انسانى صرفا به جهت عدم دستيابى غيرارادى به راه حق و حقيقت مورد عذاب و شقاوت قرار نمى گيرد.(50)
بنابراين كسانى كه پس از آگاهى از حق و آشكار شدن چهره اسلام، بر شرايع گذشته به ويژه با تحريفاتى كه در آنها رخ داده باقى بمانند، از آنان پذيرفته نيست و از زيانكاران خواهند بود: «وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الاْءِسْلامِ دِيناً فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِى الاْخِرَةِ مِنَ الْخاسِرِينَ »(51) «و هر كس جز اسلام، دينى [ ديگر] جويد، هرگز از وى پذيرفته نشود، و در آخرت از زيانكاران است».
مگر در مورد جاهلان قاصر كه حكم آنان با خداست و به تناسب حسن فاعلى و حسن فعلى شان اميد به لطف و عنايت الهى در مورد آنان وجود دارد.

حقانيت پيروان اديان
پرسش 6. با توجه به آيه 62 سوره «بقره» آيا مى توان به درستى پلوراليسم دينى معتقد شد؟

متن آيه ياد شده چنين است: «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ الَّذِينَ هادُوا وَ النَّصارى وَ الصّابِئِينَ مَنْ آمَنَ بِاللّهِ وَ الْيَوْمِ الاْخِرِ وَ عَمِلَ صالِحاً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ»(52) «در حقيقت آنان كه [به اسلام] ايمان آوردند و يهوديان و مسيحيان و صائبان، هر كس به خدا و روز بازپسين ايمان داشت و كار شايسته كرد؛ پس پاداششان را نزد پروردگارشان خواهند داشت و نه بيمى بر آنان است و نه اندوهناك خواهند شد».
اين آيه مربوط به دو گروه است:
1. مسلمانان،
2. كسانى از پيروان شريعت هاى آسمانى كه بدون تعصب و لجاجت، بر آيين خداپرستى و ايمان به معاد زندگى كرده اند.
اما كسانى كه چهره جديد حق را شناخته و از روى لجاجت و تعصب، از ايمان به اسلام خوددارى مى كنند مصداق اين آيه نخواهند بود. زيرا قرآن در جاهاى ديگر وضعيت اين گروه را روشن ساخته و آنان را كافر و مشمول لعنت الهى دانسته و مى فرمايد: «وَ لَمّا جاءَهُمْ كِتابٌ مِنْ عِنْدِ اللّهِ مُصَدِّقٌ لِما مَعَهُمْ وَ كانُوا مِنْ قَبْلُ يَسْتَفْتِحُونَ عَلَى الَّذِينَ كَفَرُوا فَلَمّا جاءَهُمْ ما عَرَفُوا كَفَرُوا بِهِ فَلَعْنَةُ اللّهِ عَلَى الْكافِرِينَ »(53) «و هنگامى كه از جانب خداوند، كتابى (قرآن) كه مؤيد آنچه نزد آنان است، برايشان آمد و از ديرباز [ در انتظارش ]بر كسانى كه كافر شده بودند، پيروزى مى جستند؛ ولى همين كه آنچه [ كه اوصافش ]را مى شناختند، برايشان آمد، انكارش كردند؛ پس لعنت خدا بر كافران باد».
چنانكه مشاهده مى شود، آيه فوق كسانى كه پس از نزول قرآن از ايمان به آن سرباز مى زنند را كافر و مورد لعن الهى قلمداد كرده است.
احتمال ديگر اين است كه اين آيات هشدارى است به مدعيان اسلام و مسيحيت و يهوديت كه عنوان و اسم، كارساز نيست؛ بلكه ملاك ارزش «ايمان واقعى به خدا و قيامت و بندگى او» است و لازمه اين ايمان و بندگى چيزى جز سرسپردگى در برابر همه قوانين الهى نيست. لازمه اين سرسپردگى كامل و تمام عيار هم اين است كه شخص در هر عصرى كه زندگى مى كند به آخرين پيام و شريعت الهى كه جامع ترين و كامل ترين آنهاست تسليم شود.(54)
بنابراين آيه شريفه، دلالتى بر درستى «پلوراليسم» به معناى حقانيت عرضى اديان و شريعت هاى مختلف ندارد؛ بلكه براى همگان «يك حق واقعى» را تعريف مى كند و آن ايمان راستين به خدا و معاد و پايبندى به عمل صالح است كه مصداق آن در هر زمان پيروى از آخرين شريعت الهى است.(55)
در نتيجه آيه مربوط به پيروان اديان مذكور در زمان اعتبار آنها يعنى پيش از نسخ آنها توسط شريعت حضرت خاتم المرسلين مى باشد.

راه شناخت حقانيت
پرسش 7. شاخص هاى حقانيت چيست و چگونه مى توان حقانيت و درستى يك دين را باز شناخت؟

حقانيت يك دين در گرو سه امر است: 1. بنياد الهى، 2. تحريف نشدن كتاب آسمانى آن، 3. نسخ نشدن توسط شريعت الهى پسين.
براى شناخت آنكه يك دين واقعا چنين بوده و همه ويژگى هاى فوق را دارد روش هاى مختلفى وجود دارد:
يك. بنياد الهى
اصل الهى بودن يك دين از راه هاى زير قابل بررسى است:
1-1. آموزه هاى دين؛ با مراجعه به آموزه هايى كه هر دينى براى خود دارد - چه اين آموزه ها در قالب كتاب مقدس باشد يا گفتارهاى پيامبر آن دين - مى توان پى برد كه آيا يك دين، واقعا دين حق الهى است يا خير؟ در اينجا معقول و منطقى بودن، داشتن هماهنگى و انسجام، پاسخ گويى به نيازهاى ابدى و اساسى انسان، وجود نظام اعتقادى و ارزشى و عبادى، هدفمند بودن و مطابقت داشتن با سير و سرشت جوهرى انسان، بهترين شاخص هايى است كه مى تواند ما را به حق بودن يك دين رهنمون شود.
1-2. تأييد دين قبلى يا بعدى؛ از آنجا كه اديان آسمانى، با يكديگر پيوند وثيق و عميقى دارند و هر دينى مؤيّد و تكميل كننده دين قبلى است؛ مى توان با مراجعه به نصوص معتبر رسيده از پيامبرى كه حق بودن دينش براى ما به اثبات رسيده است، كشف كرد كه آيا اديان ديگر، به تأييد اين دين رسيده اند يا نه؟ اين روش از جايگاه ويژه و خاصى برخوردار است كه كمتر بدان توجه شده است. از طريق اين روش عدم حقانيت همه اديان ادعايى پس از پيامبر خاتم نيز ثابت مى شود.
1-3. اعجاز؛ معجزه پيامبر يكى از دلايل اثبات صدق نبى و بنياد الهى دين اوست. معجزه پيامبر بايد به طور قطعى اثبات شود. بنابراين كسى كه در حقانيت دينى تحقيق مى كند بايد خود آن معجزه را مشاهده كند و يا از طريق نقلى كه صدق آن قطعى و غيرقابل ترديد است با آن آشنا شود. مورد نخست تنها در مورد حاضرين در محضر پيامبر امكان پذير است و غايبان از آن بى بهره اند، جز در مورد قرآن كه معجزه زنده و ابدى است و همگان مى توانند با اين سند رسالت ارتباط مستقيم برقرار كنند.
1-4. روش تاريخى؛ با رجوع به گزارش هاى مستند، معتبر و كافى تاريخى، مى توان فهميد كه آيا دين خاصى داراى ويژگى ها و خصايصى است كه بيان شد يا خير؟ تاريخ در اين باره، يكى از منابع شناخت ما در اديان مطابق با واقع است.
گفتنى است اين چهار روش در عين مجزّا بودن از يكديگر، در پاره اى موارد مى توانند مكمل يكديگر در اثبات حقانيت يك دين باشند.
دو. تحريف ناشدگى
صرف بنياد الهى در اصل نخستين يك دين براى اثبات حقانيت فعلى آن كافى نيست؛ بلكه بايد وثاقت كتاب آسمانى آن از جهت مصون بودن از تحريف و دستكارى هاى بشرى نيز ثابت شود.
براى اثبات وثاقت كتاب آسمانى، يعنى استناد قطعى آن به پيامبر و تحريف نشدن آن، مى توان از روش هاى 1-1 (آموزه هاى دين) و 1-2 (تأييد دين قبلى يا بعدى) و 1-4 (روش تاريخى) استفاده نمود. در مورد قرآن به لحاظ اعجاز بودنش روش 1-3 (اعجاز) نيز كاربرد دارد.
سه. نسخ ناشدگى
نسخ شدن يا نشدن يك دين از دو طريق به دست مى آيد:
3-1. عدم پيدايش شريعت حقه پسين؛ براساس اين ضابطه تا زمانى كه شريعت الهى جديدى نازل نشود شريعت قبلى باقى است و با پيدايش شريعت جديد منسوخ خواهد شد. اين روش نسخ نشدن را به طور موقت ثابت مى كند و با آمدن شريعت جديد براى هميشه شريعت پيشين منسوخ شناخته مى شود. از اين رو با آمدن شريعت اسلامى همه شرايع پيشين براى هميشه منسوخ خواهند بود.
3-2. ادعاى خاتميت؛ دينى كه اصل الهى بودن و تحريف ناشدگى كتاب آسمانى آن ثابت شده باشد اگر ادعاى خاتميت كند، به لحاظ صدق قطعى اين ادعا نسخ ناپذيرى آن براى هميشه ثابت مى شود و ملاكى براى كشف كذب و عدم حقانيت همه اديان ادعايى بعدى خواهد شد. اين مسئله تنها در مورد اسلام ختميه صادق است. از اين رو حقانيت در زمان حاضر و پس از اين براى هميشه تنها اختصاص به اسلام محمدى (صلی الله علیه و آله) دارد.

برترى اسلام
پرسش 8. امتياز اسلام بر ديگر اديان چيست؟ چرا بايد مسلمان بود؟

دين مبين اسلام از جهات مختلفى بر شريعت هاى پيامبران پيشين و آنچه امروزه به نام اديان مختلف خوانده مى شود، امتياز دارد. بسيارى از اين امتيازات از سوى انديشمندان و متفكران غيرمسلمان، مورد تأكيد قرار گرفته است.
بررسى جامع و تفصيلى اين مسئله، كاوشى ژرف مى طلبد و از حوصله اين نوشتار خارج است؛ از اين رو به اختصار نكاتى چند بيان مى شود:
يك. خردپذيرى و خردپرورى
از جمله امتيازات مهم اسلام، عقلانيت و خردپذيرى آموزه هاى آن است. اين مسئله در امور مختلفى نمودار است؛ از جمله:
1-1. نظام فكرى و عقيدتى اسلام: (مانند خداشناسى، هستى شناسى، انسان شناسى، راهنماشناسى و فرجام شناسى)؛
1-2. نظام اخلاقى اسلام؛
1-3. نظام رفتارى و قوانين و دستورات عملى؛
1-4. دعوت به تحقيق و پرسش گرى در انتخاب دين.
خردپذيرى آموزه هاى اسلام، از چنان وضوح و روشنى برخوردار است كه قرآن مجيد، آدميان را به بررسى هوشمندانه و انتخاب خردمندانه دين دعوت كرده و هر گونه تحميل و اجبار و پذيرش كوركورانه دين را نهى مى كند:
«فَبَشِّرْ عِبادِ. الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ»(56) «پس بشارت ده بندگانم را، آنان كه به سخنان [ مختلف] گوش فراداده و برترين را بر مى گزينند»
و «لا إِكْراهَ فِى الدِّينِ قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ»(57) «هيچ گونه تحميل و اجبار در امر دين روا نيست [؛زيرا ]به خوبى راه هدايت از ضلالت روشن شد».
اما مسيحيت كنونى به علت قرار گرفتن در تنگناهاى شديد معرفتى و ناتوانى در حل رابطه تثليث و توحيد و تجسد و خدا انگارى مسيح، به جداسازى و گسست ايمان از معرفت فتوا داده و دين و ايمان را با عقل و خرد بيگانه ساخته است!(58)
پروفسور لگنهاوزن(59) مى گويد: «چيزى كه در اسلام بيش از همه، براى من جاذبهداشت، اين بود كه چقدر اين دين از پرسش هاى انسان استقبال مى كند و همواره دعوت به تحقيقات بيشتر در تعاليم دين مى كند».(60)
همو مى گويد: «وقتى از كشيش ها مى پرسيدم كه من نمى فهمم چه طور خدا يكى است و سه شخص است؟ در اكثر موارد جواب مى گفتند كه ما نمى توانيم به درك اين آموزه برسيم. تنها خدا مى داند كه حقيقت اين امر چيست. اين رمزى است كه فقط خدا آن را مى داند و عقل در اينجا به بن بست مى رسد! از جمله چيزهايى كه براى بنده خيلى جالب بود، اين بود كه در اسلام نگفته اند اصول دين را چشم و گوش بسته بپذير؛ بلكه دعوت كرده اند كه بپرس. مخصوصاً اين خصلت در ميان شيعيان خيلى بيشتر است»(61)
خانم مارگريت ماركوس (مريم جميله) نيز در اين زمينه مى نويسد: «پس از آنكه عقايد همه كيش هاى بزرگ را مورد بررسى قرار دادم، به اين نتيجه رسيدم كه به طور كلى مذهب هاى بزرگ يكى بودند؛ ولى به مرور زمان فاسد شده اند. بت پرستى، فكر تناسخ و اصول طبقه بندى در كيش هندويى سرايت كرد. صلح جويى مطلق و انزوا از مشخصات كيش بودايى شد. پرستش آبا و اجداد جزء عقايد كنفسيوسى، عقيده اصالت گناه و تثليث و در نتيجه آن مفهوم خدايى مسيح و شفاعت به استناد مرگ ادعايى عيسى بر روى دار در مسيحيت، انحصار طلبى ملت برگزيده يهود و... نتيجه اين انحرافات است. هيچ يك از اين انديشه هايى كه مرا منزجر ساخته بود، در اسلام پيدا نمى شد؛ بلكه به صورت روزافزونى احساس مى كردم كه تنها اسلام آن مذهب اصيلى است كه طهارت خودش را حفظ كرده است. ساير مذهب ها فقط و فقط بعضى اجزاى آن، مقرون با حقيقت است؛ ولى فقط اسلام است كه تمام حقيقت را حفظ كرده است»(62)
دو. اسلام و علم
به رغم آنچه در تعارض و ناسازگارى مسيحيت با علم و معرفت بيان شد، دين اسلام با دانش و معرفت پيوندى نزديك و ناگسستنى دارد. وفاق و آشتى دين و دانش در اسلام در سه حوزه چشمگير و در خور توجه است:
5-1. تشويق به فراگيرى دانش
در اين عرصه اسلام گوى سبقت از هر مكتب و آئينى ربوده است و از اين هم فراتر رفته و كسب دانش هاى لازم در جهت تأمين نيازمندى هاى دنيوى و اخروى را فرض و لازم دانسته است.
چنان كه پيامبر اكرم (صلی الله علیه و آله) فرمودند: «ان طلب العلم فريضة على كل مسلم»(63) «همانا علم آموزى بر هر مسلمانى واجب است».
و نيز آمده است: «عالمى كه از دانش او بهره برند از هفتاد هزار عابد برتر است»(64)
در كتاب هاى روايى و نصوص دينى ابواب مفصلى در اين زمينه وجود دارد.(65)
5-2. تقويت روحيه علمى
اسلام روحيه پژوهشگرى را ارج مى نهد و در مسير حقيقت يابى و معرفت اندوزى هيچ مانعى نمى نهد.
قرآن مجيد آواى تحقيق و جست و جوى آزاد و گزينش رهاورد معقول پژوهش را صلا داده و فرموده است: «بشارت ده بندگانى را كه به سخنان گوش فرا داده و برترين آن ها را برمى گزينند»(66)
5-3. دارا بودن مضامين علمى
نصوص دينى اسلام آكنده از مضامين و مطالب علمى است. در اين عرصه اسلام هم در بردارنده مبانى و پيش فرض هاى عام و متافيزيكى علوم است و هم دارنده بسيارى از گزاره هاى علمى، به گونه اى كه يكى از وجوه اعجاز كتاب آسمانى اسلام اعجاز علمى آن شناخته شده تا آن جا كه در اين زمينه دانشمندان مسلمان و غير مسلمان صدها كتاب در باب رهاوردهاى علمى قرآن به نگارش درآورده اند.
از جهت سازگارى با علم و دانش بشرى نيز اسلام كارنامه درخشانى دارد. موريس بوكاى(67) دانشمند فرانسوى به دو امتياز اساسى در اين رابطه اشاره مى كند:
2-1. غناى فراوان قرآن در حوزه مسائل علمى؛ در حالى كه عهد قديم (تورات) و عهد جديد (انجيل) نسبت به بسيارى از آنها ساكت و فاقد اطلاعات و داده هاى مشخصى هستند.(68)
2-2. استوارى و توافق داده هاى قرآن با دستاوردهاى متقن و معتبر علوم روز؛ در حالى كه عهد عتيق و اناجيل به تعارضات آشتى ناپذيرى در اين زمينه مبتلا هستند.
بوكاى مى نويسد: «من بدون سبق ذهن و با عينيت كامل، ابتدا به قرآن توجه كردم و خواستم درجه سازگارى اين متن را با معلومات علمى امروز بسنجم... در پايان كار بر من مسلّم شد كه قرآن، به ايجاب و اثبات هيچ مطلبى نمى پردازد كه در اين دوره معاصر، بتوان آن را از نظر گاه علمى محل انتقاد و ترديد قرار داد. براساس همين روش عينى، عهد عتيق و اناجيل را نيز مطالعه كردم. در مورد عهد عتيق به هيچ وجه نيازى نبود كه پا را از كتاب نخست آن؛ يعنى، سفر تكوين (پيدايش) فراتر بگذارم، تا به تأكيداتى آشتى ناپذير، با معلومات متقن علمى اين روزگار برخورد كنم! در همان صفحه اول انجيل نيز، شجره و نسب عيسى (علیه السلام) ما را دچار اشكال مى كند؛ زيرا در اين باب متن انجيل متى با متن انجيل لوقا آشكارا در تناقض است. درباره تاريخ ظهور بشر بر روى زمين نيز مطالب انجيل لوقا با معارف امروزى كاملاً ناسازگار است».(69)
5-4. پيوند علم، ايمان و رستگارى
اسلام در اين باره، امتياز اساسى ديگرى بر مسيحيت دارد و آن نوع نگاه اسلام به علم و دانش است. اسلام به گسست ناپذيرى علم و عقل و ايمان و معرفت و رستگارى فتوا مى دهد.(70) اما به اعتقاد رسمى مسيحيت، شجره ممنوعه - كه آدم و حوا به جرم خوردن آن از بهشت رانده شدند و به تبع آن همه انسان ها مورد خشم الهى قرار گرفته و گنهكار شدند - چيزى جز خوردن از شجره معرفت و دانش نيك و بد نبوده است: «پس گرفته خداوند پروردگار آدم را در بهشت عدن قرار داد تا او را رستگار و مورد عنايت خود سازد و آدم را امر نموده، چنين گفت: آنچه از درختان خواهى بخور؛ اما مبادا كه از درخت معرفت نيك و بد بخورى كه هر گاه از آن بخورى خواهى مرد».(71)
در باب سوم مى گويد: خداوند پس از تخلف آدم چنين گفت:
«اكنون انسان مانند يكى از ما شده كه نيك و بد را تميز مى دهد و اكنون است كه دست دراز كند و از درخت حيات نيز بخورد و تا ابد زنده بماند؛ پس او را از بهشت عدن بيرون كرد...».(72)
بر اساس اين آموزه، جست و جوى دانش و معرفت در تعارض با رستگارى و خلود انسان در بهشت است. به عبارت ديگر چنين وانمود مى كند كه يا بايد رستگارى در بهشت را برگزيد و يا در جست و جوى دانش و معرفت برآمد. پس آنكه بهشت و رستگارى مى خواهد، بايد از پيمودن طريق دانش و معرفت فاصله گيرد و آنكه دانش و معرفت مى جويد، بايد بهاى سنگين خروج از بهشت و سعادت جاودان را تحمل كند!
استاد مطهرى در اين باره مى نويسد: «بر اساس اين برداشت همه وسوسه ها، وسوسه آگهى است؛ پس شيطان وسوسه گر همان عقل است»(73)
سه. كتاب معصوم الهى
يكى از مهم ترين امتيازات اسلام بر ديگر اديان، «كتاب آسمانى» آن است. قرآن مجيد، از چند جهت بر كتاب هاى آنان امتياز دارد. برخى از اين جهات عبارت است از:
3-1. كلام الهى؛ قرآن مجيد كتابى است كه تماماً از سوى خداوند، بر پيامبر (صلی الله علیه و آله) نازل شده و تمام الفاظ و كلمات به كار رفته در آن، عيناً كلام الهى است.
به عبارت ديگر اسلام تنها دينى است كه مستقيماً كلام خدا را در دسترس بشر قرار مى دهد و انسان را با سخن او آشنا مى سازد؛ در حالى كه ديگر اديان موجود، از چنين امر مهمى تهى بوده و حتى ادعاى آن را ندارند.
دكتر موريس بوكاى مى نويسد: «فرق اساسى ديگر ميان مسيحيت و اسلام - در مورد كتاب هاى مقدس - اين است كه مسيحيت متنى ندارد كه از طريق وحى نازل شده و تثبيت گرديده باشد؛ اما اسلام قرآن را دارد كه با ضابطه بالا مى خواند.
قرآن بيان و گزاره وحيانى است كه از طريق جبرئيل به محمد (صلی الله علیه و آله) رسيده است. بر خلاف اسلام، اصول مذهبى مبتنى بر وحى در مسيحيت، بر پايه گواهى هاى متعدد و غير مستقيم افراد انسانى استوار است و بر خلاف تصور بسيارى از مسيحيان، هيچ گونه قولى در دست نيست كه واسطه نقل آن، يك شاهد عينى زندگانى عيسى (علیه السلام) باشد»(74)
توماس ميشل - استاد الهيات و كشيش مسيحى - مى نويسد: بر خلاف قرآن، كتاب مقدس مجموعه اى بين 66 تا 73 كتاب است كه در طول 1500 سال تأليف شده و شمار بزرگى از مؤلفان - كه تاريخ نام بسيارى از آنها را فراموش كرده - براى تهيه آن به عمليات پيچيده اى پرداخته اند.
او همچنين مى گويد: «اصولاً مسيحيان نمى گويند خدا كتاب هاى مقدس را بر مؤلفان بشرى املا كرده است؛ بلكه معتقدند او به ايشان براى بيان پيام الهى به شيوه خاص خودشان و همراه با نگارش مخصوص و سبك نويسندگى ويژه هر يك، توفيق داده است».(75)
ميشل اشاره مى كند كه نويسندگان كتاب هاى مقدس، معصوم نبوده و دچار محدوديت هاى علمى و تنگناهاى زبانى بوده و به رنگ زمان خود در آمده بودند و لاجرم خطاهايى نيز در كتاب مقدس به يادگار نهاده اند: «گاهى اين نويسنده بشرى، نظريات غلط يا اطلاعات اشتباه آميزى دارد كه اثر آن در متن كتاب باقى مى ماند»(76)
رابرت ا. هيوم نيز مى نويسد: «اسلام، از اين جهت كه متن مقدس آن صريحا وحى خداوندى به يك فرد خاص - بنيانگذار اين دين - است، در ميان همه اديان جهان منحصر به فرد است. در قرآن سخنگوى اصلى خدا است...»(77)
3-2. تحريف ناپذيرى؛ قرآن كتابى است تحريف ناپذير كه همواره اصالت و عصمت خود را در طى قرون حفظ و دست بشر را از دستبرد تحريف كوتاه كرده است؛ در حالى كه هيچ يك از اديان موجود، از اين ويژگى برخوردار نيست. «عصمت» امرى افزون بر اصل الهى بودن پيام قرآن است و براى آن مى توان مراحل زير را ذكر كرد:
3-2-1. عصمت از ناحيه نازل كننده (خداوند)(78)
3-2-2. عصمت از ناحيه حاملان وحى و فرشتگان رساننده به پيامبر (صلی الله علیه و آله) (79)
3-2-3. عصمت در دريافت وحى از سوى پيامبر (صلی الله علیه و آله)(80)
3-2-4. عصمت در ابلاغ وحى به مردم از سوى پيامبر (صلی الله علیه و آله) (81)
3-2-5. عصمت در بقا و استمرار تاريخى وحى در ميان بشر تا پايان تاريخ(82)
به اعتقاد مسلمانان، كتاب هاى آسمانى نازل شده بر پيامبران پيشين نيز از نظر عصمت در چهار مرحله نخست با قرآن مجيد همتا و همپاى اند(83) ليكن مرحله پنجم عصمت (تحريف ناپذيرى ابدى در ميان مردم) از اختصاصات قرآن است.
3-3. معجزه جاويد و سند رسالت؛ پيامبران براى اثبات رسالت خود، معجزه آورده اند؛ ليكن كتاب آسمانى آنها، غير از معجزه و سند رسالتشان بوده است. اما قرآن خود معجزه است؛ يعنى، هم كتاب رسالت است و هم برهان صدق آن. از طرف ديگر اين كتاب معجزه اى جاودان و باقى و سندى زنده بر رسالت است كه قرن ها و عصرها را در مى نوردد و همگان را به تحدّى مى طلبد. در حالى كه معجزات پيامبران پيشين، فقط نزد حاضرين مشهود بوده و اثرى از آن باقى نيست و جوامع بشرى از مشاهده آن محروم اند.
افزون بر آن كتاب آسمانى اسلام، امتيازات بيشمارى از جهت محتوايى دارد كه بررسى آنها مجالى فراخ تر مى طلبد.
چهار. جامع بودن
از ديگر ويژگى هاى اسلام در برابر ديگر اديان، جامع بودن آن است. اسلام برنامه تكاملى بشر تا پايان تاريخ را به ارمغان آورده است.
جان ديون پورت مى نويسد: «... قرآن مطابق تحقيقات كومب با انجيل فرق دارد؛ زيرا انجيل داراى مكتب و روش فقاهتى نيست؛ بلكه به طور كلى محتويات آن مركب است از قصص و روايات و بيانات تحريض و ترغيب بشر در نشر عواطف و احساسات عالى و فداكارى و... ولى هيچ نوع عامل و رابطه منطقى جالب و جاذبى كه اين معانى را با يكديگر ربط دهد، در انجيل وجود ندارد. از اين گذشته قرآن مانند اناجيل نيست كه فقط به عنوان ميزان و شاخصى درباره عقايد دينى و عبادت و عمل درباره آن شناخته شده است؛ بلكه داراى مكتب و روش سياسى نيز هست؛ زيرا تخت و تاج يا به تعبير ديگر اساس دستگاه و سازمان سياسى، روى اين شالوده ريخته شده و هر نوع قانونى براى اداره امور كشور، از اين منبع گرفته مى شود. و بالاخره كليه مسائل حياتى و مالى با اجازه همين منبع و مصدر قانون گذارى، حل مى شود.(84) (85)
پنج. نظام حقوقى اسلام
از جمله امتيازات انحصارى اسلام بر ديگر اديان، نظام حقوقى اصيل آن است. اين مسئله بسيارى از انديشمندان غرب را به تحسين و اعجاب وا داشته است. اگر چه اين مسئله در ذيل نظام رفتارى و بحث از «جامعيت اسلام» قابل بررسى است؛ ليكن به جهت اهميت ويژه اى كه دارد به طور مستقل مورد بررسى قرار مى گيرد. اولين نكته قابل توجه، نقش بى بديل اسلام در بنيان گذارى و توسعه حقوق بين الملل است.
مارسل بوازار(86) پژوهشگر انستيتوى تحقيقات عالى حقوق بين الملل در ژنو،مى نويسد: «در قرون وسطى هر وقت ركودى در قوانين مسيحيت روى مى داد صاحب نظران از حقوق اسلامى استفاده مى كردند. در قرن سيزده ميلادى در چند دانشگاه اروپا، مبانى فقه اسلامى مورد پژوهش قرار گرفت. اگر فلسفه تأسيس دانش حقوق بين الملل را دگرگونى در روابط ملت ها و جلوگيرى از تجاوز زورمندان و توانگران و برابرى و برادرى انسان ها بدانيم؛ بايد اذعان كنيم كه پيغمبر اسلام (صلی الله علیه و آله) بنيانگذار حقوق بين الملل بوده است».(87)
اصول حقوق بشر در اسلام:
حقوق بشر و يا حقوق بين الملل اسلامى داراى اصولى چند است؛ از جمله:
1. اصل حرمت و كرامت انسان؛
2. اصل عدالت، برابرى و نفى تبعيض؛
3. اصل صلح و همزيستى مسالمت آميز؛
4. اصل وفاى به عهد؛
5. اصل تفاهم و روادارى؛
6. اصل مشاركت و همكارى هاى بين المللى؛
7. اصل حمايت از ملل تحت ستم و...(88)
اصول ياد شده در نگاه انديشمندان غربى، مورد توجه قرار گرفته است.
مارسل بوازار در مورد اصول همزيستى مسالمت آميز و تفاهم مى نويسد: «در مورد پيروان اديان الهى بايد گفت اصولاً اسلام آنها را مورد حمايت خود قرار داده و امنيت كاملى در جامعه اسلامى دارند. آنان مى توانند طبق دستورات دينى خود آزادانه عمل كنند، به خصوص كه در قرآن نيز رعايت حقوق آنان توصيه شده است. اين تساهل دينى در مسيحيت و يهود، مطلقاً وجود نداشته و به ويژه پيروان دين يهود، ناگزير از انجام فريضه هاى بسيار سخت و توان فرسا بوده اند»(89)
همو مى نويسد: «در ديانت يهود برترى نژادى وجود دارد و در برادرى مسيحيت، رابطه الهى بر جنبه هاى عملى آن در زندگى اجتماعى غلبه يافته و در شرايط امروز قابل اجرا نيست. اما در ديانت اسلام اين افراط و تفريط به چشم نمى خورد... اين تفكر كه از قرآن نشأت مى يابد، به ديانت اسلام سوداى جهان شمولى مى بخشد. اسلام به دنبال ساختن جهانى است كه همه مردم - حتى آنان كه به دين سابق خويش وفادار مانده اند - با تفاهم، همكارى، برادرى و برابرى كامل زندگى كنند».(90)
شش. خاتميت
اسلام دين خاتم است و اين خاتميت، اركان و لوازمى دارد؛ از جمله:
6-1. نسخ شرايع پيشين؛ هر پيامبرى كه شريعتى به ارمغان آوَرْد، شريعت پيشين را نسخ كرد و اسلام - به عنوان آخرين شريعت و برنامه كامل سعادت بشر از سوى خداوند - ناسخ همه شريعت هاى پيشين است.
6-2. نسخ ناپذيرى؛ دين و شريعت اسلامى به لحاظ خاتم بودنش، از پايايى و ماندگارى برخوردار است. اين دين هرگز نسخ نخواهد شد و شريعت ديگرى جايگزين آن نمى شود.
5-3. همگانى بودن؛ لازمه ناسخ بودن و پويايى اسلام، آن است كه اين دين، بديل ناپذير، همگانى و يگانه پرچمدار دعوت به سوى توحيد و وحدت بخش همه آدميان تحت لواى توحيد و يگانه شريعت و قانون سعادت آفرينِ خداوند باشد.
ويژگى هاى ديگرى نيز در باب جاذبه هاى اسلام و امتيازات معارف آن وجود دارد كه به جهت اختصار از ذكر آنها خوددارى مى شود.
هفت. نفى نيست انگارى(91)
يكى از امتيازات اساسى اسلام، در برابر برخى از ديگر اديان به ويژه مسيحيت، پيراستگى آن از درون مايه هاى نيست انگارانه و نفى زمينه گرايش به نيهيليسم (92)(نيست انگارى) است. به تعبير پروفسور فلاطورى، در اسلام عنصرى يافت نمى شود كه بهانه به دست نيست انگارى چون نيچه(93) دهد تا در اين حوزه فرهنگى،حكم به نيست انگارى كند.
توضيح اينكه نيچه؛ نيهيليسم را مفهومى دو پهلو مى داند كه يكى از وجوه آن نيست انگارى به معناى قدرت روح و به تعبير وى «نيهيليسم فعال» است و ديگرى نيست انگارى به معناى سقوط و زوال قدرت روح (نيهيليسم منفعل)(94)
نيست انگارى منفعل، از تباه شدن قوه خلاّقه و از بى هدفى و آنچه معناى حيات و ارزش هاى واقعى را تشكيل مى دهد، ناشى مى شود.(95)
نيهيليسم فعال، برملا كننده بيهودگى مطلق و به تعبير ديگر افشاگر نيهيليسم منفعل است. نيست انگارى منفعل، به گذشته فرهنگ مغرب زمين تعلق دارد و بنياد آن از نظر نيچه، تصور متافيزيكى افلاطونى و باور دينى مسيحيت است.
عمده ترين عنصر مسيحى - افلاطونى مورد توجه وى، نگاه منفى به جهانى است كه ما در آن زندگى مى كنيم. باور افلاطونى و ايمان مسيحى، اين جهان را كه ما در آن زندگى مى كنيم، جهانى خيالى و ساختگى، غير واقعى و دروغين و بد و زشت مى پندارد.(96) او مسيحيت را مذهبى نيست انگارانه مى خواند(97) و مى گويد: آرى، نيست انگارى و مسيحيت هم قافيه اند و نه تنها هم قافيه كه برازنده هم هستند.(98)
در مقابل، دو عنصر اساسى در تعاليم اسلامى وجود دارد كه راه را بر بسيارى از انتقادات وارد بر مسيحيت و يهوديت - از جمله اين نگرش نيچه - مى بندد. آن دو عنصر عبارت است از:
1. يكتا پرستى مطلق كه مضمون و محتواى اصلى ايمان دينى اسلام را تشكيل مى دهد.
2. نگرش مثبت به جهان به عنوان اصل و مبناى حيات.
در اين نگرش، پيامبر، داراى ذات و قلمروى الهى - به معناى قلمروى حقيقى و واقعى كه در برابر جهان غير واقعى و در مقابل جهان ظاهر قرار گرفته است(99) - نمى باشد. در دين اسلام بين جهان بود و نُمود، انفصال نيست و جهان نمود، به اندازه جهان بود، واقعى است. بنابراين تعاليم اسلام بهانه به دست كسى نمى دهد تا بر آن انگ نيست انگارى زند و همين مسئله باعث مى شود كه نيچه نيز در ضمن نفى مسيحيت - به عنوان مذهبى نيست انگارانه كه حيات را نابود مى سازد و علم و فرهنگ را به تباهى مى كشاند - از اسلام تعريف و تمجيد كند.
او مى نويسد: «مسيحيت، ما را از ثمرات تمدن عهد باستان و بعدها از دستاوردهاى تمدن اسلامى محروم كرد. فرهنگ و تمدن اسلامى در دوران حكمرانان مسلمان اندلس - كه در اساس با ما خويشاوندتر از يونان و روم بوده و در معنا و مفهوم و ذوق و سليقه گوياتر از آنها است -، لگدمال شد؛ چرا اين تمدن لگدمال شد؟ براى آنكه اصالت داشت... براى آنكه به زندگى آرى مى گفت...»(100)
هشت. عدم حاجت به عصرى كردن دين
نبود نص الهى در اديان ديگر و تعارض آموزه هاى كتب مقدس، با ره آوردهاى علمى و حاجات عصرى، انديشمندان و متألهان غرب را بر آن داشت كه به عصرى كردن دين، روى آورند؛ زيرا نه چشم پوشى از دستاوردهاى نوين علمى و نيازهاى عصرى امكان پذير مى نمود و نه با تعارض مى توان زيست و نه متون مقدس از چنان اعتبار و وثاقت و درونمايه اى برخوردار بود كه بر علم پيشى گيرد. از اين رو يا بايد با دين معارض عقل و علم، خداحافظى كرد و يا براى جمع بين ديندارى و زيستن در زمان حال، دين را به رنگ زمانه درآورد و اين گزينه مقبول انديشمندان غربى شد.
منظور از عصرى كردن دين، جايگزين ساختن دين يا كتاب هاى آسمانى جديد و تغيير پياپى آنها، همگام با تحولات عصرى نيست؛ بلكه تغيير فهم و ارائه قرائت هاى گوناگون از دين به تناسب تحولات فكرى، فرهنگى و تاريخى است.
به عبارت ديگر، اگر كتاب مقدس سخن خدا نباشد و نويسندگان آن برداشت خود از پيام الهى را نگاشته باشند، - برداشتى كه تابع فرهنگ زمان و علوم و دانسته هاى آن زمان بوده و عارى از خطا و اشتباه نمى باشد - هيچ دليل منطقى بر تعبّد در برابر نص نخواهد ماند و هر كس مى تواند دين را مطابق پسند و فرهنگ حاكم بر زمان خود - بدون داورى و سنجش كتاب مقدس - فهم و تفسير كند؛ زيرا آنچه در كتاب مقدس است، كلام مستقيم الهى نيست؛ بلكه فهمى از آن است، بدون آنكه نويسنده آن و فهم او از پيام خدا، برتر از فهم انسان امروزى باشد.
چنين چيزى در نهايت به آنارشيسم معرفتى(101) خواهد انجاميد و راه هرگونهارزش داورى(102) در باب بسيارى از برداشت هاى گوناگون را مسدود خواهد ساخت؛زيرا در اينجا نه مى توان «نص محور»(103) بود و نه «مؤلف محور»(104)، زيرا نصى الهىوجود ندارد و آنچه هست تفاسير و تجربه هاى مؤلفان بشرى است، و چون نص الهى در ميان نيست، راهى به سوى فهم مراد شارع نيز وجود ندارد. پس تنها يك راه مى ماند و آن «مفسّر محورى»(105) است. بنابراين دين، امرى كاملاً شخصى وعصرى مى شود؛ زيرا چنين دينى، چيزى جز معرفت دينى و برداشت مفسر نيست و هيچ نص و متن نهايى وجود ندارد كه بتوان معرفت دينى را با آن موزون كرد و مورد سنجش قرار داد.
اما در اسلام مسئله كاملاً برعكس است. در دسترس بودن متن وحى، جامعيت دين، هماهنگى اسلام با علم و عقل، اجتهاد زنده و پويا، هماهنگى دين با فطرت ثابت بشرى، وجود قوانين ثابت براى نيازهاى ثابت و قوانين متغير براى نيازهاى متغير و بسيارى از عوامل ديگر، حاجت به عصرى شدن و لجام گسيختگى در تفسير دين را مسدود مى سازد. آنچه در اينجا لازم است تنها شناخت نيازهاى نوشونده در طول زمان و عرضه آنها بر منابع دينى و گرفتن پاسخ از دين بر اساس متدلوژى فهم دين است. اگر چه در اين عرصه نيز گاه برداشت هاى متفاوتى رخ مى نمايد؛ اما چند تفاوت اساسى در اينجا وجود دارد؛ از جمله:
1. وجود برداشت هاى متفاوت، تنها در پاره اى از آموزه هاى دينى؛ يعنى، برخى از امور ظنى و نه همه آنها است و شامل امور يقينى و ضرورى نمى شود.(106)
2. نص معتبر و خدشه ناپذيرى وجود دارد كه ملاك و معيار سنجش است و لاجرم هرگز به آنارشيسم معرفتى نمى انجامد.
افزون بر آنچه گذشت امتيازات ديگرى براى اسلام قابل شمارش است؛ از جمله: مورد بشارت انبياى پيشين بودن و اعتبار پذيرى اديان الهى و پيامبران پيشين از اسلام و... كه به جهت اختصار از بررسى آنها خوددارى مى شود.(107)

دين و مدارا
پرسش 9. درباره تولرانس، تساهل و تسامح و شريعت سهله و سمحه بودن اسلام توضيح دهيد؟

تولرانس(Tolerance) به معانى گوناگونى ترجمه شده است؛ از جمله تساهل و تسامح، تحمّل عقيده ديگران، بردبارى، مدارا و... البته تسامح و تولرانس غربى، با مداراى اسلامى تفاوت هاى بنيادينى دارد.
تساهل ليبرالى (Tolerance) به معناى پذيرش يا بى تفاوتى در مقابل چيزى است كه اصولاً آن را قبول نداريم. براى آن چهار قسم عمده ذكر كرده اند كه عبارت است از: 1. تساهل عقيدتى، 2. تساهل سازمانى، 3. تساهل رفتارى، 4. تساهل هويتى.
در اين مختصر در مقام توضيح اقسام ياد شده و دلايل مخالفان و موافقان آن نيستيم؛ ليكن به اختصار يادآور مى شويم كه هيچ نظام و يا دستگاه فكرى «كاملاً باز» يا «كاملاً بسته»، وجود ندارد و يا نمى تواند وجود داشته باشد. آنچه موجب اختلاف است، امور زير است:
يك. اختلاف در مبنا و خاستگاه تسامح
در انديشه ليبرالى مبانى و خاستگاه تسامح عبارت است از:
1. نسبيت حقيقت و معرفت؛
2. فقدان ماهيت معرفتى عرفان، عقايد و اخلاق؛
3. عدم رجحان عقلى هيچ عقيده اى بر عقايد ديگر؛
4. فرد گرايى.
در چشم انداز اسلامى، هيچ يك از اين پيش فرض ها درست نيست؛ بلكه راه عقل و ادراك، در عالى ترين مفاهيم عقلانى، دينى و اخلاقى باز است. خدا با عقل ما، با ما سخن گفته و حقايقى در باب ملكوت و عالم و آدم، با ما در ميان نهاده و از طريق پيامبران به ما معرفت عطا كرده است. بنابراين حق و باطل واقعيت دارند و فى الجمله قابل شناخت و داورى مى باشند. ايمان محصول معرفت است، نه گرايش خام، و يقين اسلامى، غير از تعصّب و جهل مركّب است.
دو. اختلاف در هدف
هدف در تساهل ليبرالى، سودگرايى و سوداگروى (يوتيليتاريانيسم ) است ولى در نگرش اسلامى هدف رعايت ظرفيت ها و رعايت كرامت قدسى انسان و ايجاد زمينه جهت شكوفايى خرد و پرواز روح.
سه. اختلاف در گستره
در حدود و كيفيت تسامح و تساهل نيز تفاوت هايى وجود دارد. در تمدن كنونى غرب، اعمال خشونت در مورد «منافع مادى» به كار مى رود و اندك تسامحى در آن نيست؛ اما در مورد اخلاق و ديانت و ارزش ها، تساهل وجود دارد.
به عبارت ديگر منافع، قدرت و لذت هاى شهوانى، بسيار جدى هستند؛ اما «حق و باطل» از اهميت چندانى برخوردار نيستند! در حالى كه انديشه اسلامى، تفاوت بسيارى با نگرش غربى دارد.
در متون اسلامى رواياتى هست كه اسلام را شريعت سهله و سمحه معرفى كرده است. به عنوان نمونه نبى اكرم (صلی الله علیه و آله) فرموده است: «ما بعثت بالرّهبانيّة الشّاقّة و لكن بالحنيفيّة السّمحة»(108) «من براى رهبانيّت شاقّ مبعوث نگشته ام؛ بلكه براى ديانت آسان و به دور از سخت گيرى ها مبعوث شده ام».
در حديث ديگرى از آن حضرت (صلی الله علیه و آله) است كه: «بعثت بالحنيفيّة السّمحة السهلة»؛ «من به ديانت سهل و آسان [ نه حادّ و مشكل] مبعوث گشته ام».
باز در تاريخ اسلام مى خوانيم وقتى نبىّ مكرّم اسلام، حضرت على (علیه السلام) و برخى ديگر از صحابه را به يمن اعزام كرد به آنها توصيه فرمود: «بشرّا و لاتنفّرا و يسّرا و لاتعسّرا»؛ «در دعوت خود به اسلام بشارت دهيد و افراد را فرارى ندهيد. سهل و آسان بگيريد و سخت گيرى نكنيد».
جالب اينكه به حضرت على (علیه السلام) مى فرمايد: «به مردم بگو به وحدانيت خدا شهادت دهند، نماز بخوانند و صدقاتى را به مصرف فقيران خويش برسانند و بيش از اين شرايط، چيزى از آنها نخواهيد».(109)
قرآن مى فرمايد: «ما جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِى الدِّينِ مِنْ حَرَجٍ »(110) «خداى سبحان در دين بر شما سخت گيرى نفرموده است»
و يا «لا يُكَلِّفُ اللّهُ نَفْساً إِلاّ وُسْعَها »(111) «خداوند هيچ كس را بيش از حد طاقتش تكليف نفرموده است».
از آنچه گذشت، فهميده مى شود كه اساس و بنيان دينى بر سهولت است. اسلام نيامده تا مردم را در حرج و مشقّت بيندازد. همچنين در دعوت به اسلام و تربيت، تبليغات و امر به معروف و نهى از منكر، به مراحل و مراتب آن بايد توجه داشت و از همان آغاز، نبايد با شدّت و حدّت برخورد كرد و مردم را متنفر ساخت.
نكته ديگرى كه در باب مداراى اسلامى شايان توجه است، اصل همزيستى مسالمت آميز به ويژه در رابطه با پيروان اديان الهى است. اين مسئله در نگاه بسيارى از انديشمندان غربى، مورد توجه قرار گرفته است.(112)
مارسل بوازار در مورد اصول همزيستى مسالمت آميز و تفاهم در اسلام مى نويسد: «در مورد پيروان اديان الهى بايد گفت اصولاً اسلام آنها را مورد حمايت خود قرار داده و امنيت كاملى در جامعه اسلامى دارند. آنان مى توانند طبق دستورات دينى خود آزادانه عمل كنند، به خصوص كه در قرآن نيز رعايت حقوق آنان توصيه شده است. اين تساهل دينى در مسيحيت و يهود، مطلقاً وجود نداشته و به ويژه پيروان دين يهود، ناگزير از انجام فريضه هاى بسيار سخت و توان فرسا بوده اند»(113)
همو مى نويسد: «در ديانت يهود، برترى نژادى وجود دارد و در برادرى مسيحيت، رابطه الهى بر جنبه هاى عملى آن در زندگى اجتماعى غلبه يافته و در شرايط امروز قابل اجرا نيست. اما در ديانت اسلام اين افراط و تفريط به چشم نمى خورد... اين تفكر كه از قرآن نشأت مى يابد، به ديانت اسلام سوداى جهان شمولى مى بخشد. اسلام به دنبال ساختن جهانى است كه همه مردم - حتى آنان كه به دين سابق خويش وفادار مانده اند - با تفاهم، همكارى، برادرى و برابرى كامل زندگى كنند».(114)

اسلام، دين صلح يا شمشير!
پرسش 10. در برابر گفته پاپ كه اسلام را دين خشنونت و مسيحيت را آيين صلح و صفا معرفى كرده و معتقد است كه اسلام با زورِ شمشير پيش رفته چه مى گوييد؟

در اين رابطه توجه به چند نكته ضرورى است:
يك. اسلام و مبانى صلح بشرى
صلح در اسلام مسئله اى اصيل و ريشه دار است و پيوندى ناگسستنى با طبيعت اسلام و نظريه عمومى و كلى آن درباره جهان و زندگى انسان دارد. اسلام دين همبستگى و وحدت و يگانگى بزرگ در سراسر جهان عظيم و پهناور است. آموزه توحيد، قرار داشتن همه هستى در تحت تدبير واحد و حكيمانه الهى، پيوند نسلى همه آدميان به يك پدر و مادر و اشتراك خانوادگى همه انسان ها، حركت جهان و انسان به سوى غايت واحد الهى، وجود فطرت يگانه خداجو و كمال خواه در همه انسان ها، استوارترين بنيادهاى نظرى صلح و همبستگى جهانى است.
دو. قرآن، منشور صلح جهانى
چشم انداز كلى و راهبرد اساسى قرآن درباره صلح و هم زيستى را مى توان در آيات زير جستجو نمود:
(1) قرآن مجيد به صراحت جنگ افروزى را مذمت و منشأ آن را فساد و تباهى مى داند: «و چون حاكميت يابد [با جنگ و خونريزى ]در راه فساد در زمين مى كوشد و زراعت ها و چهارپايان را نابود مى سازد».(115)
(2) قرآن بر آن است كه خداوند فرونشاننده آتش جنگ است: «هرگاه آتش جنگ برافروزند، خداوند آن را فرومى نشاند. آنان در زمين فساد مى گسترند، اما خدا فسادگران را دوست نمى دارد».(116)
(3) قرآن به صلح و زندگى مسالمت آميز دعوت مى كند: «اى مؤمنان! همگى از در صلح و آشتى درآييد؛ و از گام هاى شيطانى پيروى نكنيد؛ كه او دشمن آشكار شماست».(117)
قرآن همچنين اهل كتاب را به اصول مشترك كه بزرگترين بنياد و زير ساخت همزيستى مسالمت آميز است فرامى خواند: «بگو اى اهل كتاب! بياييد به سوى سخنى كه بين ما و شما يكسان است؛ كه جز خداوند يكتا را نپرستيم و چيزى را همتاى او قرار ندهيم؛ و كسى از ما، ديگرى را، جز خداى يگانه، به پروردگارى نپذيرد».(118)
(4) قرآن هر گونه تعدى، تجاوز و ستمگرى را محكوم و از آن نهى مى نمايد: «تعدى و تجاوز نكنيد، زيرا خداوند ستم پيشگان و تجاوزگران را دوست ندارد».(119)
(5) قرآن هر گونه نابرابرى نژادى، قومى و ذاتى انسان ها را، كه زمينه زياده خواهى و تجاوزگرى است، نفى نموده و تنها ملاك برترى را درستكارى و پاسداشت فضيلت هاى اخلاقى و انسانى مى داند: «اى آدميان! ما شما را از يك مرد و زن آفريده و تيره ها و قبيله ها قرار داديم تا يكديگر را بشناسيد؛ (اين امور ملاك امتياز نيست)، همانا گرامى ترين شما نزد پروردگار پارساترين شماست، به درستى كه خداوند دانا و آگاه است».(120)
(6) قرآن تأكيد مى كند كه هرگاه گروهى از كفار واقعاً بى طرفى برگزيده و در پى مسالمت باشند، مسلمانان بر آنان سلطه اى نداشته و حق جنگيدن با آنها را ندارند. «پس اگر از شما كناره گيرى كردند و با شما پيكار ننمودند، بلكه پيشنهاد صلح كردند، خداوند به شما اجازه نمى دهد كه متعرض آنان شويد».(121)
قرآن در جاى ديگر، ضمن تأكيد بر آمادگى دفاعى، به پيامبر (صلی الله علیه و آله) دستور مى دهد كه اگر دشمنان به صلح گرايند از صلح و آشتى استقبال كند. «و اگر تمايل به صلح نشان دهند، تو نيز از در صلح درآى؛ و بر خداوند توكل كن، كه او شنوا و داناست».(122)
(7) قرآن صلح و صفا و صميميت را براى بشر مايه خير و نيكبختى مى داند: «صلح و آشتى بهتر است».(123) از همين رو قرآن مجيد در موارد متعددى به ايجاد صلح و امنيت، وفاق و دوستى و همزيستى مسالمت آميز فرمان مى دهد.(124)
(8) رويكرد اساسى قرآن نيك رفتارى با هم نوعان است هر چند از كفار باشند، مشروط بر آن كه آنان نيز به اصول همزيستى مسالمت آميز پاى بند و متعهد باشند: «خدا شما را از نيكى كردن و رعايت عدالت نسبت به كسانى كه در امر دين با شما پيكار نكردند و از خانه و ديارتان بيرون نراندند نهى نمى كند؛ چرا كه خداوند عدالت پيشگان را دوست دارد».(125)
(9) قرآن هرگونه فشار و اجبار در پذيرش دين و دعوت اسلامى را مردود انگاشته و به صراحت اعلام مى كند «هيچ اجبارى در دين نيست؛ زيرا هدايت و رشد، از گمراهى روشن شده است».(126)
از ديدگاه قرآن وظيفه پيامبر (صلی الله علیه و آله) ابلاغ پيام روشن الهى است. «بر پيامبر نيست مگر رساندن آشكار».(127) در اين راستا پيامبر هيچ سلطه و قدرت اجبار و اكراهى ندارد. «پس تذكر ده كه تو فقط تذكردهنده اى، تو سلطه گر بر آنان نيستى كه (بر ايمان) مجبورشان كنى».(128)
از آنچه گذشت به خوبى روشن مى شود كه: اولاً، در چشم انداز قرآن، صلح يك «قاعده» است، و جنگ «استثنا»؛ ثانياً، لشكركشى و نبرد در راه تحميل عقيده و اجبار در پذيرش دين در منطق قرآن مردود و بى اساس است.
سه. صلح در سنت پيامبر (صلی الله علیه و آله)
از ديگر امورى كه در آشنايى با چشم انداز اسلامى پيرامون مسئله جنگ و صلح مفيد و مؤثر مى باشد آشنايى با خلق و خوى پيامبر (صلی الله علیه و آله) و سيره رفتارى آن حضرت است. آنچه آشكارا در آينه تاريخ مى توان ديد اين است كه سماحت و گذشت، حسن خلق و معاشرت نيكو از بارزترين ويژگى هاى پيامبر بزرگوار اسلام بوده است.
قرآن مجيد شيوه رفتارى آن حضرت را چنين توصيف مى كند: «به راستى تو داراى اخلاقى عظيم و تحسين برانگيز هستى»(129)
در رابطه با دلسوزى و مهربانى انتهاناپذير حضرتش مى فرمايد: «به يقين براى شما پيامبرى از خودتان آمد كه در رنج افتادن شما براى او دشوار است. به جِدّ خواستار هدايت شماست و نسبت به مؤمنان دلسوز و مهربان مى باشد».(130)
از ديدگاه قرآن يكى از رموز اساسى گسترش اسلام وگرايش سريع و شديد همگانى به سوى آيين خاتم همان اخلاق نيكو و رفتار كريمانه پيامبر بوده است: «پس به بركت رحمت خداوند با آنان نرم خو و مهربان شدى و چنانچه تندخو و سخت دل بودى هر آينه از گرد تو پراكنده مى شدند»(131) حضرتش در تمام عمر شريف خود هرگز به كسى دشنام نگفت، سخن بيهوده بر زبان نياورد، آه دردمندان را مى شنيد، به فرياد اعتراض گران گوش فرامى داد، و هر اعتراضى را به نيكى پاسخ مى فرمود. سخن كسى را قطع نمى كرد. فكر آزاد را سركوب نمى كرد، اما خطاى در انديشه و كردار را با منطق استوار و بيانى شيرين و دلنشين روشن مى ساخت. بر زخم هاى دل شكستگان مرهم مى نهاد. رقيق القلب بود و از رنج ديگران آزرده خاطر مى گشت.(132)
او با دشمنان خويش نيز با سعه صدر و عطوفت برخورد مى نمود. سنت رفتارى پيامبر عظيم الشان اسلام گواه بر اين است كه، حضرت رسول اكرم (صلی الله علیه و آله) و پيروان آن حضرت، حتى يك جنگ تجاوزگرانه نداشته اند، بلكه همه جنگ هاى پيامبر دفاعى محض و در پاسخ به تجاوزات و پيمان شكنى هاى دشمنان دين بوده است.(133)
سيد قطب مى نويسد: «حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) هيچگاه نسبت به مردم راه ظلم را نمى پيمود، تنها خواسته اش از مردم اين بود كه گفتارش را بشنوند، كه اگر دلهايشان نرم و متمايل به خدا گرديد، ايمان بياورند. و چنانچه دلهايشان را قساوت فراگرفت و گمراهى بر آن چيره گرديد، كارشان موكول به خدا باشد. اما مردم آن طورى كه محمد (صلی الله علیه و آله) با آنها سازش مى كرد، با وى سازش نداشتند و راه دعوت صلح جويانه اش را باز و آزاد نمى گذاشتند، و آزادى پيروانش را محترم نمى شمردند؛ به آنها اذيت ها مى كردند و آنها را از خانه و وطن شان بيرون مى نمودند و هر كسى كه آنها را مى يافت، به قتل مى رساندند. بدون داشتن هيچ گونه منطق قانع كننده اى مانع دعوت و تبليغ آنها مى شدند و نمى گذاشتند منطق آنها به گوش همگان برسد. در اين وقت بود كه اسلام توسل به قوه قهريه را براى دفاع از مبدأ اساسى پيشرفتش، كه عبارت از آزادى دعوت و عقيده است، جايز شمرد»(134)
پيامبر با هر كس كه به او پيشنهاد صلح مى داد، پيمان صلح برقرار مى كرد و هر كس با او پيمانى مى بست با او نمى جنگيد، مگر آن كه آنان عهدشان را مى شكستند، و عليه مسلمين به نبرد پرداخته و يا با دشمنان حربى مسلمين همكارى مى كردند. از اين قبيل است جنگ با يهود بنى قريظه كه با حضرت پيمان بستند ولى ديرى نپاييد كه عهد خود را نقص نموده و با احزاب مختلف، در جنگ «خندق» عليه مسلمين وارد كارزار شدند.
شيخ جواد بلاغى مى نويسد: «قاعده اوليه نزد رسول خدا (صلی الله علیه و آله) صلح بوده است، هرگاه كه كفار متمايل به صلح و مسالمت و زندگى طبيعى بودند با آنان مسالمت جويانه رفتار مى كرد، حتى با وجود آگاهى آن حضرت به اينكه در صورت نبرد پيروز و غالب است»(135)
بر خلاف تبليغات سوء دشمنان رشد و بالندگى اسلام بيش از هر چيز در گرو اخلاق فاضله و روش بشر دوستانه پيامبر بوده است، تا آنجا كه گفته اند: «شمار كسانى كه پس از صلح حديبيه به اسلام گرويده اند، بيش از همه كسانى است كه ظرف بيست سال پيش از آن مسلمان شده بودند»(136)
در سيره پيامبر هيچ گاه اجبار در پذيرش دين مشاهده نگرديده است؛ حتى آن حضرت پيشنهاد برخى از انصار مسلمان در مورد الزام فرزندانشان براى پذيرش اسلام را رد كرده و در اين باره به آيه «لا إِكْراهَ فِى الدِّينِ قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ »(137) استناد مى كردند1.(138)
گاندى رهبر استقلال هند مى نويسد: «عنف و اجبار در دين اسلام وجود ندارد. حيات شخصى پيامبر اسلام، به نوبه خود، نشانه و سرمشق بارزى براى رد فلسفه عنف و اجبار، در امر مذهب مى باشد»(139)
جالب است دانسته شود كه «طبق مدارك معتبر تاريخى مجموع كشته شدگان همه جنگ هاى صدر اسلام حدود يك هزار و چند نفر از مجموع مسلمانان و كفار بوده است»(140)
پروفسور حميداللّه مى نويسد: «محمد (صلی الله علیه و آله) بر بيش از يك ميليون ميل مربع حكومت مى كرد. اين مساحت، معادل تمام خاك اروپا منهاى روسيه بود و به طور قطع در آن روزها اين محوطه مسكن ميليون ها جمعيت بود. در ضمن تسخير اين منطقه وسيع، يكصد و پنجاه نفر از افراد مخالف در ميدان هاى جنگ از بين رفته بودند و تلفات مسلمين، روى هم رفته براى مدت ده سال در هر ماه يك نفر شهيد بود. اين اندازه احترام به خون بشر در داستان هاى بشرى، امرى است بى نظير.
چهار. مدارا در سيره مسلمين
سيره مسلمين و اعتراف غربى ها
روش پيامبر (صلی الله علیه و آله) تا حد زيادى توسط مسلمانان پس از آن حضرت مورد توجه بوده است. سماحت و بزرگوارى مسلمانان از چنان وضوحى برخوردار است كه انديشمندان غربى را به اعتراف و تحسين وا داشته است. آنچه در سيره مسلمين حايز اهميت است سه نكته اساسى است:
1. نبرد و فتوحات مسلمانان در زمان خلفاى راشدين نوعاً رهايى بخش و همراه با خواست و همكارى مردم سرزمين هاى فتح شده بوده است.(141)
ادوارد براون در اين باره مى نويسد: «رفتار ستمگرانه موبدان نسبت به پيروان ساير مذاهب و اديان سبب شد كه درباره آيين زرتشت و پادشاهانى كه از مظالم موبدان حمايت مى كردند حس بغض و كينه شديد در دل بسيارى از اتباع ايران برانگيخته شود و استيلاى عرب به منزله نجات و رهايى ايران از چنگال ظلم تلقى گردد»(142)
دكتر صاحب الزمانى نيز آورده است: «توده هاى مردم نه تنها در خود در برابر جهان بينى و ايدئولوژى ضد تبعيض طبقاتى در اسلام مقاومتى احساس نمى كردند، بلكه درست در آرمان آن همان چيزى را مى يافتند كه قرنها به بهاى آه و اشك و خون خريدار و جان نثار و مشتاق آن بودند و عطش آن را از قرنها در خود احساس مى كردند...»(143)
2. مسلمانان هيچ گاه به زور دعوت به اسلام نكرده و همواره اصل آزادى مذهبى را سرلوحه برنامه هاى خود قرار داده اند.
«آرنولد»1(144) مى نويسد: «از اين نمونه هايى كه تاكنون ذكر كرديم كه همه ازگذشت و سهل گيرى مسلمان هايى كه در قرن اول هجرى بر عرب هاى مسيحى پيروز شده و تسلط داشتند، حكايت مى كرد و همچنان در نسل هاى بعدى جريان داشته است، مى توانيم به طور قطع و اخلاص اين معنى را ادعا كنيم: اين قبائل مسيحى كه در مقابل اسلام گردن نهاده و معتقد به آن شده اند، اين كار را روى اختيار و اراده آزاد انجام داده اند، هيچ گونه جبر و اكراهى در ميان نبوده است. و عرب هاى مسيحى مذهب، كه هم اكنون در ميان مسلمين زندگى مى كنند، شاهد اين تسامح و سهل گيرى هستند»(145)
همو مى نويسد: «از پيوندهاى دوستى كه همواره ميان عرب هاى مسلمان و مسيحى برقرار بوده و هست، ممكن است قضاوت كنيم كه زور و نيرو، هيچ گاه در گرويدن مردم به اسلام مؤثر نبوده است. محمد (صلی الله علیه و آله) شخصاً پيمان هايى با بعضى از قبائل مسيحى بست و به عهده گرفت كه از آنها حمايت كند، و به آنها در اقامه شعائر دينى آزادى بخشيد، حتى حقوق و احترامى را كه رجال كليساها داشته اند محترم شمرد. و همچنين، پيمان هايى نظير اين، بين پيروان و جانشينان پيغمبر (صلی الله علیه و آله) با بعضى از هموطنانشان كه طبق آئين قديمى خود بت مى پرستيدند، موجود بوده است»(146)
«ولتر» مى گويد: «دين اسلام وجود خود را به فتوت و جوانمردى هاى بنيان گذارش مديون است، در صورتى كه مسيحيان با كمك شمشير و تل آتش آيين خود را به ديگران تحميل مى كنند. پروردگارا كاش تمام ملتهاى اروپا، روش تركان مسلمان را سرمشق قرار مى دادند»(147)
3. مسلمانان هيچ گاه اصل همزيستى مسالمت آميز و رعايت اصول انسانى و احترام به ديگران را فرو ننهادند، و اين در حالى است كه غيرمسلمانان با آنان بر خلاف اين روش عمل مى نمودند.
روبرتسون مى نويسد: «هنگامى كه مسلمانان (در زمان خليفه دوم) بيت المقدس را فتح كردند هيچ گونه آزارى به مسيحيان نرساندند؛ ولى بر عكس هنگامى كه نصارا اين شهر را گرفتند با كمال بى رحمى مسلمانان را قتل عام كردند، و يهود نيز وقتى به آنجا آمدند، بى باكانه همه را سوزاندند».
همو مى گويد: «بايد اقرار كنم كه اين سازش و احترام متقابل به اديان را كه نشانه رحم و مروت انسانى است، ملت هاى مسيحى مذهب از مسلمانان ياد گرفته اند»(148)
پنج. خشونت در عهدين
برخلاف آنچه از مسيحيت تبليغ مى شود در عهد عتيق كه كتاب مقدس مسيحيان و يهوديان است آموزه هاى بسيار خشونت آميزى مشاهده مى شود كه نمونه آن را هرگز در نصوص اسلامى نمى توان يافت از جمله در عهد عتيق آمده است:
«يهوه خداى ما عوج ملك باشان را نيز و تمامى قومش را به دست ما تسليم نمود. او را به حدى شكست داديم كه احدى از براى وى باقى نماند... و آنها را بالكل هلاك كرديم چنان كه با سيحون ملك حشبون كرده بوديم. هر شهر را با مردان و زنان و اطفال هلاك ساختيم و تمام بهايم و غنيمت شهرها را براى خود به غارت برديم...»(149) نيز آمده است: «البته ساكنان آن شهر را به دم شمشير بكش و آن را با هر چه در آن است و بهايمش را به دم شمشير هلاك نما... و شهر را با تمامى غنيمتش براى يهوه خدايت به آتش بالكل بسوزان»(150) (151)
در عهد جديد نيز از عيسى مسيح(152) نيامده ام تا سلامتى بگذارم، بلكه شمشير را. زيرا كه آمده ام تا مرد را از پدر خود و دختر را از مادر خويش و عروس را از مادر شوهرش جدا سازم و دشمنان شخص اهل خانه او خواهند بود».(153)
شش. خشونت تاريخى مسيحيان غربى
چه نيكوست بدانيم كه پاسخ غرب در برابر نرمخويى و بردبارى مسلمانان جز كشتار بى رحمانه نبوده است. در تاريخ معاصر مى خوانيم: «... با وجود ارفاق و تساهلى كه مسلمين در اسپانيا و بعضى از ممالك مفتوحه روا مى داشتند، پس از چند قرن، در اثر عناد و تعصب كشيش ها و تحريك افكار ملى و نژادى، جنجال و مخالفت شديدى عليه مسلمين در اسپانيا به وقوع پيوست و پيشوايان دين، به قتل پير و جوان، مرد و زن مسلمان فتوا دادند، تا اين كه فيليپ دوم به فرمان پاپ، به وضعى ناهنجار فرمان اخراج مسلمين را از سرزمين اسپانيا صادر نمود. ليكن قبل از آن كه مسلمين موفق به فرار شوند سه چهارم آن ها به حكم كليسا در خاك و خون غلطيدند و كسانى كه جان خود را با هول و هراس از خطر مرگ نجات دادند بعدها به دستور محكمه تفتيش عقايد جملگى محكوم به اعدام شدند. بعد از فيليپ در دوران زمامدارى فرديناند شارل پنجم مسلمين در فشار و محدوديت فراوان زيست مى كردند. در طول اين مدت قريب سه ميليون مسلمان از دم تيغ تعصب و جاهليت گذشتند...»(154)
هفت. مدارا و خشونت در دنياى حاضر
در عصر حاضر نيز در ميان پيروان اديان بزرگ مسلمانان بردبارترين آنان در برخورد با صاحبان ديگر اديان مى باشند، در حالى كه بزرگترين جنايات تاريخى از سوى سردمداران شعار صلح و امنيت و دموكراسى نسبت به مسلمانان انجام مى پذيرد. نمونه هاى اين مسئله در بوسنى و هرزه گوين، فلسطين اشغالى، عراق، افغانستان و... مشاهده شده و مى شود.
دكتر سيد حسين نصر در اين باره مى نويسد: «... يهوديان، مسيحيان و مسلمانان در صلح و صفا و تسامحى چشمگير در اسپانياى زمان حاكميت مسلمانان در كنار هم زيسته اند... حتى همين امروز ميليون ها مسيحى و نيز شمار كمى از يهوديان، زرتشتيان، بودائيان و هندوان، در گستره اى از مغرب تا مالزى تحت حاكميت مسلمانان مشغول گذراندن زندگى اند. نه تنها بر آنها در مقام انسان، تسامح و مدارا روا داشته شده، بلكه بسياريشان در كشورهاى خود ثروتمندترين گروه ها به شمار مى آيند، مانند قبطيان در مصر يا بوداييان چينى در مالزى. اين گروه ها هرگز مشمول «تصفيه قومى» نشده اند. در حالى كه، گذشته از جنايات دهشتناك آلمان نازى، مسلمانان و يهوديان در اسپانياى پس از 1942 يا تاتارها در روسيه تزارى و همين امروز نيز مسلمانان در بوسنى مورد تصفيه قومى قرار گرفته اند»(155)
همو مى گويد: «عده زيادى درباره جهان اسلام چنان سخن مى گويند تو گويى اين جهان اسلام است كه ناو خود را در خليج مكزيك و به قصد تهديد آمريكا مستقر كرده است. حال آنكه اين ناو آمريكاست كه بر خليج فارس و عمده منابع اقتصادى قاطبه ملل مسلمان در آن منطقه تسلط دارد»(156)

زرتشت
پرسش 11. دين زرتشت چگونه دينى است؟ در دانشگاه ما يكى از دانشجويان شديدا از حقانيت زرتشت دفاع مى كند. لطفا اشكالاتى كه در مورد زرتشت و دين او وجود دارد، بيان كنيد.

در رابطه با آيين زرتشت ابهامات و اشكالات متعددى وجود دارند. برخى از اين اشكالات جنبه تاريخى دارند، برخى كلامى و اعتقادى اند، بعضى مربوط به وثاقت كتاب آسمانى و اشكالاتى نيز راجع به حوزه هاى اخلاقى و رفتارى و يا نظام اجتماعى و خانوادگى آن مربوط مى شود. اكنون به اختصار به پاره اى از اين موارد اشاره مى كنيم.
يك. نظرگاه تاريخى
اطلاع دقيقى پيرامون زمان پيدايش و ظهور زرتشت به عنوان پيامبر آيين مزديسنى وجود ندارد. برخى از دانشمندان مانند هوسينگ در اصل وجود او ترديد كرده و چون رستم و اسنفديار شخصيتى موهوم دانسته اند.(157) بعضى تاريخ ظهور او را 600 و برخى تا 6000 سال قبل از ميلاد دانسته اند. قول مشهور آن است كه او 660 سال پيش از ميلاد پا به جهان گذاشته و سى سال بعد دعوى نبوت كرده و به سال 583 ق.م در آتشكده بلخ به دست تورانيان كشته شده است.(158) محل تولد وى نيز مردد بين رى، آذربايجان، افغانستان، فلسطين، خوارزم و فارس است.(159) همچنين در مورد اين كه واقعاً او پيامبرى برگزيده از سوى خداست يا نه، اطلاع دقيقى در دست نيست و مسلمانان صرفا به استناد منابع دينى خود - نه با اتكا به ادله تاريخى - با زرتشتيان هم چون اهل كتاب رفتار نموده اند.(160) بنابراين فارغ از برخورد اسلام و مسلمانان با پيروان زرتشت و آيين او؛ هيچ دليلى بر اعتبار و بنياد الهى آن وجود ندارد و حتى اعراب زيرسلطه ساسانيان نيز آنان را اهل كتاب نمى شناختند.(161)
دو. عدم وثاقت كتاب اوستا
كتاب مقدس زرتشتيان «اوستا» نام دارد. قديمى ترين نسخه اوستا كه به خط «دبيره» نوشته شده و در دانمارك نگهدارى مى شود مربوط به سال 1325 ميلادى(162) يعنى 1908 سال بعد از كشته شدن زرتشت است. بنابراين به احتمال زياد زرتشتيان حدود 20 قرن كتاب مدون و شناخته شده اى نداشته و اگر داشته اند اثرى از آن در دست نيست. افزون بر آن زرتشتيان اتفاق نظر دارند كه اوستا در اصل بسيار بزرگتر از اوستاى كنونى بوده است. اوستاى كنونى داراى 83000 كلمه است و احتمالاً اصل آن داراى 345700 كلمه، يعنى چهار برابر بوده است.(163) (164) اين مسئله آيين زرتشت را با دو مشكل اساسى روبرو مى سازد.
2-1. ترديد در وثاقت كتاب مقدس؛ زيرا كتابى كه بيش از نوزده قرن پس از رحلت ابلاغ كننده آن گردآورى شود، آن هم براساس نوشته هاى پراكنده اى كه تواتر تاريخى در مورد آنها ثابت نيست، به شدت اعتبار و وثاقت آن را مخدوش مى سازد. برخى نيز برآنند كه اوستا در دوره هخامنشى مدون بوده و با حمله اسكندر از ميان رفته و يا اسكندر آن را سوزانده است و تا ظهور ساسانيان اثرى از اوستاى مدون نبوده تا آن كه به دستور اردشير، يكى از روحانيون زرتشتى بار ديگر اوستا مرتب شد. اما اين كه بر چه اساسى اوستا بازسازى شده و تا چه اندازه با اوستاى اصلى انطباق دارد معلوم نيست.(165)
2-2. اوستا داراى 5 بخش به نام هاى زير است : «يسنا»، «ويسپرد»، «ونديداد»، «يشتها» و «خرده اوستا». قسمتى از «يسنا»، «گاتها» ناميده مى شود كه مشتمل بر ادعيه و معارف دينى و معروف ترين قسمت اوستاست. از نظر اوستا پژوهان تنها قسمتى از گاتها به زرتشت تعلق دارد.(166)و بقيه آن به دوران پيش از زرتشت و يا پس از وى تعلق دارد.(167) اين مسئله نيز اعتبار اوستا را به عنوان كتاب آسمانى زرتشت مخدوش مى سازد.
2-3. به فرض ثابت شود كه اولاً زرتشت پيامبرى الهى بوده و ثانياً آنچه در اوستاى كنونى وجود دارد عيناً همان مطالبى است كه از زرتشت به يادگار مانده؛ در نهايت مخاطبان را با دينى ناقص مواجه مى كند كه حدود سه چهارم آن از دست رفته است. لاجرم پيامبر ديگرى لازم است كه نيازهاى دينى از دست رفته را جبران و خلاء موجود را پر نمايد.
به عبارت ديگر اگر اوستاى موجود براى هدايت بشر كافى بود، انزال سه چهارم ديگر لغو و بى فايده بود. و اگر كافى نبود چنين نقصى وجود دين و پيامبر ديگر را لازم مى نمايد و بر زرتشتيان نيز لازم مى شود كه به آيين كامل بعدى ايمان مى آورند.
سه. نژاد و مليت گرايى
نژادپرستى و مليت گرايى يكى از عوامل منفى راه يافته در آيين زرتشت به ويژه از دوره ساسانى است. اين مسئله به آيين ياد شده ويژگى هاى تاريخى و احكام خاصى بخشيده است از جمله:
3-1. اگرچه احتمالاً دعوت زرتشت فراگير بوده ولى براساس شواهد تاريخى پيروان آن همه آريايى بوده و از نژادهاى ديگر چندان كسى به اين آيين در نيامده است.(168)
3-2. مليت گرايى و ناسيوناليسم در «فرّ ايزدى» به خوبى آشكار است. فريا خوارنه فروغى است ايزدى، به دل هر كه بتابد برترى يابد، پادشاه شود، پيروز گردد يا در كمالات نفسانى و روحانى آراسته شود و پيامبر گردد. دو نوع فر در اوستا آمده: Airayane yareno(يئريانم خوارنه) و Kavaenem xareno(فركيانى) كه دومى تا ظهور رسوشيانت هميشه با ايرانيان خواهد بود.(169)
3-3. نژادگرايى و نظام طبقاتى سبب تجويز و گسترش ازدواج با محارم شده است. «كرتير» از بنيانگذاران زرتشتى ساسانى نوشته است: «بسيار ازدواج ها ميان محرمان برقرار نمودم».(170) اين مسئله همواره موجب خرده گيرى بر آيين زرتشت گرديده است.
3-4. بى ارزش انگارى جان غيرزرتشتيان؛ در تفكر زرتشتى انسان ها به دو دسته: مزداپرستان (زرتشتيان) و ديوپرستان (نازرتشتيان) تقسيم مى شوند.
در اين آيين اگر پزشكى در پى آموزش جراحى است بايد تمرين خود را بر ديوپرستان آغاز كند. اگر سه ديوپرست به دست او مرد، ديگر نبايد بر مزداپرستان پزشكى كند.(171)
3-5. انحصارگرايى؛ يكى از ويژگى هاى نظام اجتماعى زرتشتى سامانى انحصارگرايى در قدرت، ثروت و دانش در طبقات فرادست است.
آموزش در انحصار موبدان و كاهنان بوده و طبقات فرودست به كلى از آموختن دانش محروم بودند تا آن جا كه گفته اند: «موبد را بايد لغت پهلوى غير را نياموزد چه يزدان به زرتشت گفته است كه اين علم را به فرزندان خود(172) تعليم كن».(173)
چهار. نظام طبقاتى
جامعه ساسانى و آيين زرتشت پيوندى دو سويه دارند. از طرفى آيين ساسانى شكل خاص و ويژه اى به اين آيين بخشيده به طورى كه برخى از پژوهشگران زرتشتى موجود را شديدا متأثر از ساسانيان دانسته اند. از طرف ديگر جامعه ساسانى نماد جامعه مطلوب و مورد نظر آيين زرتشت شناخته مى شود.(174) چنين جامعه اى شديدا مورد حمايت و حفاظت آموزه ها و پيشوايان زرتشتى بوده است.
در اين نظام جامعه از چهار طبقه متمايز تشكيل شده بود:
1. آژون (روحانيون)، 2. ارتش تاران،
3. كشاورزان، 4. صنعتگران(175)
در اين نظام اولاً طبقات وضعيت سربسته اى داشته و به هيچ روى امكان ترقى از طبقه اى به طبقه ديگر وجود نداشت. ثانياً طبقات فراتر امتيازات فراتر و طبقات فرودست محدوديت هاى بيشترى داشتند و جز كار و بردگى بهره اى نصيب شان نمى شد. ثالثاً امتيازات و محروميت هاى طبقاتى جنبه ارثى داشت و نسل به نسل به اجبار و بدون امكان تغيير تداوم مى يافت.
پنج. افسانه گرايى و بت پرستى
وجود افسانه هاى خردگريز در اوستا يكى از ضعف هاى آيين و كتاب مقدس زرتشتى است.
كريستن سن افسانه خلقت را بر اساس اوستاى ساسانى چنين نقل مى كند: «... عمر دنيا بالغ بر 12000 سال است. در سه هزار سال نخستين عالم، اوهرمزد (يا عالم روشنى) و اهريمن (يا عالم تاريكى) در جوار يكديگر آرام مى زيسته اند. اين دو عالم از سه جانب نامتناهى بوده، فقط از جانب چهارم به يكديگر محدود مى شده اند. دنياى روشن در بالا و عالم ظلمانى در زير قرار داشته و هوا فاصله آنها بوده است. مخلوقات اورمزد در اين سه هزار سال در حال امكانى بودند، سپس اهريمن نور را ديده درصدد نابود كردنش برآمد. اوهرمزد كه از آينده آگاهى داشت مصافى به مدت نه هزار سال با وى طرح افكند. اهريمن كه فقط از ماضى آگاه بود رضا داد. آن گاه اوهرمزد به او پيشگويى كرد كه اين جدال با شكست عالم ظلمت خاتمه خواهد يافت. از استماع اين خبر اهريمن سخت متوحش شد و مجدداً به عالم تاريكى درافتاد و سه هزار سال در آنجا بى حركت بماند. اوهرمزد در اين فرصت دست به آفرينش جهان زد و چون كار خلقت به پايان رسيد، گاوى را بيافريد كه موسوم به گاو نخستين است. پس آنگاه انسانى بزرگ خلق كرد به نام گيومرد (كيومرث) كه نمونه نوع بشر بود. آنگاه اهريمن به آفريدگان او حمله برد و عناصر را بيالود و حشرات و هوام ضاره را بيافريد. اوهرمزد در پيش آسمان خندقى كند. اهريمن مكرر حمله كرد و عاقبت گاو گيومرد را بكشت اما از تخمه گيومرد كه در دل خاك نهفته بود چهل سال بعد گياهى رست كه اولين زوج آدمى به اسم مشيگ و مشيانگ از او بيرون آمد. دوره آميزش نور و ظلمت كه آن را گميزشن گويند شروع شد. انسان در اين جنگ خير و شر به نسبت اعمال نيك يا بد خود از ياران نور يا از اعوان ظلمت شمرده مى شود».(176)
افسانه گرايى در زرتشتى گرى دوره ساسانى به بنيادى ترين مبانى اعتقادى يعنى خداباورى نيز راه يافته است. عليرغم آن كه گفته اند زرتشت خداى مجرد را باور داشته، اما خداى زرتشتى ساسانى داراى شكل و ريش و عصا و تاج است و هنوز كه هنوز است با چنين شمايل انحطاط و تجسم يافته اى به عنوان آرم ملى بر روى تابلوى بسيارى از مؤسسات زرتشى عصر حاضر به چشم مى خورد و خدا را به صورت بتى بسان يك پادشاه نشان مى دهد.(177) در اين آيين آتش، دختر خدا شناخته مى شود(178) گاو به ويژه گاو نر تقدس ويژه مى يابد. در افسانه خلقت، اول مخلوق زمينى فرض مى شود و با گيومرد (كيومرث) به درجه شهادت نائل مى گردد و بول آن از آب پاك كننده تر است!(179)
شش. احكام خردستيز و غيرعملى
افزون بر احكامى كه در لابه لاى مطالب پيشين اشاره شد احكام خردستيز ديگرى در آيين زرتشتى وجود دارد كه به پاره اى از آنها اشاره خواهد شد.
6-1. تقديس سگ؛ در ونديداد سگ مقام بسيار بالايى دارد به طورى كه اگر كسى استخوان سخت و ناجويدنى به آن بدهد يا آن را بترساند گرفتار مجازات پشوتنو(180) يعنى مرگ ارزان كه با دادن تاوان بخشوده نمى شود(181) دارد.
نيز اگر كسى سگ آبى را بكشد بايد ده هزار بسته هيزم سخت خشك، ده هزار هيزم نرم خشك از چوب هاى خوش بو، ده هزار برسم (شاخه هاى تازه بريده شده) ده هزار شير پاك و... را به روان سگ آبى بدهد. پس ده هزار مار، ده هزار سگ نما (گربه)، ده هزار سنگ پشت، ده هزار قورباغه اى كه در خشكى زندگى مى كند، ده هزار موردانه كش، ده هزار مورگودال كن، ده هزار كرم خاكى، ده هزار مگس را كشته و ده هزار گودال ناپاك را پُر كند(182) و ده ها كار ديگر كه انسان از شنيدن آن حيران مى شود.(183)و نيز مجازات كسى كه پيكر مرده سگى را بر زمين اندازد دو هزار ضربه شلاق است.(184)
6-2. احكام بانوان؛ در اصطلاح ونديداد كلمه «دشتان» به معنى قاعدگى، عادت ماهانه زنان كاربرد دارد و احكام بسيار پيچيده و سختى به دنبال دارد، چنين زنى بايد دور از ديگران و در «دشتانستان» كه جايى متروك و دور از آتش و آب و مردمان است ساكن شود.(185) در ظرف هاى فلزى كم بها به او غذاى مى دهند لكن بايد غذاى كم بخورد تا نيرو نگيرد.(186) بعد او را با گميز (ادرار گاو) در دو گودال شستشو مى كنند سپس در گودال سوم با آب شستشو مى شود.(187) و در تابستان بايد 200 مورچه بكشد و اگر زمستان بود بايد 200 حشره گزنده و آسيب رسان را از بين ببرد.(188) حال اگر زنى بچه مرده به دنيا آورد بايد او را در آلونكى دور از آب و آتش و مردم حبس كرد، او بايد 3 يا 6 يا 9 جام گميز «ادرار گاو» بنوشد تا رحم او پاك شود. بعد از آن مى تواند شير گرم ماديان گاو را بنوشد ولى نمى تواند آب بنوشد. تا 3 شب بايد به اين گونه بماند بعد از 3 شب تن و جامه خود را با گميز آميخته با خاكستر و آب در كنار 9 گودال بشويد بعد تا 9 شب بدين منوال تنها مى ماند. بعد از آن تن و جامه خويش را با ادرار گاو و آب مى شويد تا پاك شود»(189)
6-3. منع دفن مردگان؛ در آيين زرتشتى خاك و آتش پاك و مقدسند و به همين دليل از سوزاندن و دفن مردگان جلوگيرى مى شود(190) و جسد مرده را در دخمه يا بالاى بلندى بايد گذاشت تا خوراك حيوانات و پرندگان شود(191) و كيفر كسى كه مرده اى را در زمين دفن كند و يك سال در زمين بماند دو هزار تازيانه است(192) و اگر دو سال بماند هرگز حتى با توبه يا جريمه و كفاره تطهير نمى شود.(193)
هفت. پيشگويى هاى غيرواقع
براساس «هزاره گرايى زرتشتى»(194) انتظار ظهور سه منجى از نسل زرتشت مطرحاست كه يكى پس از ديگرى جهان را پر از عدل و داد خواهند كرد:
الف. هوشيدر، 1000 سال پس از زردشت.
ب. هوشيدرماه، 2000 سال پس از زرتشت.
ج. سوشيانس (سوشيانت) 3000 سال پس از زردشت كه با ظهور او جهان پايان مى يابد.(195)
اكنون نسبت به فرد سوم نمى توان پرسش كرد؛ چرا كه هنوز پنج قرن به آمدنش باقى است؛ اما نسبت به دو فرد نخست اين سؤال مطرح است كه آنان كى و چگونه ظهور كرده اند و كاركرد آنها در بسط عدل جهانى چه بوده و چرا در تاريخ نام و يادى از آن مصلحان كه بنابر ادعا بايد جهان را پر از عدل و داد كرده باشند به چشم نمى خورد؟
هشت. ستم موبدان و اسلام گرايى ايرانيان
يكى از واقعيات بزرگ تاريخى گرايش سريع و آزادانه ايرانيان زرتشتى به اسلام، پس از فتح ايران است. اين مسئله در شرايطى رخ داد كه مسلمانان با زرتشتيان هم چون اهل كتاب رفتار نموده و آنان را كاملاً در مسائل دين شان آزاد گذاشته بودند؛ اما سيل خروشان اسلام گرايى ايرانيان نشانگر برترى واضح و روش اين دين در نظر آنان، نسبت به آيين پيشين است.
دكتر صاحب الزمانى در اين باره مى نويسد: «توده هاى مردم نه تنها در خود در برابر جهان بينى و ايدئولوژى ضد تبعيض طبقاتى در اسلام مقاومتى احساس نمى كردند، بلكه درست در آرمان آن همان چيزى را مى يافتند كه قرن ها به بهاى آه و اشك و خون خريدار و جان نثار و مشتاق آن بودند و عطش آن را از قرن ها در خود احساس مى كردند».(196)
بخشى از ستم موبدان را در احكام ظالمانه اى مى توان يافت كه آشكارا در جهت تأمين منافع انحصارى موبدان است. از اين جمله است پاره اى از احكام كيفرى. به عنوان مثال افزون بر آنچه در بند ششم پيرامون مجازات كشنده سگ آبى گفته آمد به احكام شگفت ترى برمى خوريم. در ونديداد اوستا فرگرد 14 بند 8 به بعد آمده است:
8-1. شخص گناهكار بايد براى آمرزش روان تمام اسباب و لوازم مورد نياز و مربوط به انجام مراسم دينى براى آثرَوَن (اوستا:a()aurvan يا a()ravanپهلوى: asron (موبد روحانى نگهبان آتش در آتشكده) را به مردان اَشوَ (موبدان و مردان مقدس) به عنوان كفاره بدهد (8/14).
8-2. گناهكار مى بايست كليه لوازم و ساز و برگ يك مرد سپاهى و جنگى اعم از نيزه، كارد (شمشير)، گرز، كمان، زين، فلاخن، زره، سپر و غيره را به عنوان كفاره به مردان اشو بدهد (9/14)؟!
8-3. گناهكار بايد تمام لوازم و اسباب مورد نياز يك كشاورز، شبان و يك مرد برزگر را به مدان اشو به عنوان كفاره گناه بدهد (11-10/14).
اين ابزارها عبارتند از: يك عدد خيش با يوغ، يك عدد اسباب گاو رانى، دو هاون سنگى، يك عدد آسياب دستى براى آرد كردن گندم و يك بيل؟!
8-4. او بايد يك نهر (جوى) آب، يك قطعه زمين حاصلخيز و مرغوب به اندازه اى كه آبِ دو جوى براى آبيارى آن كفايت كند و آب تا دورترين نقاط آن پيش برود، براى مردان اشو فراهم كند (13-12/14)؟!
8-5. او بايد يك خانه اربابى با گاوستانى (طويله) داراى نُه پرچين، نُه حصار، نُه نوع علوفه را جهت كفاره گناه به مردان اشو بدهد. خانه بايد داراى دوازده راهرو در قسمت بالا و نُه راهرو در قسمت وسط و شش راهرو در قسمت پايين باشد. او همچنين بايد يك رختخواب خوب با لحاف و بالش به مردان اشو و پاك بدهد (14/14)؟!
8-6. مرد گناهكار موظف است كه دختر باكره، جوان و سالم خود را با جهيزيه و نقدينه اى از زيورآلات زينتى و طلاجات براى مردان اشو به ازدواج دهد. البته اين دختر بايد خواهر پانزده ساله خود را نيز همراه گوشواره (جهيزيه) براى مردان اشو بياورد (15/14)؟!
8-7. همچنين اين مرد موظف است هفت رأس رَمه ريز در دوبار به مردان اشو و نيكوكار تقديم كند. او بايد هفت عدد سگ در دوبار پرورش دهد. او بايد هفت عدد پل روى آب در دو بار بنا كند. او بايد نُه عدد باغ خرابه در دو بار تعمير و مرمت كند. او بايد نُه عدد سگ را كه در پوست يا گوش گرفتار كك و شپش و همه ناخوشى هايى كه به تن سگ روى مى آورد، پاك كند و درمان بخشد. او بايد نُه مرد نيكوكار را در دوبار به خوراكى سير از گوشت، نان و شراب اطعام كند (17-16/14)؟!1(197)
براساس مستندات تاريخى از اين راه ها ثروت هاى هنگفتى به چنگ آمده و انباشته شده و سپس در نبردهاى مختلفى به غارت رفته است.(198)

زرتشت و توحيد
پرسش 12. آيا دين زرتشت، دين الهى و توحيدى بوده است؟

چنانكه گذشت؛ از نظر تاريخى در بنياد دين زرتشت ابهامات زيادى وجود دارد و براى اولين بار مسلمانان به استناد پاره اى از نصوص دينى آنان را اهل كتاب آسمانى به حساب آوردند. بنابراين احتمال دارد دين زرتشت، در اصل از اديان آسمانى بوده اما در طول تاريخ دچار تحريف ها و دگرگونى هايى شده است.(199) بر اين اساس على القاعده دين زرتشت بايد در اصل توحيدى بوده و سپس به ثنويت پيش از خود بازگشته است. «اوستا»ى موجود نيز در اين باره ابهام دارد؛ زيرا قسمت هاى مختلف اين كتاب، تفاوت فاحشى با يكديگر دارد. بخش «ونديداد» اوستا صراحت در ثنويت دارد؛ ولى از بخش «گاتاها» چندان دوگانگى فهميده نمى شود. به علت همين تفاوت و اختلاف بزرگ برخى برآنند كه اوستاى موجود اثر يك نفر نيست؛ بلكه هر بخش آن از يك شخص است و نفوذ ثنويّت در آن، از ناحيه سوابق دو خدا انگارى در نژاد آريا، قبل از زرتشت بوده است.
از طرف ديگر «گاتاها» را نيز نمى توان ملاك توحيدى انگاشتن آيين زرتشت قرار داد، زيرا توحيد كامل شامل امور زير مى شود:
1. توحيد ذاتى؛ يعنى يكتايى و يگانگى خداوند.
2. توحيد صفاتى؛ يعنى يگانگى ذات و صفات الهى و عدم اتصاف خداوند به وصفى زايد بر ذات.
3. توحيد افعالى؛ يعنى اين كه تنها فاعل مستقل خداوند است؛ و خالق و پروردگارى جز خداوند در دار هستى وجود ندارد.
4. توحيد در عبادت و پرستش؛ حداكثر آنچه به استناد «گاتاها» مى توان گفت اين است كه زرتشت طرفدار «توحيد ذاتى» بوده است؛ يعنى، تنها يك موجود را قائم به ذات و غير مخلوق مى دانسته و آن «آهورمزدا» است.
در نتيجه اين انگاره همه موجودات ديگر حتى اهريمن (انگره مئنيو ) آفريده آهورمزدا است. به عبارت ديگر احتمالاً زرتشت براى درخت هستى، بيش از يك ريشه قائل نبوده است. اما - به حسب مدارك تاريخى - از نظر خالقيّت، كاملاً ثنوى است؛ زيرا از تعليمات آن استفاده مى شود كه قطب مخالفِ «انگره مئنيو» (خرد خبيث )، «سپنت مئنيو» (خرد مقدس ) است. سپنت مئنيو، منشأ اشياء نيك است؛ يعنى، همان اشيائى كه خوب است و مى بايست آفريده بشود. اما انگره مئنيو يا اهريمن، منشأ اشياء بد است؛ يعنى، منشأ اشيائى كه نمى بايست آفريده شود و آهورامزدا يا سپنت مئنيو مسئول آفريدن آنها نيست؛ بلكه انگره مئنيو مسئول آفريدن آنها است. از طرف ديگر زرتشت هرگز نتوانست دوگانه پرستى و شرك در پرستش را ريشه كن سازد و به گونه هاى مختلف آيين او گرفتار شرك و انحطاط شده است.(200) بنابراين اگر گاتاها را - كه اصيل ترين، معتبرترين و توحيدى ترين اثرى است كه از زرتشت باقى مانده است - ملاك قرار دهيم، زرتشت را در شش و پنج خير و شر، و اينكه نظام موجود، نظام احسن نيست و با حكمت بالغه جور نمى آيد، گرفتار مى بينيم. اين جهت، او را از پيامبران آسمانى، جدا مى سازد. مگر آن كه همه اينها تحريفات و اضافات پس از زرتشت باشد و دين حقيقى او مشتمل بر همه مراتب توحيد بوده و اكنون از ميان ما غايب است.

ثنويت زرتشت
پرسش 13. آيا ثنويت زرتشتى بهتر از توحيد نيست؛ زيرا ديگر مسئوليت بدى ها به گردن خدا نمى افتد؟

اين گمان كه شرك و دوگانه انگارىِ بنياد آفرينش سبب تنزيه خدا؛ و توحيد موجب انتساب بدى ها به خداوند است از چند سو مخدوش است. پيش از بيان اشكالات انگاره فوق توجه به اين نكته بايسته است كه ثنويت زرتشتى به گونه هاى مختلفى تقريرپذير است و هر يك از جهاتى آسيب مند مى باشد:
يك. تنها يك وجود واجب هست كه از آن به اهورامزدا تعبير مى شود. او خداى واحد و فوق پروردگاران نور و روشنايى است. در رتبه فروتر از او سپنت مئنيو(201) يعنى، خرد مقدس يا خالق و پروردگار روشنايى و در برابر وى انگره مئنيو، يعنى خرد خبيث يا اهريمن قرار دارد كه خالق و پروردگار ظلمت و بدى هاست. اين پنداره و ديگر تقريرهاى دوگانه انگارى اشكالاتى دارد كه به برخى از آنها اشاره مى شود:
در اين گمانه ثنويت به تثليث كشيده شده و سه منشأ آفرينش براى جهان لحاظ شده است: اهورامزدا، سپنت مئنيو و انگره مئنيو.(202)
دو. مسئوليت بدى ها و ظلمت ها در اين انگاره نيز بر عهده اهورامزدا خواهد بود؛ زيرا:
2-1. اگر او نمى دانست كه كه اهريمن بدآفرينى مى كند و اكنون نيز قادر به جلوگيرى از او نيست، پس خدايى جاهل و عاجز و محدود است و اين ويژگى ها با وجوب وجود و خدايى سازگارى ندارد؛ زيرا براساس ادله قاطع عقلى واجب الوجود كمال مطلق و عين همه كمالات وجودى است.(203)
2-2. اگر او مى دانست كه اهريمن بدآفرينى مى كند، و اكنون مى تواند او را از بدى باز دارد ولى بدون هيچ دليل و حكمتى او را آفريد و اكنون نيز مانع او نمى شود؛ پس از طرفى مسئوليت بدكردارى او را بر عهده دارد و از ديگر سو خلقت و سكوت غيرحكيمانه او مغاير با وجوب وجود و خداوندى است؛ چرا كه واجب داراى حكمت مطلق است و محال است كه فعل او فاقد حكمت باشد.
2-3. اگر او از بد آفرينى اهريمن آگاه بود، اكنون نيز قادر به جلوگيرى از او هست، ولى براساس حكمت هايى كه چه بسا بر ما مخفى است او را آفريده و به او آزادى داده است و هر گاه حكمتش اقتضاء كند او را محدود خواهد ساخت؛ در اين صورت به همان نتيجه اى رسيده ايم كه آيين توحيد رسيده است و امتيازى براى اين نظريه در مقابل توحيد باورى وجود ندارد، بلكه به تقريرى - اما ناقص - از نظريه توحيد تبديل خواهد شد.
سه. اگر اهريمن نه آفريده مستقيم اهورامزدا؛ بلكه آفريده خرد مقدس باشد، در اين صورت نيز همه فروض سه گانه بالا (2-1، 2-2، 2-3) راه مى يابد و مسئوليت هر آنچه به اهريمن نسبت داده شده هم بر عهده خرد مقدس و هم بر دوش اهورامزدا خواهد بود.
چهار. اگر اهريمن نه آفريده خرد مقدس و نه اهورامزدا باشد؛ در اين صورت او واجب الوجود خواهد بود و تعدد واجب محال است.(204)
پنج. حل مسئله شرور از طريق دوگانه انگارى راه به جايى نمى برد؛ بلكه گستره نفوذ و قدرت الهى را محدود مى سازد و به عبارت ديگر خدا را در بخشى از هستى از خدايى عزل مى كند و به تعبير استاد مطهرى براى اصلاح ابروى خدا چشمش را نابينا مى كند(205) و اصل وحدت و يكپارچگى و انسجام نظام هستى را نيز مخدوش مى سازد.
هاو پارى اوئن(206) مى نويسد: «ذكر اين كه خدا سلول هاى سالم و طبيعى را به وجودآورد، اما نه سلول هاى سرطانى را؛ اين كه او به بخش هايى از پوسته زمين كه در زلزله فوران نمى كنند، نظم بخشيد، اما نه آنها كه در زلزله فوران مى كنند؛ ذكر اين كه او هوا و فرايندهاى كشاورزى را هدايت مى كند در آن هنگام كه به قحطى منتهى نمى شود، اما نه در آن هنگام كه به قحطى مى انجامد. ايجاد تفكيك هايى از اين نوع به معناى نفى كل انديشه وحدت طبيعت است كه همه پژوهش هاى علمى مبتنى بر آن است»(207)
افزون بر آن امروزه فوايد مهمى براى برخى از حشراتى كه در نگرش زرتشتى شرّ مطلق شناخته مى شوند شناسايى شده است. برخى از پشه ها در دنياى امروز براى مبارزه با آفات گياهى، برخى براى واكسيناسيون و برخى به عنوان پليس قضايى و كشف DNA و شناسايى افراد مجهول الهويه در جرم شناسى به كار مى آيند. لاجرم براى حل مسئله شر بايد تحليل فلسفى درستى از آن داشت. اشكال نگرش زرتشتى نگاه كاملاً عاميانه و ابتدايى به مسئله شر و ناتوانى از تحليل درست مسئله است.(208)

شعار سه گانه زرتشتيان
پرسش 14. مگر دين زرتشتى نمى گويد : پندار نيك، گفتار نيك، كردار نيك، پس چرا آن را دين باطلى مى دانيد؟

در اين باره توجه به چند نكته ضرورى است:
يك. تعابيرى مانند آنچه در سؤال آمده به گونه ها و عبارات مختلف تقريباً از زبان همه حكيمان، فيلسوفان، ارباب مكاتب، معلمان اخلاق و رهبران دينى شنيده شده و شعارى نيست كه اختصاص به آيين زرتشت داشته باشد و يا ديگران برخلاف آن شعار داده باشند.
دو. براى قضاوت پيرامون يك مكتب صرف اين گونه شعارها كافى نيست و بايد ديد در آن مكتب چه چيزى خوب شناخته مى شود و چه چيزى بد.
استاد مطهرى بر آن است كه همه مكتب هاى اخلاقى دنيا آموزه هاى خود را به عنوان اخلاق خوب معرفى كرده اند، در حالى كه بين آن ها شديدترين اختلافات و تضادها وجود دارد. يكى مبارزه با خودخواهى، بسط عدالت، ترحم به ضعيفان و يارى ستمديدگان را اخلاقى مى داند و ديگرى مانند نيچه همه اينها را اخلاق بد و خيانت به بشريت مى انگارد! از نظر ايشان پوك ترين و بى مغزترين رويكردها بسنده كردن به سخن زرتشت است كه مى گويد «گفتار نيك، پندار نيك، كردار نيك»؛ زيرا مانند آن است كه از مهندسى براى ساختمان يك مسجد طرحى بخواهند و بگويند: طرح شما چيست؟ بگويد: يك ساختمان خوب! يا از خياطى بپرسند: چه مدل لباسى مى دوزى؟ بگويد: يك مدل خوب! در اين جا بايد ديد طرح و مدل خوب در نگاه آنان چيست و بدون آن هيچ گونه ارزشداورى پيرامون طرح يا مدل ايشان ميسر نيست. بنابراين شعار ياد شده به تنهايى هيچ گونه قابل سنجش و ارج گذارى نيست.(209)
به عبارت ديگر اين تعابير بسيار كلى و جامع است اما نامتعين و نامشخص، در واقع مثل هوا مى ماند كه وارد هر روزنى مى شود ولى كليد هيچ قفلى نيست.
سه. برخلاف شعار ياد شده مراجعه به آموزه هاى زرتشتى موجود، انحطاط جدى هم در گستره عقايد و بنيادهاى معرفتى و هم در نظام اخلاقى و رفتارى مشاهده مى شود و آنچه در اين مكتب خوب انگاشته شده در سنجه خرد ناخوب شناخته مى شود.(210)

اهريمن و شيطان
پرسش 15. در اسلام شيطان وجود دارد و در آيين زرتشت اهريمن، پس هر دو به يكجا مى رسند و فرقى بين آنها نيست؟

شيطان در اسلام غير از اهريمن در زرتشتى است و بين آن دو تفاوت هايى چند وجود دارد از جمله:
1. اهريمن در آيين زرتشتى آفرينشگر است؛ اما شيطان در اسلام آفريننده چيزى نيست و وجود آن منافى توحيد در خالقيت نمى باشد. در اسلام همه چيز آفريده خداست و او همه چيز را خوب و به بهترين صورت آفريده است:
«الَّذِي أَحْسَنَ كُلَّ شَيْءٍ خَلَقَهُ وَ بَدَأَ خَلْقَ الاْءِنْسانِ مِنْ طِينٍ»(211)
2. گستره عملكرد اهريمن عمدتا از نظام تكوين و شرور طبيعى آغاز مى شود. او پديدآورنده حشرات موذى، سوسك ها، مورچه ها، گزندگان و... است، اما شيطان در اسلام در عرصه شرور اخلاقى فعاليت مى كند و در اين عرصه هم تنها دعوت كننده و وسوسه گر است و بر هيچ كس سلطه و قدرت عملى ندارد، و تنها كسانى تحت تأثير او قرار مى گيرند كه به سوء اختيار خويش راه او را برگزينند و او را بر خود مستولى سازند:
«وَ ما كانَ لِي عَلَيْكُمْ مِنْ سُلْطانٍ إِلاّ أَنْ دَعَوْتُكُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لِي»(212)
3. وجود شيطان در انديشه اسلامى كاملاً حكيمانه و در چارچوب ربوبيت مطلقه الهى است(213) و در عرض خدا يا فرشتگان و هيچ يك از عوامل و مأموران الهى قرار نمى گيرد. بلكه وسوسه هاى او شرط اختيار و انتخاب و انسانيت انسان است.
به قول مولوى:
در جهان دو بانگ مى آيد به ضد
تا كدامين را تو باشى مستعد
آن يكى بانگش نشور اتقيا
و آن دگر بانگش نفور اشقيا

يهوديت
پرسش 16. آيا تورات تحريف شده است؟ يهوديان در مواجهه با اتهام مسلمين مبنى بر تحريف تورات مى گويند كه عليرغم دوران هاى آشفته تاريخى قوم يهود كه در بسيارى از نقاط دنيا به صورت اقليت هاى بدون انسجام پراكنده شده بودند، در صورت تحريف تورات مى بايست نمونه هاى متفاوت از تورات وجود داشته باشد، همان طور كه انجيل هاى متفاوت وجود دارند، در حالى كه تورات يك نمونه بيشتر ندارد. نظر شما چيست؟

تحريف تورات از نظر تاريخى و علمى قطعى است، بر اين مسئله دلايل بسيارى وجود دارد. برخى از آنها در لابلاى مطالب مرتبط به تحريف متون مقدس مسيحيت از نظر خواهد گذشت، زيرا عهد عتيق مسيحيان همان كتاب مقدس يهوديان است كه مشتمل بر تورات نيز مى باشد. افزون بر آن دلايل مستقلى بر تحريف يا بشرى بودن تورات كنونى وجود دارد كه برخى از آنها از قرار زير مى باشد:
يك. وفات و دفن موسى
در باب 34 سفر تثنيه و نيز باب 36 سفر پيدايش شرح وفات و دفن حضرت موسى آمده است، معلوم مى شود اين مطالب پس از رحلت حضرت موسى (علیه السلام) به تورات اضافه شده است.
دو. اختلاف در نسخه هاى تورات
در ميان فرقه هاى مختلف يهودى تفاوت هايى در رابطه با تورات وجود دارد. در مَثَل فرقه سامرى تنها پنج سفر تورات را مى پذيرد و 34 كتاب ديگر عهد عتيق را رد مى كند. همچنين سامريان نسخه ويژه اى از كتاب يوشع دارند كه با كتاب يوشع رايج تفاوت دارد. تورات ايشان نيز با تورات رايج اندكى اختلاف دارد.(214)
سه. اشكالات ابن عزراء
برخى از عالمان، مفسران و انديشمندان از قدماى يهود مانند ابراهيم بن عزراء(1164-1089م)، انتساب تورات موجود به حضرت موسى (علیه السلام) را قبول نداشته و ادله اى رمزگونه براى اين سخن آورده است. او در كتاب خود، تفسير سفر تثنيه، شش دليل به صورت رمز آورده و «باروخ اسپينوزا» (1677-1632م) سعى كرده است كه رمزهاى ابن عزراء را بگشايد.
او از آنها استفاده مى كند كه در درون خود تورات، شواهد متعددى وجود دارد كه نويسنده تورات حضرت موسى (علیه السلام) نيست، و شخص ديگرى قرن ها بعد آن را نگاشته است. سخنان ابن عزراء در تفسيرش بر «سفر تثنيه» به شرح ذيل است:
«آن طرف اردن، و... اگر چنان باشد كه رمز دوازده را بدانى... علاوه موسى تورات را نوشته... در آن وقت، كنعانيان در آن زمين بودند... در كوه خدا، به او وحى مى شود. سپس تخت خواب او تخت آهنين او را نظاره كن. بنابراين، تو اين حقيقت را خواهى دانست».
ابن عزراء در اين چند كلمه، به صورت رمزوار اشاره مى كند كه نويسنده اسفار پنچ گانه (تورات) موسى (علیه السلام) نبوده، بلكه شخص ديگرى بوده كه مدت هاى طولانى پس از موسى (علیه السلام) مى زيسته است. به علاوه، كتابى كه موسى (علیه السلام) نوشته، با كتاب هاى باقيمانده تفاوت دارد.(215)
اسپينوزا شش رمز ابن عزراء را چنين مى گشايد:
3-1. «آن طرف اردن» اشاره است به سفر «تثنيه»، 1:1 كه در آن آمده است: «اين سخنانى كه موسى به آن طرف اردن در بيابان عربه... با تمامى اسرائيل گفت».
از اين جمله بر مى آيد كه نويسنده آن از رود اردن عبور كرده است، ولى حضرت موسى (علیه السلام) از رود اردن عبور نكرد. در همين سفر از قول موسى (علیه السلام) آمده است:
«خداوند به من گفته است كه از اين اردن عبور نخواهى كرد.(216)
3-2. «اگر چنان باشد كه رمز دوازده را بدانى»: در سفر «تثنيه»، 27:1، حضرت موسى (علیه السلام) به بنى اسرائيل دستور مى دهد كه وقتى از رود اردن عبور كرديد، مذبحى بسازيد و تمامى كتاب شريعت را روى سنگ هايى نوشته، اطراف آن بگذاريد. در «صحيفه يوشع» ،32-30:8 آمده است كه يوشع (علیه السلام) به وصيت موسى (علیه السلام) عمل كرد و مذبحى از سنگ هاى نتراشيده بنا كرد و بر آنها تمامى تورات حضرت موسى (علیه السلام) را نوشت. ربيان يهود گفته اند: تعداد اين سنگ ها دوازده عدد بوده است. حال آيا ممكن است تورات را با اين حجم بر روى دوازده سنگ نوشت؟ پس تورات موسى (علیه السلام) بسيار كوچك تر از كتاب موجود بوده است.
3-3. «علاوه موسى تورات را نوشته»: در سفر «تثنيه» 31:9 آمده است و موسى (علیه السلام) اين تورات را نوشته. اين عبارت نمى تواند نوشته خود حضرت موسى (علیه السلام) باشد، بلكه بايد ديگرى آن را نوشته باشد.
3-4. «در آن وقت كنعانيان در آن زمين بودند»: در سفر «پيدايش»، باب دوازدهم، سخن از مهاجرت حضرت ابراهيم (علیه السلام) به كنعان است و مى گويد: «در آن وقت، كنعانيان در آن زمين بودند».
از اين عبارت بر مى آيد كه نويسنده زمانى اين عبارت را نوشته كه كنعانيان ديگر در آن زمين نبوده اند و چون سرزمين كنعان پس از حضرت موسى (علیه السلام) فتح شد و بقاياى اقوام آن سرزمين تا زمان داود و سليمان (علیه السلام) در آنجا بودند، پس موسى (علیه السلام) نمى تواند نويسنده اين فقره باشد.
3-5. «در كوه خدا به او وحى مى شود»: در سفر «پيدايش»، 22:14، كوه اوريا، كه بر آن ماجراى ذبح فرزند توسط حضرت ابراهيم (علیه السلام) رخ داد «كوه خدا» ناميده شده است. اين در حالى است كه حضرت موسى (علیه السلام) وعده اين نامگذارى را مى دهد و پس از ساخته شدن معبد در زمان سليمان (علیه السلام) اين مكان «كوه خدا» ناميده مى شود. پس حضرت موسى (علیه السلام) نمى تواند اين فقره را نوشته باشد.
3-6. «سپس تخت خواب او، تخت آهنين او را نظاره كن»: در سفر «تثنيه»، 3:11 آمده است:
«زيرا كه عوج ملك باشان از بقيه رفائيان تنها باقى مانده بود. اينك تخت خواب او تخت آهنين است. آيا آن در رَبَت بنى عمّون نيست و طولش نه ذراع و عرضش چهار ذراع بر حسب ذراع آدمى است؟
اين در حالى است كه حضرت داود (علیه السلام) به شهر «ربه» غلبه كرد و اين تخت را كشف كرد(217) و اين قرن ها پس از موسى بود.
چهار. اشكالات اسپينوزا
اسپينوزا پس از باز كردن رموز ابن عزراء مى گويد: موارد مهم ترى در تورات وجود دارند كه ابن عزراء به آنها توجه نكرده است:
4-1. در موارد متعددى، در تورات از موسى (علیه السلام) به صورت سوم شخص سخن گفته شده و افزون بر آن به جزئيات زندگى او پرداخته شده است مثل:
«موسى با خدا سخن گفت» (خروج، 33:9)؛ «موسى مردى بسيار حليم بود، بيشتر از جميع مردمانى كه بر روى زمين اند» (اعداد، 12:2)؛ «موسى؛ مرد خدا... (تثنيه، 33:1)؛ (پس موسى، بنده خداوند، در آنجا به زمين موآب بر حسب قول خداوند، رحلت نمود»(218) «پيامبرى مثل موسى تا به حال در اسرائيل برنخاسته است» كه خداوند او را رو به رو شناخته باشد»(219)
4-2. در باب آخر سفر «تثنيه»، وفات و دفن حضرت موسى (علیه السلام) و عزادارى بنى اسرائيل براى او همراه با جملاتى از قبيل «پيامبرى مثل موسى تا به حال در اسرائيل برنخاسته» و «احدى قبر او را تا امروز ندانسته است» نقل شده است.
4-3. برخى از نام ها در تورات آمده اند كه مدت ها، پس از حضرت موسى (علیه السلام) از آنها استفاده شده است. براى مثال، در سفر «پيدايش»، 14:14 آمده است كه «ابراهيم دشمنان خود را تا «دان» تعقيب كرد»، در حالى كه مدت ها پس از مرگ يوشع (علیه السلام) و در زمان داوران، نام «دان» بر اين شهر نهاده شد: «و شهر را به اسم پدر خود، كه براى اسرائيل زاييده شد، «دان» ناميد؛ اما اسم شهر قبل از آن «لارش» بود»(220)
4-4. برخى از ماجراها در تورات آمده اند كه تا پس از وفات حضرت موسى (علیه السلام) ادامه داشته اند. در سفر «خروج»، 6:35 آمده است: «و بنى اسرائيل مدت چهل سال منّ مى خوردند تا به زمين آباد رسيدند؛ يعنى تا به سر حد كنعان داخل شدند، خوراك ايشان منّ بود». و «و بنى اسرائيل در زمان يوشع بن نون (علیه السلام) وارد كنعان شدند»(221)
همچنين در سفر «پيدايش»9، آمده است: «اينانند پادشاهانى كه در زمين ادوم سلطنت كردند، قبل از آنكه پادشاهى بر بنى اسرائيل سلطنت كند»(222)
4-5. با وضوح تمام از آنچه ذكر خواهد شد، به دست مى آيد كه موسى نويسنده اسفار پنجگانه نيست، زيرا پس از عبارت سفر تثنيه كه «موسى اين تورات را نوشت»، مورخ مى افزايد: «موسى آن را به احبار داد و از آنان خواست در اوقات معلومى آن را براى تمامى مردم قرائت كنند». اين عبارت نشان مى دهد كه تورات مى بايست حجمى خيلى كمتر از اسفار پنج گانه داشته باشد تا آنان بتوانند تمامى آن را در يك مجلس بخوانند، به صورتى كه همه آنان نيز آن را بفهمند»(223)
اسپينوزا در پايان نتيجه مى گيرد كه اسفار پنج گانه پس از تبعيد بابلى و به احتمال قوى به دست عزراء نوشته شده اند.(224)
پنج. نقد تاريخى
با پيدايش جريان نقد تاريخى كتاب مقدس، مطالعات گسترده اى درباره اين كتاب آغاز گشت. نظريه اى كه در اين دوره درباره تورات مطرح شد و به تدريج به صورت امرى مسلم درآمد، نظريه «منابع تورات»است. اسفار پنج گانه تورات از چهار منبع، كه در زمان هاى گوناگون به وجود آمده اند، تركيب شده اند.
اين چهار منبع عبارتند از:
منبع «يهوه اى» (Jahwist) منبع الوهيمى (Elohist) منبع كاهنى (Pristly) منبع تثنيه اى (Deuteronomy).
در دو منبع نخست، نام خدا به ترتيب، به صورت «يهوه» و «الوهيم» آمده و از همين رو به اين نام ها ناميده شده اند. منبع كاهنى بر احكام كاهنان و معبد متمركز است و منبع تثنيه اى منبع سفر «تثنيه» است.
«نظريه منابع» به حل برخى از مشكلات تورات كمك مى كند. به وسيله اين منابع، معلوم مى شود كه دليل برخى از تكرارها يا تناقضات موجود در اين كتاب چيست. نويسنده اى يهودى برخى از اين موارد را بر شمرده است:
دو بار رانده شدن هاجر (پيدايش، 16 و 21-21:19)؛ دو بار ربوده شدن ساره (پيدايش، 20-12:10 و 20)؛ ثروتمند شدن يعقوب از يك سو با حيله و نيرنگ خود او (پيدايش، 30، 43-25)، و از سوى ديگر، با راهنمايى يك فرشته در خواب (پيدايش، 31:9 و شماره هاى بعد) در يكجا روبين باعث نجات يوسف مى شود به اينكه پيشنهاد مى دهد او را در چاه بيندازند و بعد مديانيان او را از چاه بيرون مى آورند. (پيدايش، 24-37:20 و 30-28) و در جاى ديگر، يهودا او را نجات مى دهد و او را به اسماعيليان فروشند.(225) (226)
بر خلاف سفر «پيدايش»، در سه سفر بعدى كه در آنها از سه منبع (يهوه اى، الوهيمى و كاهنى) استفاده شده، تمييز بين دو منبع اول آسان نيست و برخى از مطالب تركيبى هستند. از اين رو، محققان منبع (يهوه اى - الوهيمى) را در نظر گرفته اند. بنابراين در سه سفر «خروج»، «لاويان» و «اعداد»، از چهار منبع استفاده شده است كه منبع چهارم تركيبى از دو منبع اول است.
انديشه هاى دينى دو منبع يهوه اى و الوهيمى متفاوتند. منبع يهوه اى بر ارتباط مستقيم بين خدا و مشايخ تأكيد مى كند، در حالى كه منبع الوهيمى سعى دارد اين نظريه را با در نظر گرفتن يك رؤیا يا يك فرشته به عنوان واسطه تعديل كند. منبع كاهنى با موضوعاتى خاص از قبيل تقدس و مراسم دينى، مانند قربانى ها، نجاست و طهارت، احكام كاهنان، موسم هاى مقدس و مانند اينها سرو كار دارد و برخلاف سه منبع ديگر، چيزى درباره وحى در سينا نمى گويد، بلكه بيشتر بر تجلى خدا در خيمه عبادت متمركز است.
منبع چهارم، يعنى منبع «تثنيه اى» (D)خود يك ساختار نظام مند است كه منبع سفر «تثنيه» است. اين منبع به صورت يك سخنرانى و داعى و به شكل يك زندگى نامه خويش نويس است.(227) (228)
از ميان اين چهار منبع، منبع يهوه اى از همه قديمى تر است كه در زمان داود (علیه السلام) (1015-975 ق.م) و سليمان (علیه السلام) (975-933 ق.م) نوشته شده است. منبع الوهيمى پس از حضرت سليمان (علیه السلام) و تجزيه كشور به شمال و جنوب در بخش شمالى نوشته شده است. منبع تثنيه اى در «يوشيّا» (640-609 ق.م) نوشته شده است. آخرين منبع به لحاظ تاريخى، منبع كاهنى است كه در دوره اسارت بابلى نوشته شده است.
بنابراين، نويسنده نهايى تورات پس از دوره اسارت بابلى، يعنى پس از سال 538 ق.م از تركيب اين منابع تورات كنونى را به وجود آورده است.(229)
امروزه حتى بيشتر سنتى هاى يهودى و مسيحى اين را قبول كرده اند كه نويسنده تورات نمى تواند حضرت موسى (علیه السلام) باشد.
توماس ميشل، كه از فرقه سنت گراى «ژزوئيت» مسيحى است، مى گويد: «تورات پنج قرن قبل از ميلاد و به دست نويسنده اى ناشناس نوشته شده، اما به هر حال، اين عمل با الهام الهى بوده است».
در قديم، مردم معتقد بودند كه موسى تورات را نوشته است، اما مطالعات جديد كتاب مقدس نشان مى دهد كه پاسخ به مسئله اصل و منشأ اسفار تورات از آنچه در ابتدا تصور مى شود، دشوارتر است. تورات در طول نسل ها پديد آمده است؛ در ابتدا روايت هايى وجود داشت كه قوم يهود آنها را به يكديگر منتقل مى كردند. سپس روايات مذكور در چند مجموعه نوشته شد كه برخى از آنها در باب تاريخ و برخى در باب احكام بود. سرانجام، در قرن پنجم قبل از ميلاد، اين مجموعه ها در يك كتاب گرد آمد. كسانى كه در اين كار طولانى و پيچيده شركت كردند، بسيار بودند و نام اكثريت قاطع آنان را تاريخ فراموش كرده است. به عقيده يهوديان و مسيحيان، الهام الهى در همه مراحل تأليف تورات، همراه و پشتيبان بوده است.(230)
شش. ناپديدشدن تورات و باز پيدايى آن
از عهد قديم (كتاب دوم تاريخ ايام باب 34) بر مى آيد كه در زمان هايى تورات ناپديده شده و بعدها كسانى مدعى شده اند كه آن را يافته اند.
«يك روز حلقيا، كاهن اعظم، نزد شافان منشى دربار رفت و گفت: «در خانه خداوند كتاب تورات را پيدا كرده ام». سپس كتاب را به شافان نشان داد تا آن را بخواند. وقتى گزارش كار ساختمان خانه خداوند را به پادشاه مى داد در مورد كتابى نيز كه حلقيا، كاهن اعظم در خانه خداوند پيدا كرده بود با او صحبت كرد. سپس شافان آن را براى پادشاه خواند. وقتى پادشاه كلمات تورات را شنيد، از شدت ناراحتى لباس خود را پاره كرد و به حلقيا، كاهن اعظم، شافان منشى، عسايا (ملتزم پادشاه)، اخيقام (پسر شافان) و عكبور (پسر ميكايا) گفت: «از خداوند بپرسيد كه من و قومم چه بايد بكنيم. بدون شك خداوند از ما خشمگين است، چون اجداد ما مطابق دستورات او كه در اين كتاب نوشته شده است رفتار نكرده اند...»
پادشاه تمام بزرگان يهودا و اورشليم را احضار كرد و همگى، در حالى كه كاهنان و انبياء و مردم يهودا و اورشليم از كوچك تا بزرگ به دنبال آنها مى آمدند، به خانه خداوند رفتند. در آنجا پادشاه تمام دستورات كتاب عهد را كه در خانه خداوند پيدا شده بود، براى آنها خواند.
پادشاه نزد ستونى كه در برابر جمعيت قرار داشت، ايستاد و با خداوند عهد بست كه با دل و جان از دستورات و احكام او پيروى كند و مطابق آنچه كه در آن كتاب نوشته شده است، رفتار نمايد. تمام جماعت نيز قول دادند اين كار را بكنند.(231)
در جاى ديگرى از عهد قديم آمده است كه پس از تبعيد بابلى بنى اسرائيل، از عزراى كاهن خواستند كه تورات موسى را براى قوم بخواند. عزرا و ديگر كاهنان، كتاب تورات را هر روز براى مردم مى خواندند تا اينكه در روز هفتم، قرائت تورات به پايان رسيد.(232)
برخى به صورت جدى در اين ترديد كرده اند كه توراتى را كه عزرا خواند همان كتابى باشد كه در زمان يوشيّا خوانده شد:
«آيا آن «كتاب شريعت موسى» چه بوده است؟ اين كتاب درست همان كتاب عهد، كه يوشيّا پيش از آن بر مردم خوانده بود نيست. چه در كتاب عهد، تصريح شده است كه آن را در مدت يك روز دو بار بر يهوديان فرو خواندند، در صورتى كه خواندن كتاب ديگر محتاج يك هفته تمام وقت بود.(233)

مسيحيت
پرسش 17. از چه راهى مى توان ثابت كرد كه مسيحيت، دچار تحريف شده است؟

يكى از منابع اصيل هر دينى، كتاب مقدس آن است كه فصل الخطابِ تلقى هاى گوناگون و معيار نشان دادن بدعت ها و انحراف ها به شمار مى رود. در اين كتاب آموزه هاى اساسى و محورى نظام اعتقادى، ارزشى و احكام عبادى مطرح شده است و به وسيله آن، مى توان مميزات هر دينى را از دين و آيين ديگر تشخيص داد. بر اساس منابع مذهبى ما، تعدادى از پيامبران الهى (آدم، ادريس، نوح، هود، صالح، ابراهيم، موسى، عيسى (علیهم السلام) و پيامبراكرم (صلی الله علیه و آله) ) داراى كتاب آسمانى بوده اند.(234) تمامى اين كتاب ها از ناحيه خداوند وحى شده بود و پيامبران نامبرده نقشى جز دريافت و ابلاغ مضامين آن نداشته اند. اما - غير از قرآن مجيد - تمامى آنها و يا بخش اصلى آنها، مفقود شده و يا متن آنها دچار تحريف گشته است.
اين تحريف با سه رويكرد تاريخى، نگرش محتوايى به مضامين اين كتاب ها و قضاوت قرآن به عنوان آخرين كتاب آسمانى اثبات مى گردد و با اثبات آن، تحريف دين روشن مى شود. البته رويكرد سوم تنها براى كسانى قابل قبول است كه آسمانى بودن قرآن را قبول دارند؛ اما رويكردهاى پيشين همگانى است؛ از اين رو فقط به بيان آن دو مى پردازيم.
يك. رويكرد تاريخى
براساس گزارش هاى معتبر و مستند تاريخى كتاب هاى مقدس (تورات و انجيل)، در طول 1500 سال تأليف و گردآورى شده است، از همين رو علاوه بر برخوردارى از شيوه هاى متنوع ادبى، با گذشت زمان، تحول آرام و كندى را تجربه كرده است. صرف نظر از اقليتى ناچيز از مسيحيان - كه مى پندارند كتاب هاى مقدس (تورات و انجيل )، با همين الفاظ الهام شده اند و خدا پيام خود را كلمه به كلمه به كاتب بشرى منتقل و وى چيزهايى را كه خدا املا نموده، با امانت ثبت كرده است - بيشتر مسيحيان معتقدند: كه خداوند كتاب هاى مقدس را به وسيله مؤلّفانى بشرى، نوشته است و بر اين اساس كتاب هاى مقدس، يك مؤلّف الهى و يك مولّف بشرى دارد.(235)
جالب است بدانيد تعداد كتاب هاى مقدس (در مجموع 46 كتاب عهد عتيق يهود و 27 كتاب عهد جديد يعنى انجيل )، براساس نوعى توافق، حاصل شده است.(236)
حال وقتى تاريخ به ما نشان مى دهد كه بشر در تأليف كتاب مقدس دست داشته است، اين كتاب ديگر مصون از خطا نخواهد بود. اين مسئله موجب شد تا هر كسى، اقدام به نوشتن و گزارش روايات مربوط به دوران كوتاه رسالت عيسى و سرگذشت او كند و به نوبه خود منجر به پديد آمدن صد نوشته گشته است كه هر كسى نوشته خود را صحيح مى داند. از اين رو براساس گزارش هاى تاريخى، در اواخر قرن اول ميلادى و اوايل و اواسط قرن دوم ميلادى، فرقه هاى انجيلى متعددى به وجود آمد و اختلاف ها و كشمكش هاى فراوانى رخ داد.
طرح مؤلف بشرى در كنار مؤلف الهى، در تدوين كتاب مقدس و در نتيجه تحريف آن، باعث گرديد كه پيامدهاى ناگوارى براى كتاب مقدس، به وجود آيد كه گزارش آن در اين مجال اندك ممكن نيست.(237)
در اينجا كافى است به اعتراف برخى از عالمان و انديشمندان مسيحى بسنده كنيم:
1-1. رابرت م.گرنت(238) انطباق انجيل فعلى را با گفته هاى عيسى به صراحت ردمى كند و مى گويد: «اين بدان معنا نيست كه عيسى تمام كلماتى را كه گزارش شده است دقيقا به همان شكلى كه انجيل نويسان نوشته اند گفته است».(239)
1-2 ارنست رنان؛ كتاب مقدس را نگاشته انسان دانسته، آن را همچون ديگر مكتوبات بشرى مشتمل بر خطاهايى مى شمارد و بر وجود داستان هاى دروغين و افسانه ها در آن تأكيد مى ورزد.(240)
1-3. متكلمان ليبرال مسلّم مى دانند كه كتاب مقدس مستقيما وحى منزل نيست و به دست انسان نوشته شده است.(241)
1-4. بسيارى از سنت گرايان بر مركزيت مسيح اصرار مى ورزند بدون اينكه بر خطاناپذيرى انجيل پافشارى داشته باشند.(242)
1-5. برخى از متكلمان برجسته مسيحى مانند بريث ويت(243) مى گويند نمى توانمحتويات كتاب مقدس را صادق شمرد.(244)
1-6. متكلمان نئوارتدكس(245) (الهيات رسمى - سنتى جديد) پروتستان معتقدندكتاب مقدس به خودى خود وحى الهى نبوده، يك مكتوب خطاپذير انسانى است كه به وقايع وحيانى شهادت مى دهد.(246)
1-7. پل تيليش كه از متكلمان برجسته مسيحى به شمار مى رود، معتقد است: «پژوهش هاى تاريخى نشان داده اند كه عهد قديم و عهد جديد در بخش هاى نقلى خود، عناصر تاريخى، افسانه اى و اسطوره شناختى را تلفيق مى كنند و در اكثر موارد تفكيك اين عناصر از يكديگر با هر درجه اى از امكان پذيرى نامحتمل است... مردم، ديگران يا خودشان را بدون ايمان مسيحى قلمداد مى كنند، تنها به اين دليل كه به مستند بودن حكايت هاى معجزه اى عهد جديد اعتقادى ندارند. به طور قطع آن حكايت ها مستند نيستند».(247)
1-8. توماس ميشل - استاد الهيات مسيحى - بر آن است كه به اعتقاد بيشتر متفكران كاتوليك، پروتستان و ارتودوكس، كتاب هاى مقدس، املاى الهى نيست و داراى عصمت لفظى نمى باشد و گاهى نويسندگان بشرى، نظريات غلط يا اطلاعات اشتباه آميزى را در متن كتاب باقى گذاشته اند.(248)
تحريف از ديدگاه مسيحيان:
اعتبار كتاب مقدس همواره مورد انتقاد انديشمندان قرار داشته اما از قرن نوزدهم ميلادى، مباحث انتقادى مربوط به كتاب مقدس وارد مرحله جديدى شده است: «بولتمان (1884 - 1976م) كه بزرگترين متخصص عهد جديد در قرن بيستم لقب يافته است در اثر مهم خود، تاريخ سنت هم نظر، به ارزيابى كتاب مقدس مى پردازد. از نظر او بسيارى از سخنان مكتوب عيسى (علیه السلام) گفته هاى خود او نيست بلكه محصول حيات جوامع مسيحى اوليه است».(249)
«آدولف فون هارتاك» مورخ تواناى قرن نوزدهم و بزرگترين متخصص آثار پدران در عصر خود، در مجموعه سه جلدى تاريخ اصول ايمان، اين باور را مطرح كرد كه انجيل تحت تأثير فلسفه يونان تغيير يافته است. وى در پى آن بود كه تاريخِ فرايند يونانى شدن مسيحيت را نشان دهد. از نظر او، مذهب ساده عيسى (علیه السلام) به ويژه به واسطه تعاليم پولس، به مذهبى در مورد عيسى (علیه السلام) تغيير يافته و به اصل ايمانى تجسم خداى پدر تبديل شده است.(250)
برخى ديگر از صاحب نظران به نوسازى روزافزون روايات انجيل به نفع الوهيت عيسى توجه نموده(251) و عده اى نيز در مورد تاريخ تأليف اناجيل ايراداتى را مطرح كرده اند.(252)
اما شايد بتوان گفت مهم ترين سند در مورد انحراف مسيحيت از ديدگاه ايشان خود كتاب مقدس است. در اين كتاب «پولس» با حواريون و شخص «پطرس» كه جانشين رسمى حضرت عيسى (علیه السلام) است، مخالفت ورزيده، حتى آنان را به «نفاق» متهم مى سازد: «اما چون پطرس به انطاكيه آمد او را روبه رو مخالفت نمودم؛ زيرا مستوجب ملامت بود... و ساير يهوديان هم با وى نفاق كردند، به حدى كه برنابا هم در نفاق ايشان گرفتار شد».(253)
مسلما چنين برخوردى نشان از وجود انحراف در عقايد بزرگان صدر اول مسيحيت دارد.(254)
دو. رويكرد محتوايى
با نگرش محتوايى به مضامين كتاب هاى مقدس، روشن مى گردد كه برخى از كتب اديان آسمانى، دچار تحريف گشته اند؛ چرا كه اگر كتاب مقدس دچار زياده و نقصان و تغيير در لفظ و مفاهيم نشود، هيچ گاه مطالب متناقض و معارف، خردستيز نخواهد داشت، حال آنكه با مراجعه به اين كتاب ها مسائل منافى با يكديگر و غير عقلانى فراوان يافت مى شود.
وجود تناقضات در اناجيل چنان زياد است كه علامه شعرانى پس از نقل و بررسى تفصيلى 45 مورد از اشتباهات و تناقضات اناجيل مى نويسد: «اين بنده مؤلف از اين قبيل بيش از هفتصد تحريف يادداشت كرده ام. در «اظهار الحق»(255) گويد: اختلافات در انجيل به عقيده «ميل» سى هزار است و به طورى كه «گريسباخ» تحقيق كرده است صد و پنجاه هزار است و «شولز» كه آخرين محققين ايشان است عدد آن را به تحقيق نيافته است».(256)
جالب آن كه اناجيل از همان آغاز در نسب نامه عيسى (علیه السلام) گرفتار تناقض شده اند. اين دليل روشن بر تحريف كتاب هاى مقدس است.
اكنون نسب نامه آن حضرت را براساس متن «انجيل لوقا» و «انجيل متى» و كتاب «تواريخ ايام» تقديم مى داريم:
انجيل لوقا باب 3انجيل متى باب اولكتاب تواريخ ايام باب 3
يوسف يوسف ــــ
هيلى يعقوب ــــ
متثات متان ــــ
ليوى اليعازر ــــ
ملخى اليهود ــــ
يناه اكيم ــــ
يوسف صادوق ــــ
متاثياه عازور ــــ
عاموس الياقيم ــــ
تاحوم ابيهود ــــ
اهلى ــــ ــــ
نكى ــــ ــــ
ماث ــــ ــــ
مطائياه ــــ ــــ
شمعى ــــ ــــ
يوسف ــــ ــــ
يهوداه ــــ ــــ
يوحناه ــــ ــــ
ريصاه ــــ ــــ
زرو بابل زرو بابل زرو بابل
شلتى ئيل شلتى ئيل پداياه
نيرى يكيناه يكنياه
ملخى ــــ يهوياقيم
ادى يوشياه يوشياه
قوصام امون امون
المودام منسه منسه
ائير حزقياه حزقياه
يوسى احاز احاز
اليعازر يوثام يوثام
يوريم عزرياه عزرياه
متأث ــــ امصياه
ليوى ــــ يوآش
شمعون ــــ احزياه
يهوداه يورام يورام
يوسف يهوشافاط يهوشافاط
ونان اسا اسا
ايلياقيم ابياه ابياه
ميلياه رحبعام رحبعام
مئنان ــــ ــــ
مطاثاه ــــ ــــ
ناثان سليمان سليمان
داود داود داود(257)
نمونه هايى از تحريف در كتاب مقدس:
در كتاب مقدس به مواردى از مصاديق تحريف برمى خوريم. ذيلاً به برخى از آنها اشاره مى شود.(258) آشنايى با اين موارد مى تواند زمينه هاى پژوهش بيشتر را فراهم كند:
1. در سِفر «پيدايش» مى خوانيم: «بعد از اين ايام كه خدا ابراهيم (علیه السلام) را امتحان كرد، به او گفت: اى ابراهيم. عرض كرد: لبيك. گفت: «اكنون پسر خود را كه يگانه فرزند تو است و او را دوست مى دارى، يعنى «اسحاق» را بردار و بر زمين موريا برو و او را در آنجا بر يكى از كوه هايى كه به تو نشان مى دهم به عنوان هديه سوختنى، قربانى كن».(259)
در اين متن كه مربوط به جريان ذبح كردن يكى از فرزندان حضرت ابراهيم (علیه السلام) به دست او است، پس از عبارت «يگانه فرزند»، عبارت «يعنى اسحاق» قرار گرفته است. در حالى كه عبارت صريح عهد عتيق، وعده تولد اسحاق را سيزده سال پس از تولد اسماعيل مى داند.(260) يعنى اسماعيل تا چهارده سالگى تنها فرزند ابراهيم است. پس در اينجا تحريفى صورت گرفته و عبارت «يعنى اسحاق» بعدا به متن عهد عتيق اضافه شده است.
اما انگيزه اين تحريف چيست؟ در اعتقاد يهوديان كه به مسيحيان هم انتقال يافته است، «مسيّا» يعنى همان پيامبر موعود بايد از نسل اسحاق باشد و از سوى ديگر، شخص موعود از نسل شخص «مذبوح» است. تنها در صورتى كه اسحاق همان شخص مذبوح باشد مى توان موعود امم را از نوادگان اسحاق دانست و تنها در اين صورت است كه سيادت بنى اسرائيل و انديشه برترى يهود تثبيت مى شود و مسيحيان با استناد به همين متن، عيسى (علیه السلام) را كه از نوادگان اسحاق است، موعود امم دانسته اند و اگر مشخص شود كه مذبوح اسماعيل بوده نه اسحاق، زيربناى بسيارى از اعتقادات يهود و مسيحيت تخريب مى گردد.
2. انجيل متى، عيسى (علیه السلام) را از فرزندان سليمان بن داود (علیه السلام) مى داند.(261) در حالى كه وى در انجيل لوقا فرزند ناتان بن داود معرفى شده است.(262)
3. در انجيل متى، عيسى (علیه السلام) اعلام مى كند كه پس از مصلوب شدن سه شبانه روز در زمين مدفون خواهد ماند: «زيرا هم چنان كه يونس سه شبانه روز در شكم ماهى ماند، پسر انسان نيز سه شبانه روز در شكم زمين خواهد بود».(263)
در حالى كه اناجيل ديگر مدت دفن او را از غروب جمعه تا قبل از سپيده يكشنبه، يعنى حداكثر يك روز و دو شب مى دانند.(264) (265)
انجيل مرقس - كه قديمى ترين و كوتاه ترين انجيل ها است - خاطرات قديس پطرس حوارى را مطرح مى كند كه متضمن احساسات بشرى عيسى است. در اين انجيل، عيسى موجودى مافوق بشر نشان داده شده و «فرزند انسان» لقب گرفته است، اما اثرى از اصل «تجسّم الهى» در پيكر عيسى و اصل ازليت او (وجود قبل از خلقت ) ديده نمى شود. اما انجيل متى و انجيل لوقا، حاوى عباراتى است كه زمينه را براى اعتقاد به تجسّم ربوبيت در پيكر عيسى آماده مى كند و انجيل يوحنا، به صراحت طبيعت الوهى عيسى را - چنان كه معاصرش يعنى پولس مطرح كرده بود - بيان مى كند. اين تهافت مشكل پيچيده اى است كه اذهان انديشمندان مسيحى را تاكنون به خود مشغول داشته و راه حل هاى گوناگون اما بى حاصل در رفع آن ارائه كرده اند.(266)
در انجيل يوحنا از يحيى (علیه السلام) پرسيده مى شود: آيا تو همان ايلياى نبى الياس هستى كه قبل از فرارسيدن روز موعود (ظهور مسيح ) بايد بيايد؟ يحيى تأكيد مى كند: من چنين شخصى نيستم(267) بنابراين روز موعود هنوز فرانرسيده است. اما در انجيل متى به عيسى (علیه السلام) نسبت داده اند كه گفت: «اگر بخواهيد قبول كنيد كه يحيى همان الياس است كه بايد بيايد»(268)
نويسنده انجيل لوقا براى برداشتن تنافى موجود ميان اين دو عبارت، مسئله را به گونه اى ديگر توجيه كرده، مى گويد: «و او (يحيى ) به روح قوت الياس پيش روى وى (خداوند )، خواهد خراميد»(269) اين مضامين متفاوت و متعارض، نشانگر آن است كه آيات اصلى الهى - كه به عيسى (علیه السلام) وحى شده - دچار تحريف جدى گشته است.(270)
چنان كه گفته آمد با رويكرد قرآنى و روايى نيز مى توان تحريف كتاب هاى مقدس را نشان داد، بعضى از آيات قرآن و روايات نقل شده از امامان (علیهم السلام)، نشانگر تحريف كتاب مقدس است. گزارش اين دسته از نصوص در اين نوشتار كوتاه مقدور نيست.(271)

ريشه هاى مسيحيت
پرسش 18. ديدگاه دانشمندان در رابطه با اعتبار و وثاقت كتاب مسيحيان چيست؟

در قرون اخير عده اى از دانشمندان غربى مشاهده كرده اند كه بين عقايد مسيحيان و اديان هندى تشابه عجيبى وجود دارد. آنان در مطالعات خود متوجه شده اند كه عقايد تثليث، فدا، تصليب و ساير مسائل اعتقادى مسيحيان عينا در مذاهب بت پرستان وجود داشته، ولى در اعتقادات بنى اسرائيل سابقه اى نداشته است.
دانشمندان محقق، حتى در برابر جمله هايى از انجيل، عبارت هاى مشابه در كتاب هاى هندو و بودايى يافته اند كه حيرتشان را برانگيخته است. آنان ديدند كه حتى لقب هاى گوسفند خدا، فرزند خدا، بردارنده گناهان، فدا شونده و غير اينها كه به مسيح (علیه السلام) اطلاق مى شود، در آن مذاهب نيز هست و چون سابقه تاريخى آن اديان بيشتر است، دانشمندان نظر دادند كه اعتقادات و اصطلاحات مسيحيان در اين باب بايد از آن اديان گرفته شده باشد.
در سال 1974 در بيابان هاى فلسطين، در غارهايى بر كرانه بحرالميت، طومارهايى كشف شد كه يك جنبش فكرى را در باب مسيحيت پديد آورد. اين طومارها كه شامل بخش هايى از كتاب مقدس و تفاسير و ادعيه است، حدود 2000 سال قدمت دارد يعنى خط آنها در حدود عصر مسيح (علیه السلام) نوشته شده است.
دانشمندان پس از مطالعه طومارها فهميدند كه آنها به فرقه اى از يهوديان به نام اِسِنيان مربوط مى شود. اين فرقه در صحراها زندگى مى كردند و افكارى عرفانى داشتند و انتظار مسيحاى بنى اسرائيل را مى كشيدند. آنان نوشته هاى خود را در كوزه مى كردند و در غارهايى در كنار بحرالميت به وديعت نهادند و پس از آن به سرنوشتى نامعلوم گرفتار شدند و خبرى از ايشان باز نيامد.
كشف اين طومارها انعكاس عجيبى در محافل علمى جهان داشت. در ابتدا برخى آنها را جعلى مى پنداشتند، ولى پس از آزمايش هاى فنى، اعتبار آنها ثابت شد.
برخى دانشمندان گفتند: طومارهاى كشف شده ديدگاه علمى ما را نسبت به حضرت مسيح (علیه السلام) و آغاز مسيحيت تغيير خواهد داد.(272)
تا كنون هزاران كتاب درباره اين طومارها نوشته شده است، از جمله كتابى به نام «مفهوم طومارهاى بحرالميت» نوشته يك روحانى آزاد انديش مسيحى به نام «اى.پاول ديويس» كه بسيار جالب توجه است. در اين كتاب پس از تحقيق درباره محتويات طومارهاى مذكور چنين آمده است:
نظريه اى كه يك تن مسيحى عامى درباره پديدآمدن مسيحيت اتخاذ مى كند اين است كه مسيح بشارت خود را تبليغ كرد، به عنوان مسيح و منجى مرد، از مردگان برخاست و كليساى مسيحى را تأسيس كرد كه در سراسر جهان با فعاليت حواريان گسترش يافت... .
همچنين يك مسيحى عامى اظهار مى دارد كه عيسى يك تن يهودى بود كه سنن و فرهنگ يهودى را به ارث برده بود. علاوه بر اين اظهار مى كند كه رسولان برداشت هايى از بشارت از عيسى ديده و شنيده بودند و بر اثر تجربيات شخصى خويش دريافتند كه او منجى و خداوندگار بشر و پسر خدا بوده است.
به هر حال، يك عامى اعتقاد مسيحى را چنين بيان مى كند و ابدا به ذهنش خطور نمى كند كه مقدار زيادى از آن اعتقادات پيش از مسيحيت وجود داشته است... و نمى داند كه پايه و اساس بسيارى از آن اعتقادات در كتاب مقدس يافت نمى شود.
چيزى كه عامى نمى داند، اما دانشمند مى داند اين است كه در عصر مسيح و پس از آن، بت پرستان براى خدايان خود باورهايى داشتند و نام هايى مى گفتند كه عين آنها در عقيده مسيحى اظهار شده است. ميترا(273) منجى بشريت بود، و همين طور تموز(274)، ادونيس(275) و اوزيريس.(276) اعتقاد به فادى(277) بودن مسيح كه سرانجام، در مسيحيت وارد شد يك اعتقاد يهودى نبود و مسيحيان نخستين در فلسطين نيز آن را باور نداشتند.
مسيحاى مورد انتظار يهوديان و مسيحيانِ يهودى الاصل پسر خدا نبود، بلكه پيامبرى از طرف خدا بود. او بنا نبود با خون خويش كفاره گناهان ديگران شود، بلكه قرار بود كه از راه ايجاد حكومت مسيحايى بر روى زمين، مردم را نجات دهد. مسيحيان يهودى الاصل به نجاتى كه به ايشان اجازه دخول در آسمان دهد، چشم ندوخته بودند؛ بلكه به نجاتى كه نظام جديدى روى زمين تأسيس كند، اعتقاد داشتند و اين مطلوب آنان بود، گرچه به فناپذيرى روح و جاودانگى جان معتقد بودند.
عقيده مسيحى هنگامى ميان بت پرستان رواج يافت كه عقيده به عيسى به عنوان خداى نجات بخش پديد آمد. اين عقيده كاملاً بر آنچه پيش از آن بود، به ويژه ميترا، منطبق مى شد. همچنين روز 25 دسامبر(انقلاب شتوى) سالروز تولد ميترا بود كه توسط مسيحيان، سالروز تولد عيسى شد و حتى روز سبت(شنبه) يعنى هفتمين روز يهوديان كه توسط خداوند در شريعت موسى(تورات) مشخص شده و خداوند آن را تقديس كرده بود... تحت تأثير انديشه هاى ميترايى به روز اول يعنى يكشنبه (Sunday)، روز خورشيد فاتح، تبديل شد.
در زمان گسترده شدن مسيحيت، در حوزه مديترانه منطقه اى نبود كه فكر مادر باكره و فرزند او كه بايد (در راه گناهان) بميرد، وجود نداشته باشد. اصولاً زمين الهه اى بود كه در هر بهار باكره مى شد. فرزند وى ميوه زمين بود كه براى مردن به دنيا مى آمد، و همين كه مى مرد در زمين دفن مى شد تا تخم ميوه بعدى باشد و دوره تازه اى را به وجود آورد. اين افسانه رستنى بود كه داستان غم انگيز خداوند رهاننده و مادر غمديده را به گونه اى ماهرانه پديد آورد.
گردش فصول روى زمين به گردشى مانند آن در آسمان ها مربوط شد. اين عقيده نيز وجود داشت كه الهه باكره همان برج سنبله است كه درست هنگامى كه ستاره شعراى يمانى در مشرق، تولد تازه خورشيد را اعلام مى كند، اين برج در قسمت شرقى آسمان طالع مى شود. قرار گرفتن خط افق در ميان سنبله رمز پذيرفته شدن مادر باكره بود كه توسط خورشيد عطا مى شد. افسانه زمين به اين گونه با افسانه آسمان درآميخت و اين دو با افكار قهرمانان واقعى و غير واقعى عهد باستان مخلوط شدند و داستان قهرمان فداشونده پديد آمد.
غارى كه زادگاه عيسى محسوب شد، از پيش زادگاه هوروس بود كه پس از بزرگ شدن، اوزيريس گرديد و مقرر بود براى رهايى قوم خود بميرد. ايزيس مادر غمديده بود. تعداد زيادى از اين مسلك هاى معتقد به فدا وجود داشت كه توسط نويسندگانى چون «فريزر» در كتاب شاخه زرين(The Goldern Bough) و دانشمند بزرگ و متخصص ادبيات يونان و روم استاد «ژيلبر مورى» شرح داده شده است.
در اين مسلك ها آيين هايى وجود داشت كه پس از اين، آيين هاى مسيحى ناميده شد. شام آخر(عشاى ربانى) به ميترا پرستى تعلق داشت كه از آن عاريت گرفته شد و با شام مسيحيت فلسطينى تركيب شد. نه تنها آيين ها، بلكه يك مجموعه اعتقادات از قبيل خون بره (يا ثور، گاو نر) نيز از ميتراپرستى گرفته شد. نه تنها اعتقادات مذهبى، بلكه شمارى از تعاليم اخلاقى نيز از مسلك كسانى كه به مسيحيت مى گرويدند، جذب شد. به علاوه تعاليمى اخلاقى نيز وجود دارد كه از غير آن مسلك ها گرفته شده است، مانند تعاليم رواقيان.
ارتباط مسيحيت با بت پرستى به اندازه اى زياداست كه اگر اصولاً يك هسته مسيحيت يهودى الاصل نيز در كار باشد، مسيحيت كنونى از آن بهره اندكى دارد. بايد به خاطر داشت كه پس از عيسى به ندرت به او معلم گفته شد. وى مسيح و نجات دهنده و خداوندگار مسيحيان شده بود.
نويسنده كتاب مى افزايد: يك عامل اصيل براى فاتح ساختن مسيحاى يهود در رقابت مسلك هاى معتقد به فدا، پولس طرسوسى است كه يك يونانى مآب و قديس ملهم يهودى با درك ژرف از مسلك بت پرستى بود. او در تركيب و پيوند، استادى ماهر بود و هم او نخستين كسى است كه انديشه پيوند دادن اسرائيل را به آتن و معبد اورشليم را به قربانگاه ميترايى و يَهْوَه فرقه اِسِنى را به خداى ناشناخته تپه آروپاگوس(278) در سر پروراند.(279)
دانشمندان مغرب زمين كتاب هاى مستند و بى شمارى در اين باب نوشته اند. خلاصه اى از مباحث ايشان در كتاب «افسانه هاى بت پرستى در آيين كليسا»(280) آمده است. در اين كتاب تصاويرى از قبيل تصوير تريمورتى هندوان كه به نشانه تثليث سه سر دارد، به چاپ رسيده است.
يكى از القاب حضرت عيسى (علیه السلام) كلمه(Logos) است كه گفته مى شود از فلسفه هاى قديم يونان گرفته شده است. مسيحيان، به خصوص با استناد به انجيل يوحنا، ايمان دارند كه عيسى انسانى است كه كلمه خدا در او زيست مى كند؛ يعنى پيام ازلى كه خداى حكيم هر چيز را به وسيله آن آفريد، با تجسم يافتن در عيساى انسان، در ميان بشر خيمه خويش را برافراشت. پيام ازلى با قرارگرفتن در عيسى، به شكل انسانى زيست مى كرد كه مانند همه مردم براى تحصيل لقمه اى مى كوشيد، مى خورد و مى نوشيد، دوستان و خويشاوندانى داشت، رنج كشيد و مرد.(281)

پيشينه تثليث
پرسش 19. اعتقاد به تثليث از چه زمان و چگونه وارد مسيحيت شد؟

در كتاب عهد جديد نصّى كه بر تثليث دلالت كند، وجود ندارد و عباراتى نظير «پدر، پسر و روح القدس»(283) كه در انجيل متى آمده است نيز دلالت روشنى بر آن ندارد. به نظر برخى از محققان، مسيحيان قرن اول و دوم خداى يگانه را مى پرستيدند و از قرن سوم به بعد انگاره تثليث و الوهيت حضرت عيسى (علیه السلام) در مسيحيت راه يافت.(284)
يافت نشدن نصّى بر تثليث در عهد جديد، برخى جاهلان را تحريك كرد تا آن كتاب بشر ساخته را تحريف كنند و تثليث را در آن جا دهند. آنان نتوانستند براى اين اناجيل كه محتويات معروفى داشتند، دستبرد بزنند؛ از اين رو، به سراغ رساله اول يوحنا (5:7-8) رفتند و متنى را مبنى بر وحدت «پدر»، «كلمه» و «روح القدس» به آنجا افزودند. با بررسى نسخه هاى خطى واجد و فاقد اين عبارت، معلوم مى شود كه عبارت مذكور تنها در برخى از نسخه هاى خطى متأخر يافت مى شود.(285)
تثبيت تثليث در شوراى نيقيه:
يافت نشدن نصى بر تثليث و محدوديت و ابهام عبارات مربوط به الوهيت عيسى، مسيحيان را بر آن داشت كه اصطلاح «پسر خدا» را در مورد آن حضرت توسعه دهند و اين اصطلاح را از معناى تشريفى به معناى حقيقى متحول كنند. در اوايل قرن چهارم اسقفى برجسته به نام آريوس(286) بر ضد اعتقاد به الوهيت عيسى قيام كرد،او بر آن بود كه «پسر» (عيسى) اولين و كامل ترين مخلوق است و چون متأخر از «پدر» (خدا) است، پس پيش از آنكه به وجود آيد، وجود نداشت. بنابراين پرستش حضرت مسيح، پرستش يك انسان و مقدمه بت پرستى است. به دنبال اين مسئله مجادلات بالا گرفت، قريب 300 اسقف به دعوت قسطنطين، نخستين قيصر مسيحى، در شهر نيقيّه آسياى صغير به سال 325م. شورايى تشكيل دادند. اين شورا قول به الوهيت عيسى را با اكثريت قاطع پذيرفت و نظر آريوس را مردود دانسته و او را تكفير كرد.(287)
در قطعنامه آن شورا كه به نام «قانون نيقاوى» معروف است در مورد حضرت عيسى (علیه السلام) چنين مى خوانيم: «عيسى مسيح پسر خدا، مولود از پدر، يگانه مولود كه از ذات پدر است، خدا از خدا، نور از نور، خداى حقيقى از خداى حقيقى، كه مولود است نه مخلوق، از يك ذات با پدر،... او به خاطر ما آدميان و براى نجات ما نزول كرد و مجسم شده، انسان گرديد... لعنت باد بر كسانى كه مى گويند زمانى بود كه او وجود نداشت و يا اينكه پيش از آنكه وجود يابد نبود، يا آنكه از نيستى به وجود آمد و بر كسانى كه اقرار مى كنند وى از ذات يا جنس ديگرى است و يا آنكه پسر خدا خلق شده، يا قابل تغيير و تبديل است».(288)
از نخستين اوان مسيحيت تا دوران معاصر عالمان و دانشمندان بسيارى در ميان مسيحيان به توحيد روى آورده و با انگاره تثليث به مخالفت برخاسته اند از جمله:
ايرانائيوس (130 - 200م)، اريجن (185 - 254م)، لوسيان (مت 313م).
اين افراد همگى به جهت حمايت از توحيد مورد آزار و شكنجه واقع شده و در اين راه به شهادت رسيدند.
ترتوليان (160 - 220) وسابلوس (قرن سوم ميلادى) از مدافعان و مبلغان برجسته انديشه توحيدى بوده اند.
از موحدان عصر جديد نيز مى توان فرانسيس ديويد (1510م)، ميخائيل سروتوس (1511م) ماريا سوزينى (1525م) و سوسيانوس(1539) را نام برد.
از اين جمع ميخاييل سروتوس در اكتبر 1553 در 42 سالگى به جرم تثليث گريزى و توحيدباورى زنده زنده در آتش سوزانده شد.(289)
از سوى ديگر لازم به يادآورى است كه تاكنون هيچ يك از عالمان و يا فرقه هاى مسيحى نتوانسته اند شرح مبسوط و روشنى از تثليث به تحرير آورند و به سبب نفوذ برخى از افكار يونانى و آيين هاى غيرالهى اين دين الهى را به شرك آلودند.

شريعت مسيحيت
پرسش 20. شريعت در مسيحيت چگونه است؟

«شريعت» مجموعه مقررات و احكامى است كه يكى از اركان هر دينى را سامان مى دهد. مسيحيت نيز به عنوان يك دين الهى، داراى شريعت بوده؛ امّا كم و كيف اين ساحت - مانند ديگر عرصه هاى اين دين - در طول تاريخ دچار تحريف و انحراف گشته است.
دينى كه حضرت عيسى (علیه السلام) آورد، علاوه بر آنكه داراى آموزه هاى اعتقادى درباره خداوند، انسان و طبيعت بود؛ آموزه هايى در باب اخلاق و احكام عبادى نيز داشت، وى بر انجام شريعت و احكام گسترده آيين حضرت موسى (علیه السلام) ، تأكيد كرد.(290)
حواريون نيز ظاهرا تمام آداب و رسوم شريعتِ يهود را رعايت مى كردند و همه روزه، مرتبا به معبد رفته، آيين موسوى را مانند ديگر يهوديان احترام مى نهادند.(291)
امّا بر طبق تعاليم عيسى، اگر بر روح اين احكام عبادى و فقهى، اخلاق حاكم نباشد، نقص بزرگى است. در واقع او با صحه گذاشتن بر شريعت يهودى، اين نكته عميق و ژرف را خاطر نشان ساخت كه دين، تنها شريعت و اعمال ظاهرى بدون باطن و لبّ و مغز نيست؛ بلكه شريعت بايد با نيّت پاك و مخلصانه پيوند بخورد و عمل مطابق با انديشه درون باشد.(292)
امّا با ظهور «پُولُس» - كه نخست يهودى و از دشمنان حضرت عيسى (علیه السلام) بود و سپس مسيحى گشت و مدعى شد كه حضرت عيسى مأموريت امت ها را به وى سپرده است -(293) شريعتى كه حضرت عيسى بر آن مهر تأييد گذاشت، نسخ گرديد. به اعتقاد او حقيقت مسيح، در باطن فرد مؤمن تجلى مى كند و او را به سر منزل صواب و رستگارى رهبرى مى كند. از اين جهت براى او ضرورت ندارد كه دائماً به دستورهاى رسمى و قوانين دينى رجوع كرده، حلال و حرام را از روى آنها تشخيص دهد!(294) به هر روى آنچه در نزد او مهم است، ايمان به مسيح است؛ نه عمل به شريعت.(295)
او در اين زمينه تا آنجا پيش رفت كه حتى «عدالت» را به عنوان شرط نجات و رستگارى كنار گذاشت؛ از اين رو پس از آن ديگر مسيحيت را به عنوان آيينى فاقد شريعت و يا آيين كم شريعت مى شناسند.

پی نوشت ها:
1. Animism.
2. Pre Animism.
3. Totemism.
4. Fetichism.
5. نگا: آل عمران3 ، آيات 19 و 67.
6. در اين باره نگا: عبداللّه جوادى آملى، تفسير موضوعى قرآن كريم، قم: مركز نشر اسراء، چاپ اوّل، 1376 ش ، ج 6، صص 41 - 123.
7. جهت آگاهى بيشتر بنگريد: مرتضى مطهرى، ختم نبوت، تهران: صدرا.
8. مثنوى، دفتر پنجم، ابيات 459 - 461.
9. نگا: عبداللّه نصرى، تكاپوگر انديشه ها زندگى، آثار و انديشه هاى استاد محمد تقى جعفرى ، (تهران، پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامى، چاپ اول، تابستان 1376 )، صص 404 ـ 412.
10. Religious Pluralism.
11. Contradiction.
12. Self Contradiction.
13. Epistemic Relativism.
14. Scepticism.
15. جهت آگاهى بيشتر ر.ك:
الف. سيد محمدحسين طباطبايى و مرتضى مطهرى، اصول فلسفه و روش رئاليسم، ج 5، قم: صدرا، چاپ چهارم، 1374 ؛
ب. مرتضى مطهرى، توحيد، (قم: صدرا، چاپ سوم، 1374 ).
16. Ernest Renan.
17. رابرت م. گرنت، ديويد تويسى، تاريخچه مكاتب تفسيرى و هرمنوتيكى كتاب مقدس، ترجمه و نقد و تطبيق: ابوالفضل ساجدى، ص 298، تهران: پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامى، چاپ اول، 1385.
18. ر.ك: انجيل يوحنا، 1: 112، سفر تكوين، 30: 3819.
براى آشنايى بيشتر ر.ك:
الف. انيس الاعلام، ج 3 ؛
ب. محمد، صادقى، بشارات عهدين، ص 73 و 177.
اين در حالى است كه براهين عقلى لزوم عصمت پيامبران را اثبات مى كند.
19. سفر پيدايش 30 :19 - 38.
20. كتاب دوم سموئيل 3 :11 - 31.
21. كتاب اول پادشاهان 11.
22. سفر پيدايش، 43 : 2330.
23. متى 8 :4.
24. تاريخچه مكاتب تفسيرى و هرمنوتيكى كتاب مقدس، ص 297.
25. انجيل متى، 38:5 و اكثر نامه هاى پولس به روميان.
26. در جلد دوم كتاب «انيس الاعلام»، 125 مورد تناقض موجود در كتاب مقدس، مورد بررسى قرار گرفته است.
نيز نگا:
الف. حقيقت مسيحيت، قم: مؤسسه در راه حق، چاپ اول 1361 ، صص 127 - 133
ب. مصطفى زمانى، به سوى اسلام يا آيين كليسا، (قم: پيام اسلام، 1346 ).
27. نگا: توماس ميشل، كلام مسيحى، ترجمه حسين توفيقى، قم: مركز مطالعات و تحقيقات اديان و مذاهب، چاپ اول، 1377 ، صص 23 - 27.
28. نحل 16 ، آيه 66 ؛ جاثيه (45 )، آيه 32.
29. ابراهيم 14 ، آيه 9 و 10.
30. بقره 2، آيه 256.
31. جهت آگاهى بيشتر نگا:
الف. محمد حسن، قدردان قراملكى، قرآن و پلوراليزم دينى، (تهران: مؤسسه فرهنگى دانش و انديشه معاصر ؛
ب. مركز مطالعات و پژوهش هاى فرهنگى حوزه علميه، پلوراليسم دينى، (قم: چاپ اول، 1380 ) ؛
پ. على، ربانى گلپايگانى، تحليل و نقد پلوراليسم دينى، (تهران: مؤسسه فرهنگى دانش و انديشه معاصر، چاپ اول 1378 ) ؛
ت. كتاب نقد، ش 4، (تهران: مؤسسه فرهنگى دانش و انديشه معاصر، چاپ اول، 1378 ).
32. اسراء 17 ، آيه 36 ؛ يونس (10 )، آيه 36 ؛ نجم (53 )، آيه 28.
33. آل عمران3 ، آيه 85.
34. جهت آگاهى بيشتر نگا: محمد حسن، قدردان قراملكى، قرآن و پلوراليزم، صص 117 - 136.
35. بقره2 ، آيه 120.
36. توبه9 ، آيه 30.
37. ر.ك: آل عمران3 ، آيه 61 (مباهله با مسيحيان ) ؛ توبه(9 )، آيه 31 و 32 ؛ نساء(4 )، آيه 157و171 ؛ مائده(5 )، آيه 51و73 ؛ فتح48 ، آيه28 ؛ صف(61 )، آيه9 ؛ مريم(19 )، آيات 88و91 ؛ بقره(2 )، آيه79.
38. سبأ34 ، آيه 28.
39. اعراف7 ،آيه158. نيز نگا: نساء(4 )، آيه79 ؛ حج(22 )،آيه49 ؛ فرقان(25 )،آيه1 ؛ انبياء(21 )،آيه 107.
40. تكوير 81 ، آيه 27 ؛ يوسف (12 )، آيه 104 ؛ ص (38 )، آيه 87 ؛ نيز نگا : ابراهيم (14 )، آيه 1 و 52 ؛ آل عمران(3 )، آيه 138 ؛ انعام(6 )، آيه 18 و 90 ؛ نساء(4 )، آيه 174 ؛ فرقان (25 ) آيه 1.
41. مائده5 آيه 15 - 16 و نيز نگا: همان، آيه 19.
42. آل عمران3 آيه 70. نيز نگا : بقره(2 ) آيه 41 ؛ آل عمران(3 ) آيه 71.
43. جهت آگاهى بيشتر نگا: محمد حسن قدردان قراملكى، قرآن و پلوراليزم.
44. براى آشنايى بيشتر ر.ك:
الف. مرتضى مطهرى، عدل الهى، بخش نهم عمل خير از غير مسلمانان ، (قم: صدرا ) ؛
ب. محمد حسن قدردان قراملكى، سويه هاى پلوراليزم، (تهران: مؤسسه فرهنگى دانش و انديشه معاصر،چاپ اول 1378 )، صص 110 - 116.
45. جهت آگاهى بيشتر بنگريد : شهيد مطهرى، مجموعه آثار، ج 1، صص 288 - 285، تهران : صدرا.
46. همان، صص 285 - 280.
47. شعرا 26، آيه 88 - 89.
48. اسرا 17، آيه 15.
49. توبه 9، آيه 120.
50. جهت آگاهى بيشتر بنگريد :
الف. شهيد مطهرى، مجموعه آثار، ج 1، صص 292 - 289 و 326 - 295 ؛ ج 5، صص 61 - 56 ؛
ب. سيد محمد حسين طباطبايى، الميزان، ج 5، صص 61 - 56.
51. آل عمران3 ، آيه 85.
52. بقره 2، آيه 62.
53. بقره2 ، آيه 89.
54. ر.ك : الميزان، ج 1، ص 391.
55. جهت آگاهى بيشتر بنگريد : محمدحسن قدردان قراملكى، قرآن و پلوراليزم، تهران، مؤسسه فرهنگى دانش و انديشه معاصر، چاپ اول، 1380.
56. زمر 39، آيه 17و18.
57. بقره2، آيه 256.
58. جهت آگاهى بيشتر نگا :
الف. محمد تقى، فعالى، ايمان دينى در اسلام و مسيحيت، تهران : مؤسسه فرهنگى دانش و انديشه معاصر، چاپ اول 1378؛
ب. حميدرضا، شاكرين، پرسمان سكولاريسم، (مشكلات كلامى مسيحيت)، (تهران : مؤسسه فرهنگى دانش و انديشه معاصر، 1384).
59. M.(G) Legenhausen.
60. محمد، لگنهاوزن، «با پرسش زنده ام»، پرسمان ماهنامه، پيش شماره اول، خرداد 80، ص 5.
61. همان، ص 6.
62. مارگريت، ماركوس، نقش اسلام در برابر غرب، ترجمه غلامرضا سعيدى، تهران : شركت سهامى انتشار، 1348، ص 9.
63. الشيخ المفيد : الامالى، ص 292.
64. بصائر الدرجات، باب فضل العالم على العابد، ص 6.
65. به عنوان نمونه ر.ك : اصول كافى، ج 1، كتاب فضل العلم.
66. «فبشر عباد الذين يستمعون القول فيتبعون احسنه»، زمر (18 :(39.
67. Mourice Bucallie.
68. موريس، بوكاى، عهدين، قرآن و علم، ترجمه حسن حبيبى، تهران : حسينيه ارشاد بى تا، ص 12.
69. همان، صص 13-12.
70. جهت آگاهى بيشتر نگا : اصول كافى، ج 1، كتاب «نفس العلم» و كتاب «العقل و الجهل».
71. تورات، سفر پيدايش 2، 17-15.
72. تورات، سفر پيدايش 3، 22.
73. مرتضى، مطهرى، مجموعه آثار، قم : صدرا، چاپ هفتم، 1377، ج 2، ص 30.
74. نگا : توماس، ميشل، كلام مسيحى، ترجمه حسين توفيقى، قم : مركز مطالعات و تحقيقات اديان و مذاهب، چاپ اول 1377، صص 23 و 24.
75. همان، ص 26.
76. همان، ص 27.
77. رابرت، ا. هيوم، اديان زنده جهان، ترجمه عبدالرحيم گواهى، تهران : دفتر نشر فرهنگ اسلامى، چاپ هفتم، 1377، ص 309.
78. نگا : بقره2، آيه 176؛ نساء(4)، آيه 122 و....
79. نگا : شعراء 26 آيه 193.
80. نجم 53، آيه 3 و 4؛ تكوير (81)، آيه 23-19، بينه (98)، آيه 2.
81. همان.
82. فصلت41، آيه 42؛ حجر(15)، آيه 9، واقعه(56) آيه 77.
83. اين مسئله نشان مى دهد كه اعتبار كتب آسمانى و اديان پيشين نزد مسلمانان بسيار بالاتر از آن است كه مدعيان پيروى از آن اديان ادعا مى كنند. بهترين گواه اين مطلب سخنانى است كه از توماس ميشل درباره عهدين بيان شد.
84. جان، ديون پورت، عذر تقصير به پيشگاه محمد (صلی الله علیه و آله) و قرآن، ترجمه غلامرضا سعيدى، قم : دارالتبليغ اسلامى، بى تا، ص 99.
85. مترجم كتاب در پاورقى آورده است : «مردم بى خبرى كه حتى در همين كشور اسلامى تصورمى كنند دين از سياست جداست، بخوانند و متنبه شوند كه دستگاه تبليغات اسلامى غير از اديان منسوخ است و چقدر تأسف آور است كه يك نفر محقق خارجى اين معنى را كاملاً درك كرده و توضيح دهد؛ ولى كسانى كه خود را مسلمان معرفى مى كنند به تقليد كوركورانه از خارجيان مغرض، چه ياوه سرايى هايى مى كنند». همان، صص 99 - 100.
86. Boizard, Marcell A.
87. مارسل، بوازار، اسلام در جهان امروز، ترجمه د.م.ى، تهران : دفتر نشر فرهنگ اسلامى، 1361، ص 270.
88. براى آگاهى بيشتر نگا :
الف. عبدالكريم، سليمى، نقش اسلام در توسعه حقوق بين الملل، قم : مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى، 1382؛
ب. زين العابدين، قربانى، اسلام و حقوق بشر، (تهران : دفتر نشر فرهنگ اسلامى، چاپ پنجم 1375)؛
ج. مارسل، بوازار، انسان دوستى در اسلام، ترجمه محمد حسين مهدوى، (تهران : توس، 1362).
89. همان، ص 107.
90. مارسل، بوازار، اسلام و حقوق بشر، ترجمه محسن مؤيدى، تهران : دفتر نشر فرهنگ اسلامى، 1358، ص 106.
91. اين قسمت عمدتاً از مقاله «فرهنگ شرقى - اسلامى و نيست انگارى غربى» نوشته پروفسور «عبدالجواد فلاطورى» استفاده شده است كه توسط آقاى خسرو ناقد، از زبان آلمانى به فارسى ترجمه گرديده و در روزنامه شرق فرهنگى، شماره 3 - 262 به تاريخ 21 و 22، مرداد 1383، ص 6 چاپ شده است.
نام اصل مقاله عبارت است از :
konnte die islamisch- morenlaendische kultur zu einem dem abendlaen dischen nihilismus aehnelnden nihilismus fuehrer?
92. Nihilismus (Nihilism).
93. Nietzche.
94. ارجاعات اين قسمت به «مجموعه آثار» نيچه به زبان آلمانى از سوى نويسنده مقاله است. همه ارجاعات با ذكر شماره مجلد و شماره صفحه آمده است. نام و مشخصات اصلى مجموعه آثار نيچه عبارت است از :
(Neitzche' werke. Leipziq 1901)
95. همان، ج 15، صص 651 و 851.
96. همان، ج 16، صص 7، 47، 563 و نيز : ج 5، ص 572.
97. همان، ج 15، ص 852.
98. كنايه نيچه به هم قافيه بودن واژه هاى آلمانى christوnihilist است.
99. اين جمله ناظر به تفكيك قلمرو مسيح از حكومت اين جهان در آيات انجيل است كه نخستين بذر سكولاريسم و جدا انگارى دين از دنيا را در جهان مسيحى افشانده است. نگا : انجيل متى، باب 22، آيه 21 ؛ لوقا، باب 20، آيه 25، يوحنا، باب 19، آيه 36.
100. همان، ج 8، ص 703.
101. Epistemic Anarchism.
102. Evaluation.
103. Text Oriented.
104. Author Oriented.
105. Interpreter Orientation.
106. جهت آگاهى بيشتر نگا :
الف. محمد، حسين زاده، مبانى معرفت دينى، قم : مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى، چاپ دوم 1380، صص 87 - 120؛
ب. احمد، واعظى، تحول فهم دين، (تهران، مؤسسه فرهنگى دانش و انديشه معاصر).
107. جهت آگاهى بيشتر در اين زمينه به منابع زير رجوع كنيد :
الف. ميرمصطفى، تامر، بشارت هاى كتب مقدس، ترجمه بزرگ كيا، قم : دليل، چاپ اول 1379؛
ب. جعفر، سبحانى، احمد موعود انجيل ؛ نيز : منشور جاويد، ج 6 (تفسير موضوعى)، (قم : توحيد، چاپ اول، 1375)، صص 13 - 22؛
پ. انجيل برنابا، ترجمه حيدر قليخان قزلباش (سردار كابلى)، (بى جا، بى چا، دفتر نشر الكتاب، 1362)؛
ت. داود، عبدالاحد، محمد فى كتاب المقدس، (قطر : دارالضياء، للنشر و التوبيع، 1985م)؛
ث. محمد صادق، فخر الاسلام، انيس الاعلام فى نصرة الاسلام، تهران : مرتضوى، 1351؛
ج. موريس، بوكاى، عهدين، قرآن و علم، ترجمه حسن حبيبى : (تهران : حسينيه ارشاد، بى چا، بى تا)، صص 145 - 151؛
د. عبدالرحيم، سليمانى اردستانى، درآمدى برالهيات تطبيقى اسلام و مسيحيت، (قم : طه، 1382، چاپ اول).
108. مجمع البحرين، كلمه سمح.
109. لسان العرب، «حنف».
110. حج 22، آيه 78.
111. بقره 2، آيه 286.
112. براى آگاهى بيشتر نگا :
الف. عبدالكريم، سليمى، نقش اسلام در توسعه حقوق بين الملل، قم : مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى، 1382؛
ب. زين العابدين، قربانى، اسلام و حقوق بشر، (تهران : دفتر نشر فرهنگ اسلامى، چاپ پنجم 1375)؛
ج. مارسل، بوازار، انسان دوستى در اسلام، ترجمه محمد حسين مهدوى، (تهران : توس، 1362).
113. مارسل بوازار، همان، ص 107.
114. مارسل، بوازار، اسلام و حقوق بشر، ترجمه محسن مؤيدى، تهران : دفتر نشر فرهنگ اسلامى، 1358، ص106.
115. «وَ اِذَا تَوَلَّى سَعَى فِى الاَرْضِ لِيُفْسِدَ فِيهَا وَ يُهْلِكُ الْحَرْثَ وَ الْنَّسْلَ وَ اللَّهُ لَايُحِبُّ الْفَسَادَ»، بقره(2، آيه 205).
116. «كُلَّمَا اَوْقَدُواْ نَاراً لِّلْحَرْبِ اَطْفَأهَا اللهُ وَ يَسْعَوْنَ فِى الْاَرْضِ فَسَاداً وَ اللهُ لَايُحِبُّ الْمُفْسِدِينْ»، مائده(5 آيه 64).
117. «يَا اَيُّهَا الَّذِينَ اَمَنوُاْ ادْخُلُواْ فِى الْسِّلْمِ كَافَّةً وَلَا تَتَّبِعُواْ خُطُوَاتِ الْشَّيْطَانِ اِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينْ»، بقره (2، آيه 208).
118. «قُلْ يَا اَهْلَ الْكِتَابِ تَعَالَواْ اِلَى كَلِمَةٍ سَوَاءٍ بَيْنَنَا وَ بَيْنَكُمْ اَلَّا نَعْبُدَ اِلَّا اللَّهَ وَلاَ نُشْرِكَ بِهِ شَيْئاً وَلاَ يَتَّخِذَ بَعْضُنَا بَعْضاً اَرْبَاباً مَنْ دُونِ اللَّه...»، آل عمران (3، آيه 64).
119. «وَلَا تَعْتَدُوا اِنَّ اللَّهَ لَايُحِبُّ الْمُعْتَدِينْ»، بقره (2، آيه190 ؛ مائده (5)، آيه 87 ؛ و مشابه آن اعراف (7)، آيه 55).
120. «يَا اَيُّهَا الْنَاسُ اِنَّا خَلَقْنَاكُم مِن ذَكَرٍ وَ اُنْثَى وَ جَعَلْنَاكُمْ شُعُوباً وَ قَبَائِلَ لِتَعَارَفُواْ اِنَّ اَكْرَمَكُمْ عِنْدَاللَّهِ اَتْقَيكُمْ اِنَّ اللهَ عَلِيمٌ خَبِيرْ»، حجرات (49، آيه 13).
121. «فَاِنِ اعْتَزَلُوكُمْ فَلَمْ يُقَاتِلُوكُمْ وَ الْقَوْا اِلَيْكُمُ السَّلَمَ فَمَا جَعَلَ اللَّهُ لَكُمْ عَلَيْهِمْ سَبِيلاْ»، نساء (4، آيه 90).
122. «وَ اِن جَنَحُوا لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لهَاَ وَ تَوَكَّلْ عَلَى اللهِ اِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمْ»، انفال (8، آيه 61 ؛ نيز بنگريد: بقره (2)، آيه 192 و 193).
123. «وَالْصُّلْحُ خَيْرٌ...»، نساء (4، آيه 128) اين آيه اگر چه در مورد روابط خانوادگى است اما قابل تعميم به همه حوزه هاى روابط انسانى و اجتماعى است.
124. انفال 8، آيه 1 ؛ حجرات (49)، آيات 9 و 10 و....
125. «لَا يَنْهَاكُمُ اللهُ عَنِ الَّذِينَ لَمْ يُقَاتِلُوكُمْ فِى الدِّين وَ لَمْ يُخْرِجُوكُمْ مِنْ دِيَارِكُم اَنْ تَبَرُّوهُمْ وَ تُقْسِطُواْ اِلَيْهِمْ اِنَّ اللهَ يُحِبُّ الْمُقْسِطِينْ»، ممتحنه (60، آيه 8).
126. «لاَ اِكْرَاهَ فِى الْدّينْ قَدْ تَبيَّنَ الْرُّشْدُ مِنَ الْغَيْ»، بقره (2، آيه 256).
127. «وَ مَا عَلَى الرَّسُولِ إِلَّا الْبَلَاغُ الْمُبِينْ»، نور(24، آيه 54 ؛ عنكبوت(29)، آيه18 ؛ نيز بنگريد : آل عمران (3)، آيه 20 ؛ مائده (5)، آيه 92 و99 ؛ رعد (13)، آيه 40 ؛ نحل (16)، آيه 35و82 ؛ ياسين (36)، آيه 17 ؛ شورى (42)، آيه 48 ؛ تغابن (64)، آيه 12).
128. «فَذَكِّرْ اِنَمّا اَنتَ مُذَكِّرٌ. لَسْتَ عَلَيْهِمْ بِمُصَيْطِرْ»، غاشيه(88 آيه21و22).
129. «وَ إِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمْ»، قلم (68، آيه 4).
130. «لَقَدْ جَائَكُمْ رَسُولٌ مِنْ اَنْفُسِكُمْ عَزِيزٌ عَلَيْهِ مَا عَنِتُّمْ حَريصٌ عَلَيْكُمْ بِالْمُؤمِنِينَ رَئُوفٌ رَحِيمْ»، توبه (9، آيه 128).
131. آل عمران 3، آيه 159.
132. «فَبِمَا رَحْمَةٍ مِنَ اللهِ لِنتَ لَهُمْ وَ لَوْ كُنْتَ فَظّاً غَليظَ الْقَلْبِ لَنْ اَنْفَضُّواْ مِنْ حَوْلِكَ...»، آل عمران (3، آيه 159).
133. محمصانى صبحى، القانون و العلاقات الدوليه فى الاسلام، ص177، بيروت؛ دارالعلم 1392.
134. سيد قطب، زير بناى صلح جهانى، ترجمه خسروشاهى و قربانى، ص57، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، چاپ اول، 1355.
135. الركابى، الجهاد فى الاسلام ص44-43؛ دمشق، بيروت : دارالكلم الطيب، الطبقه الثانيه، 1418ه.ق ؛ حسينى، سيد ابراهيم، منع توسل به زور، ص97.
136. نجفى، محمد حسين، نكته هايى از فقه روابط بين الملل، مجله فقه كاوشى نو در فقه اسلامى ص 8، قم : دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميه قم، شماره10، سال3، زمستان 1357.ق ؛ همان، ص 86.
137. بقره 2، آيه 256.
138. جهت آگاهى بيشتر نگا : مطهرى، مرتضى، جهاد، صص22-20، تهران : صدرا، چاپ ششم،1374.
139. نيك بين، نصراللّه ، اسلام از ديدگاه دانشمندان غرب، ص 55، درود، فارسيست، بيتا؛ به نقل از اسلام شناسى غرب، ص 36.
140. نگا : الطبقات، ج2؛ بحارالانوار، ج20 ؛ تاريخ طبرى، ج 3 ؛ مودودى ابوالاعلى، برنامه انقلاب اسلامى، ترجمه غلامرضا سعيدى، ص43، چاپ دوم.
141. جهت آگاهى بيشتر نگا : مطهرى، مرتضى، خدمات متقابل اسلام و ايران، ج1، صص107-77، دفتر انتشارات اسلامى، بى نا.
142. براون، ادوارد، تاريخ ادبيات ايران، ج1، ص299.
143. صاحب الزمانى، ناصرالدين، ديباچه اى بر رهبرى، ص255 ؛ مطهرى، خدمات متقابل اسلام و ايران.
144. Sir T.W.Arnold.
145. آرنولد، سر ت.و. الدعوه الى الاسلام، ترجمه : حسن ابراهيم حسن، ص 51.
146. همان، ص 48.
147. خسروشاهى، فلسفه حقوق، ص 117 ؛ حسينى، سيد ابراهيم، منع توسل به زور، ص 115.
148. گوستاولوبون، تاريخ تمدن اسلام و غرب، ترجمه : سيد هاشم حسينى، صص147-142 به نقل از : على ربانى گلپايگانى، تحليل و نقد پلوراليسم دينى، ص57.
149. تورات، سفر تثنيه، باب سوم، آيه7-4.
150. همان، باب سيزدهم، آيه17-13.
151. از ديدگاه اسلامى همه پيامبران الهى منادى صلح و عدالت و نيك فرجامى انسان بوده اند و هر جريانى به نام دين كه در تعارض با اين حركت باشد ناشى از تحريفات بشرى است.
152. يعنى صلح و سلم را در سطح زمين منتشر و حاكم سازم.
153. انجيل متى، فصل 10، آيات 36-34.
154. نگا : راوندى، مرتضى، تاريخ تحولات اجتماعى، ج 2 ؛ عنان، محمد عبداللّه ، نهايه الاندلس، صص292-260، طبع قاهره ؛ سيد قطب، زيربناى صلح جهانى، ص 17.
155. Nasr, Sayyed Hossein, "Metaphysical Roots of Tolerance and Intolerance: An Islamic Interpretation" From Philosophy of Religion and the Question of Intolerance.
ترجمه هومن پناهنده، دو ماهنامه كيان، ش45،صص46-38 .
156. همان.
157. بنگريد : شهيد مطهرى، مجموعه آثار، ج 14، ص 239، قم و تهران : صدرا، چاپ هشتم، 1383.
158. بنگريد :
الف. حسين توفيقى، آشنايى با اديان بزرگ، ص 57 و 58.
ب. ابراهيم پورداود، اوستا، ص 28.
ج. دين ايران باستان، ص 185.
159. بنگريد :
الف. حسين توفيقى، همان، ج 14، ص 186.
ب. جان بى ناس، تاريخ جامع اديان، ترجمه على اصغر حكمت، ص 453.
ج. دين ايران باستان، ص 188.
د. شهيد مطهرى، مجموعه آثار، ج 14، ص 186.
160. برخى برآنند كه آنچه در نصوص اسلامى به ويژه در قرآن به عنوان آيين مجوس در رديف اديان وحيانى و داراى كتاب در برابر مشركين قرار گرفته غير از آيين زرتشتى موجود است و با آن تفاوت هاى اساسى دارد.
جهت آگاهى بيشتر در اين باره بنگريد : رسول رضوى، بازكاوى تاريخ و آموزه هاى زرتشت مق، معارف (ماهنامه)، ش 49.
161. بنگريد : همان، ص 18.
162. ابراهيم پورداود، اوستا، ص 49، ق : منبع پيشين.
163. حسين توفيقى، همان، ص 59.
164. كريستن سن بر آن است كه علت كاسته شدن از حجم اوستا در دوره ساسانى تمايل خود زرتشيان به حذف پاره اى از افسانه ها و اسطوره هاى عاميانه در اوستا نگاشت هاى پيشين بوده است. جهت آگاهى بيشتر بنگريد:
الف. كريستن سن، آرتور امانوئل، ايران در زمان ساسانيان، ص 163 و 164.
ب. شهيد مطهرى، مجموعه آثار، ج 14، ص 188.
165. بنگريد : شهيد مطهرى، مجموعه آثار، ج 14، ص 187.
166. بنگريد : تاريخ اديان، ص 454، مقدمه جليل دوستخواه، بر كتاب اوستا، ج 1، ص 11. ق : رسول رضوى، بازكاوى تاريخ و آموزه هاى آيين زرتشت.
167. بنگريد : هنريك ساموئل ينبرگ، دين هاى ايران باستان، ص 2، ترجمه سيف الدين نجم آبادى ؛ دين و فرهنگ ايرانى پيش از عصر زرتشت، ص 304. ق : همان.
168. زرتشت و آموزش هاى او، ص 7.
169. بنگريد: الف. مرضيه شنكايى، بررسى تطبيقى اسماى الهى، ص 279، تهران، سروش، چاپ اول، 1381.
ب. پورداود، يَشت ها، ج 2، ص 310.
170. هاشم رضى، ج 1، ص 45.
171. ونديداد، فرگرد هفتم، بند 37 و 38.
172. و به عبارتى به طبقه خود.
173. دبستان المذاهب، ص 111.
174. بنگريد : رسول رضوى، همان ص 20.
175. بنگريد :
الف. عبدالعظيم رضايى، زين العابدين آذرخش، تاريخ ده هزار ساله ايران، ج 2، ص 106.
ب. اوستا، يسنا، 19/17.
176. همان، ص 168. 169.
177. جهت آگاهى بيشتر بنگريد : شهيد مطهرى، همان، ص 195-192.
178. ايران در زمان ساسانيان، ص 168.
179. بنگريد :
الف. شهيد مطهرى، همان، ص 198-196.
ب. ايران در زمان ساسانيان، ص 167.
180. ونديداد، فرگرد، پانزدهم، بند 6-5.
181. همان، بند 1.
182. همان، بند 1 تا 18.
183. نگا :
الف. دارمستتر، مجموعه قوانين زردشت، ترجمه موسى جوان، ص 211 و 223.
ب. سيد حسن حسينى آصف، درجات گناه، تاوان و پتَت در دين زرتشتى (مق) هفت آسمان (فصلنامه)، ش28، سال هفتم، زمستان 84.
184. ونديداد، فرگرد ششم، بند 25-24. ق : رسول رضوى، بازكاوى تاريخ و آموزه هاى زرتشت.
185. ونديداد، فرگرد شانزدهم، بند 24 - 25.
186. ونديداد فرگرد شانزدهم، بند 1 - 5.
187. همان، بند 6.
188. همان، بند 12.
189. همان، ق : رسول رضوى، بازكاوى تاريخ و آموزه هاى زرتشت.
190. بنگريد :
الف. فرهنگ اديان جهان، ص 286.
ب. محمد معين، مزديسنا و ادب پارسى، ص 53 و 54.
ج. شهيد مطهرى، مجموعه آثار، ج 14، ص 198 و 199.
191. ونديداد، فرگرد هشتم، بند 45-44؛ اين مسئله بيش از نيم قرن است كه توسط دولت هاى ايران و هند به جهت حفظ بهداشت عمومى ممنوع شده است.
192. همان، فرگرد هشتم، بند 25.
193. همان، 3/39 ق : رسول رضوى، بازكاوى تاريخ و آموزه هاى آيين زرتشت.
194. zoroastrian Millenni lism.
195. حسين توفيقى، آشنايى با اديان بزرگ، ص 61.
196. ناصرالدين صاحب الزمانى، ديباچه اى بر رهبرى، ص 255.
197. جهت آگاهى بيشتر بنگريد : درجات گناه، تاوان و پتَت در دين زرتشتى، سيد حسن حسينى آصف (مق)، هفت آسمان (فصلنامه تخصصى اديان و مذاهب) ش 28 زمستان 1384، صص 216 - 220.
198. بنگريد : همان، ص 220 و 221.
199. براى آگاهى بيشتر در اين زمينه رجوع كنيد :
الف. جلال الدين آشتيانى، زرتشت.
ب. داود الهامى، چهره زرتشت در تاريخ.
پ. مترجم مازندى، پارسيان اهل كتابند.
200. جهت آگاهى بيشتر پيرامون گونه هاى شرك در آيين زرتشت ر.ك:
الف. شهيد مطهرى، مجموعه آثار، ج 14، صص 200 - 236، تهران : صدرا.
ب. سيد محمد حسين حسينى طهرانى، اللّه شناسى، ج 3، صص 83 - 110، مشهد : علامه طباطبايى، چاپ دوم، 1418ه.ق.
201. Spenta Mainyu.
202. جهت آگاهى بيشتر پيرامون تثليث زرتشتى بنگريد : رسول رضوى، بازكاوى تاريخ و آموزه هاى آيين زرتشت، ماهنامه معارف، ش 49، ص 20.
203. جهت آگاهى بيشتر بنگريد : حميدرضا شاكرين، براهين اثبات وجود خدا در نقدى بر شبهات جان هاسپرز، ص 197-194، تهران، مؤسسه فرهنگى دانش و انديشه معاصر، چاپ اول، 1385.
204. بنگريد : همان جا.
205. بنگريد :
الف. شهيد مطهرى، مجموعه آثار، ج 14، ص 209، قم، صدرا، چاپ هشتم، مهر، 1383.
ب. خداى محدود اشكالات متعددى دارد، در اين باره بنگريد : اچ.پى.آون، ديدگاه ها درباره خدا، ترجمه حميد بخشنده، ص 133 و 134، نشر اشراق دانشگاه قم، چاپ اول، 1380.
206. Huw Parry Owen.
207. اج.پى.آون. ديدگاه ها درباره خدا، ترجمه : حميد بخشنده، ص 133 و 134، اشراق دانشگاه قم، اول، 1380.
208. جهت آگاهى بيشتر نگا : شهيد مطهرى، عدل الهى مسئله شرور قم، صدرا.
209. بنگريد : شهيد مطهرى، مجموعه آثار، ج 22، ص 645، تهران، صدرا، چاپ اول، 1383.
210. شرح پاره اى از اين موارد در پاسخ پرسش هاى پيشين گذشت.
211. سجده 32، آيه 7.
212. ابراهيم 14، آيه 22.
213. در اين باره بنگريد :
الف. شهيد مطهرى، عدل الهى.
ب. شهيد مطهرى، مجموعه آثار، ج 14، ص 211-209.
ج. حميدرضا شاكرين، راز آفرينش پرسش هاى دانشجويى، بحث فلسفه آفرينش شيطان، قم، معارف.
د. طهرانى، الله شناسى، ج 3، ص 175-107.
214. بنگريد : حسين توفيقى، آشنايى با اديان بزرگ، ص 117، قم، طه، سمت، چاپ هفتم، 1384.
215. بنگريد :
الف. باروخ اسپينوزا، مصنف واقعى اسفار پنجگانه، ترجمه : عليرضا آل بويه، فصلنامه هفت آسمان، ش 1، بهار 1378 (اين مقاله ترجمه اى است از فصل هشتم كتاب :
The Chief Works Of Spinooza; A Theo Logico - Political Treatise and A Political Treatise, Transloted From The Latin With An Introductionby R.H.M. Francesco Cordasco.
ب. عبدالرحيم سليم بن اردستانى، كتاب مقدس، صص 56 - 67، قم : آيت عشق، دوم، 1385.
216. تثنيه، 31 :2.
217. كتاب دوم سموئيل، 29-12 :28.
218. تثنيه، 33 :1.
219. تثنيه، 36 :10.
220. داوران، 18 :29.
221. يوشع، 5 :12.
222. 36 :31.
223. همان، ص95-94.
224. همان، ص97-95.
225. همان، ص101.
226. پيدايش، 37 : 25 - 28.
227. Cjrt, Contemporary Jewish Religious Thougt Ed. Arthur A. Cohen and Paul Mendes - Flohr, New York, 1987. P.36.
228. ibid, p.36-37; EB, V.14, p.922; ER.ME, V.14, p.557-558.
229. Ibid P.36 - 37; Eb, The New Encyclopedia Britanica, Emcyclopedia Britanica Inc, 15 Thed USA, 1995, v. 14, PP.557 - 558.
230. الخورى بولس الفعالى، المدخل الى الكتاب المقدس، ج2، ص 16 - 39.
231. توماس ميشل، كلام مسيحى، ترجمه حسين توفيقى، ص32.
232. كتاب دوم پادشاهان، 23 :4-22 :8.
233. كتاب نحميا، باب هشتم.
234. ويل دورانت، تاريخ تمدن، ج1، ص382. به نقل از : عبدالرحيم سليمانى اردستانى، كتاب مقدس، صص67-56؛ قم : آيت عشق، چاپ دوم تا 1385.
235. بحارالانوار، ج 51، ص 27، ح 27 .
236. نگا:
الف. ويل دورانت، تاريخ تمدن، ترجمه حميد عنايت و ديگران، تهران: انتشارات آموزش انقلاب اسلامى، چاپ پنجم، 1370 ش )، ج 3، صص 695-721 ؛
ب. ساروخاچيكى، كتاب مقدس را بهتر بشناسيم، صص 14-31؛ تهران : آموزشگاه كتاب مقدس، بى تا.
237. توماس ميشل، كلام مسيحى، ترجمه حسين توفيقى، قم: مركز مطالعات و تحقيقات اديان و مذاهب، چاپ اول، 1377ش ، ص 51.
238. در اين باره نگا: محمدرضا كاشفى، غرب بر امواج مسيحيت و فرهنگ، تهران: پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامى ، مبحث كتاب مقدس در فصل دوم.
239. Robert M.Grant.
240. رابرت م.گرنت، ديويد تريسى؛ تاريخچه مكاتب تفسيرى و هرمنوتيكى كتاب مقدس، ترجمه : ابوالفضل ساجدى، ص 212، تهران : پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامى، چاپ اول، 1385.
241. همان، ص 295.
242. ايان باربور، علم و دين، ص 130 - 131. ق : همان، ص 295.
243. Barbour, Ian. Religion in an Age of Science, P.9.
244. Braithwaite.
245. جان هيك و ديگران، كلام فلسفى، ترجمه ابراهيم سلطانى و احمد نراقى، ص 307.
246. Neo-orthodoxy.
247. Barbour Ian, Religion in an age of Science, P.11-12.
248. پل تيليش، پويايى ايمان، ص 103. ق : رابرت م. گرنت، ديويد تريسى؛ تاريخچه مكاتب تفسيرى و هرمنوتيكى كتاب مقدس، ترجمه : ابوالفضل ساجدى، ص 294 - 296.
249. نگا: توماس ميشل، كلام مسيحى، ترجمه حسين توفيقى، قم: مركز مطالعات و تحقيقات اديان و مذاهب، چاپ اول، 1377 ، صص 23 - 27.
250. تونى لين، تاريخ تفكر مسيحى، ترجمه : روبرت آسريان، ص 446؛ تهران : نشر و پژوهش فرزان روز، چاپ اول، 1380.
251. همان، ص 387.
252. آرچيبالد رابرتسون، عيسى اسطوره يا تاريخ، ترجمه : حسين توفيقى، ص 71؛ قم : مركز مطالعات و تحقيقات اديان و مذاهب، چاپ اول، 1378.
253. ر.ك : محمدرضا زيبايى نژاد، مسيحيت شناسى مقايسه اى، ص 185؛ تهران : سروش، چاپ اول، 1382.
254. رساله پولس به غلاطيان، 2 : 11 - 13.
255. برگرفته از : سيد محمد اديب آل على، مسيحيت، صص 99 و 100، قم : مركز مطالعات و پژوهش هاى فرهنگى حوزه، چاپ اول، 1385.
256. ج اول، ص 165.
257. ميرزا ابوالحسن شعرانى، راه سعادت، تحقيق : حامد فردى اردستانى، ص 282، چاپ اول، 1386، تهران : مرتضوى.
258. اقتباس از : ميرزا ابوالحسن شعرانى، راه سعادت، ص 269 و 270، تهران : مرتضوى، چاپ اول، 1386.
259. برخى از تحريفات نيز در پاسخ پرسش هاى پيشين اشاره شد.
260. پيدايش، 22 : 1.
261. همان، 17 : 25 و 18 : 1.
262. انجيل متى، 1 : 6.
263. انجيل لوقا، 3 : 31.
264. انجيل متى، 12 : 40.
265. ر.ك : انجيل متى، 27 : 57 و 28 : 1 ؛ انجيل مرقص، 15 : 42 و 16 : 1 ؛ انجيل لوقا، 23 : 53 و 24 : 1.
266. انجيل متى، 2 : 22 ؛ برگرفته از : مسيحيت، صص 100 - 102.
267. ر.ك: كلام مسيحى، صص 66-80.
268. كتاب مقدس، انجيل يوحنا، 1:19.
269. متى، 11:14.
270. لوقا، 1:17.
271. در باب خردستيزى برخى از آيات كتاب مقدس ر.ك: موريس بوكاى، تورات، انجيل، قرآن و علم، ترجمه مهندس ذبيح اللّه دبير، تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامى، چاپ چهارم، 1368 .
272. در اين باره نگا: محمدرضا زيبايى نژاد، تاريخ و كلام مسيحيت، قم: معاونت امور اساتيد و دروس معارف اسلامى، تابستان 1375 ، صص 81-84.
273. براى مطالعه بيشتر در اين موضوع، رك : دانيلو، ژان، ريشه هاى مسيحيت در اسناد بحر الميت، ترجمه على مهدى زاده، قم نشر اديان، 1383.
274. Mitra مهر، مظهر روشنايى و فروغ؛ خدايى كه در رداهاى هندى به همراه وارونا ذكر شده؛ ظاهرا ميتراز ايزد روز و وارونا ايزد شب بوده است؛ ايزد خورشيد زرتشتيان، واژه نامه اديان، عبدالرحيم گواهى.
275. Tmmuz خداى گياهان نزد قوم آكاد كه سومرى ها آن را دوموزى مى خواندند.
276. Adonis خداى يونانى رشد گياهان.
277. Osiris خداى كشاورزى در مصر باستان كه با خواهرش ايزيس الهه مادر ازدواج كرد و فرزندى به نام هوروس (خداى آفتاب) به دنيا آورد. اوزيريس به دست برادر خود به نام سِت (خداى خشكسالى) كشته شد.
278. فدا شونده.
279. «كوه مريخ» اعمال رسولان، 17 :16-23.
280. Davies, A.Powell, The Meaning of the Dead Sea Scrolls, New York: New American Library, 1956,pp.89-91.
281. نوشته محمدطاهر تنير.
282. برگرفته از : حسين توفيقى، آشنايى با اديان بزرگ، تهران، قم : طه، سمت، مركز جهانى علوم اسلامى، چاپ هفتم 1384.
283. نماد گرايى خدايان و آيين هاى هندو، چاپ : هند : بمبئى، هندا.پارتازاراتى.
284. متى، 28 : 19.
285. بنگريد : مرضيه شنكايى، بررسى تطبيقى اسماى الهى، صص 248 - 263، تهران : سروش، اول، 1381.
286. حسين توفيقى، آشنايى با اديان بزرگ، ص 176 و 177.
287. Arius, 314 A.D.
288. Davis. J.G, Christianity, Lising Faith, ed. Zaehner, p.57.
289. ميلر، و.م، تاريخ كليساى قديم در امپراتورى روم و ايران، ترجمه على نخستين، تهران : انتشارات حياتابدى، 1981، ص 244 ؛ ق : حسين توفيقى، آشنايى با اديان بزرگ، صص 176 - 180، قم : طه، سمت، مركز جهانى علوم اسلامى، چاپ هفتم، 1384.
290. جهت آگاهى بيشتر بنگريد:
الف. احمد بهشتى، عيسى پيام آور اسلام، بخش ششم.
ب. محمد ظهورى فر، خدا در اديان ابراهيمى يهوديت، مسيحيت، اسلام (پايان نامه)، صص 101 - 103.
291. نگا : كتاب مقدس، متى، 19 / 5 .
292. نگا : جان. بى. ناس، تاريخ جامع اديان، ترجمه على اصغر حكمت، تهران، شركت انتشارات علمى و فرهنگى، چاپ هفتم، 1373 ش، ص 611 به بعد.
293. نگا: محمدرضا كاشفى، مسيحيت و فرهنگ در غرب، پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامى ، فصل دوّم، مبحث مسيحيت در آغاز ظهور.
294. همان، تاريخ جامع اديان، 614 به بعد و براى اطلاع بيشتر از زندگانى وى، نگا : ويل دورانت، تاريخ تمدن، ج 3، صص 693-679.
295. تاريخ جامع اديان، ص 616.
296. نگا: كتاب مقدس، رساله پولس به غلاطيان 13 / 103 و 16 / 2 ؛ رساله پولس به روميان، 13 / 205.

دیدگاه ها

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <br><em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.
  •  

 

کد امنیتی
این سوال برای آزمایش کردن شما است که آیا شما یک بیننده واقعی ( انسان ) هستید و یا یک رایانه برای ساخت اسپم .
5 + 0 =
دو عدد را جمع کنید و وارد کنید . به عنوان مثال 1+3 را باید 4 وارد کنید .