بخش دوم : فرقه ها و مذاهب اسلامى

علل شكل گيرى فرقه ها
پرسش 21. راز پيدايش فرقه هاى مختلف در اسلام و ديگر اديان چيست؟

تقريبا تمامى اديان در درون خود، فرقه ها، شاخه ها و گرايش هاى گوناگون و متفاوتى دارند. اين مسئله علل مختلفى دارد كه برخى از آنها عبارتند از:
1. ضعف فكرى
اصولاً محدوديت فكرى برخى از انسان ها و ناتوانى آنان در حلّ قطعى همه مسائل اعتقادى، از جمله مهم ترين علل اختلافات است. در مواردى كه مسئله به روشنى قابل حلّ نيست، هر كس به حدس و گمانى مى رسد؛ در اين صورت اختلاف نظرها آشكار مى شود و كم كم به پيدايش فرقه ها مى انجامد. در جهان اسلام نيز با توجه به اين كه حضرت رسول (صلی الله علیه و آله) در مدت كوتاه رسالتش، فرصت بيان تفصيلى همه مطالب را براى مردم نيافت؛ از اين رو، لازم بود جانشينى كه معصوم باشد، كار را به عنوان امامت مسلمين و تبيين معارف قرآن و سنت نبوى ادامه دهد، ليكن پيروى يكپارچه امت از امامان معصوم (علیهم السلام) نيز شرط حفظ وحدت است و فقدان آن بر اثر عوامل ديگرى كه برخى از آنها در پى مى آيد مانع تأثيرگذارى اين مسئله در حد مطلوب شد.(1)
2. تعصبات قومى و قبيله اى
پس از وفات پيامبر (صلی الله علیه و آله)، مسلمانان به جاى اينكه در مراسم خاك سپارى شركت كنند، هر گروه از انصار و مهاجران مدعى شد كه حق خلافت از آن او است. بنابر شواهد تاريخى، هيچ يك از انصار و مهاجران، در تعيين جانشين پيامبر (صلی الله علیه و آله) از قرآن و سنت رسول خدا يا از مصلحت امت سخن نگفت، بلكه سخن هر گروه در اين بود كه جانشينى پيامبر (صلی الله علیه و آله) حق خويش است، نه ديگرى، چون در ميان انصار دو قبيله اوس و خزرج از درون به رقابت برخاستند، به دليل همين اختلاف داخلى، مهاجران غالب شدند.(2) اين مسئله به سرعت اختلافى بنيادين در انديشه سياسى و كلامى مسلمين پديد آورد.
3. منافع مادى
از منابع تاريخى و روايى معلوم مى شود گروهى با جعل مطالب و اخبار غلوّ آميز و انتشار آن، توجّه عده اى را به خود جلب كرده و از موهبت ها و بذل و بخشش هاى مادى بهره مند مى شدند؛ مانند مغيره بن سعيد كه در تمام عمر خود، در تلاش بود تا مرام جديدى احداث كرده و گروهى متشكل پديد آورد تا به اهداف مادى و دنيايى خود برسد.(3) برخى نيز مى خواستند در محيط اسلامى، راهى براى مباح كردن گناهان و ترك واجبات و فراهم ساختن بساط عيش و عشرت توأم با توجيه شرعى پيدا كنند. برخى از مورخان ملل و نحل يكى از علل پيدايش غلاة را همين امر دانسته اند.(4)
4. انگيزه هاى سياسى
سياست بازانى كه بيشتر به اهداف غلط خود مى انديشند، براى نيل به مقصود، از حربه هاى گوناگونى استفاده مى كنند. يكى از حربه هاى قوى و كارآمد، ايجاد فرقه ها و نحله هاى گوناگون مذهبى است. اينان گاه با به وجود آوردن چنين فرقه هايى، يك سلسله مسائل و آموزه هاى دور از ذهن و عقل را وارد جريان مخالف خود مى كردند تا به آن آسيب وارد نموده و آن را در مقابل چشم ديگران ناميمون جلوه دهند. مانند برخى از اخبار در مورد ائمه (علیه السلام) كه به دور از حقيقت و واقعيت است.(5) همچنين گفته شده است كه فرقه كيسانيه (پيروان مختاربن ابى عبيده ثقفى ) براى تضعيف ديدگاه و حركت مختار از سوى مخالفانش پديدار شد.(6)
5. تلاقى ملل
با گسترش حوزه جغرافيايى اسلام و فتوحات زياد مسلمانان، به تدريج پيروان اديان و عقايد ديگر وارد حوزه اسلامى شدند. گروهى از افراد تازه مسلمان، به طرح مسائل و مشكلات خود براى مسلمانان پرداختند و كسانى كه بر دين خود باقى مانده بودند، در اين مسائل با مسلمانان مجادله مى كردند. در اواخر حكومت بنى اميه و اوايل حكومت عباسيان، به دليل ترجمه فلسفه يونان، مجادلات و مشكلات فكرى در بين مسلمانان شدت بيشترى گرفت و باعث پديدارى برخى از فرقه ها شد. بر اساس گزارش دكتر حسين عطوان، قدريه ديدگاه هاى خود را از تأثيرپذيرى يهوديان و مسيحيان مسلمان شده شامى صورت مى دادند.(7)

فرقه ناجيه
پرسش 22. آيا در اسلام حتما بايد پيرو فرقه خاصى بود يا اين كه انسان تابع كدام فرقه باشد تفاوتى ندارد؟ و اگر تنها يك گروه بر حق است به چه دليل آن گروه شيعه است؟

يك. ملاك اصلى مسلمان بودن ايمان به حقيقت ناب اسلام و پيروى از آموزه ها و تعاليم اسلام خالص و پيراسته از پيرايه ها است. اين مسئله در زمان پيامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) در تبعيت و پيروى يك پارچه از آن حضرت تبلور مى يابد. پس از رحلت پيامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) نيز تبعيت از اسلام ناب در گرو پيروى كامل از مسيرى است كه حضرتش براى امت ترسيم فرموده و بدان راهنمايى كرده است.
دو. براساس آنچه در روايات متعدد و متواترى شيعه و سنى نقل كرده اند، پيامبر اكرم (صلی الله علیه و آله) در موارد مختلفى مسير آينده امت را ترسيم كرده و راه راست و ضلالت ناپذير را پيروى كامل از «ثقلين» يعنى قرآن و عترت دانسته اند. از جمله در صحيح مسلم و مسند احمد بن حنبل و سنن دارمى و سنن بيهقى و ديگر منابع معتبر روايى اهل سنت آمده است كه پيامبر (صلی الله علیه و آله) در خطبه غدير فرمودند: «هان اى مردم! همانا من يك بشر هستم و انتظار مى رود كه فرستاده پروردگارم (ملك الموت) نزد من آيد پس او را اجابت گويم. به درستى كه من دو چيز گرانبها نزد شما مى گذارم : يكى از آن دو كتاب خداست كه در آن هدايت و نور است. پس كتاب خدا را دريابيد و به آن چنگ زنيد... و ديگرى اهل بيت من است...».(8) نيز آن حضرت اضافه فرمودند: «آن دو (قرآن و عترت) جدايى ناپذيرند تا بر حوض كوثر به من بازگردند. پس بنگريد پس از من چسان آن دو را پى مى گيريد».(9) و نيز بر اين نكته تأكيد كردند كه: «اگر آن دو را پيروى كنيد هرگز گمراه نخواهيد شد».(10)
بنابراين گوهر هدايت اسلام ناب پس از پيامبر اكرم (صلی الله علیه و آله) جز از طريق پيروى قرآن و عترت به چنگ آمدنى نيست. از اين احاديث نكاتى چند به شرح زير به دست مى آيد:
2-1. قرآن و اهلبيت (علیهم السلام) هميشه همراه يكديگرند و جدايى ناپذيرند و طالبان حقايق قرآن بايد به اهلبيت (علیهم السلام)چنگ بزنند.
2-2. چنان كه پيروى از قرآن بدون هيچ قيد و شرطى بر همه واجب است پيروى از اهلبيت (علیهم السلام) نيز چنين است.
2-3. اهلبيت (علیهم السلام) معصومند، زيرا جدايى ناپذير بودن آنها از قرآن، و لزوم پيروى بى قيد و شرط از آنان از دلايل روشنى بر معصوم بودن آنها است، چرا كه اگر گناه و خطايى داشتند از قرآن جدا مى شدند، و پيروى از آنان، مسلمانان را از ظلالت و گمراهى بيمه نمى كرد، و اينكه فرمودند با پيروى از آنان در برابر گمراهى ها مصونيت داريد، دليل روشنى بر عصمت آنها است.
2-4. پيامبر (صلی الله علیه و آله) اين برنامه را براى تمام ادوار تاريخ مسلمين تا روز قيامت تنظيم كرده، مى فرمايد: «اين دو هميشه با هم اند تا در كنار حوض كوثر نزد من آيند». اين به خوبى نشان مى دهد كه در تمام طول تاريخ اسلام فردى از اهلبيت (علیهم السلام) به عنوان پيشواى معصوم (علیه السلام) وجود دارد، و همان گونه كه قرآن هميشه چراغ هدايت است، آنها نيز هميشه چراغ هدايتند.
2-5. جدا شدن يا پيشى گرفتن از اهلبيت (علیهم السلام) مايه گمراهى است و هيچ انتخابى را نبايد بر آنها مقدم داشت زيرا آنها از همه افضل و اعلم و برترند.(11)
سه. پيامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) در موارد مكرر مصاديق اهل بيت را با نام و عدد معرفى نموده اند. در اين دسته از روايات كه در منابع مختلف شيعه و سنى نقل گرديده است حضرت على (علیه السلام) به عنوان امام اول و جانشين بلافصل آن حضرت معرفى شده و آخرين امام كه دوازدهمين آنان است حضرت مهدى خواهد بود.(12)
چهار. بر اثر عللى كه پيش از اين گفته آمد امت اسلامى پس از رحلت پيامبر (صلی الله علیه و آله) به گروه هاى مختلفى تقسيم شدند. عمده ترين آنان، دو گروه شيعه و سنى است.
شيعه كسانى را گويند كه به لزوم پيروى از اهل بيت و امامت آنان به دليل اشارت قرآنى و نصوص قطعى رسيده از پيامبر ايمان دارند. در مقابل اهل سنت و جماعت كسانى را گويند كه منكر وابستگى امر امامت و رهبرى دينى و سياسى امت به نص بوده و لزوم پيروى از اهل بيت (علیهم السلام) را انكار مى كنند.
گروه نخست به عنوان شيعه على (علیه السلام) شناخته شده و از زبان پيامبر (صلی الله علیه و آله)به اين نام خوانده شده اند.
از جمله پيامبر به حضرت على (علیه السلام) فرمود: «يا على انت و اصحابك فى الجنه، انت و شيعتك فى الجنه»؛ اى على تو و يارانت در بهشتيد، تو و شيعيانت در بهشتيد».(13)
مشابه اين روايت در منابع اهل سنت به تكرار يافت مى شود.(14)
پنج. همان طور كه حقانيت همه اديان در عرض يكديگر مردود است، حقانيت همه فرقه ها در درون يك دين نيز ممكن نيست و به تناقض مى انجامد.
در روايات متعددى كه شيعه و سنى از پيامبر اكرم (صلی الله علیه و آله) نقل كرده اند امت پس از آن حضرت به فرقه هاى متعددى تقسيم شده و در اين ميان تنها يك گروه اهل نجات و رستگارى اند.
نتيجه :
براساس آنچه گذشت آيا مى توان غير از تشيع راستين، يعنى پيروى حقيقى از قرآن و عترت را، راه حق و صراط مستقيم و نجات آفرين به حساب آورد؟

شيعه
پرسش 23. چه دليلى بر حقانيت شيعه، در اعتقاد به امامت حضرت على (علیه السلام) وجود دارد؟

براهين موجود در اين زمينه را مى توان به سه دسته كلى تقسيم كرد:
1. براهين عقلى؛ 2. دلايل قرآنى؛ 3. روايات پيامبر اكرم (صلی الله علیه و آله).
هر يك از اين شيوه ها، دلايل بسيارى را شامل مى شود؛ به طورى كه گستردگى هر يك از اين استدلالات، مطالعه كتاب هاى متعددى را مى طلبد و در اين مختصر امكان بحث از آنها نيست؛ ليكن به طور فشرده چند برهان بيان مى گردد:
يك. ديدگاه قرآن
1. از نظر قرآن، رهبرى و امامت امت، اصالتا بايد به دست معصوم و دور از هرگونه كژى باشد. اين نكته با تعابيرى مختلف در كتاب الهى بيان شده است؛ از جمله هنگامى كه ابراهيم (علیه السلام) به امامت رسيد و خداوند به او فرمود: «إِنِّى جاعِلُكَ لِلنّاسِ إِماماً»(15) ابراهيم (علیه السلام) آن منصب الهى را براى فرزندانش درخواست كرد «قالَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِى»؛ ولى در پاسخ آمد: «لايَنالُ عَهْدِى الظّالِمِينَ»(16) «عهد من به ستمكاران نمى رسد».
آيه بالا نشان مى دهد كه امامت منصبى الهى است - نه به انتخاب افراد - و به كسانى اعطا مى شود كه از هر ظلمى (اعتقادى، اخلاقى و رفتارى) پاك و مبرّا باشند و نفى مطلق ظلم، مساوى با عصمت است.
2. در آيه ابلاغ نيز مى فرمايد: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ»(17) و به دنبال آن براى تحقق اين مسئله (معرفى و اعلام ولايت اميرمؤمنان (علیه السلام) در غدير خم) آيه اكمال دين نازل شد. بنابراين خداوند با اعلام ولايت و جانشينى حضرت على (علیه السلام) ، كامل شدن دين اسلام را اعلام كرد و فرمود: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَ رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِيناً»(18) (19)
دو. ديدگاه عقلى
1. لزوم رهبرى در جامعه، امرى انكارناپذير است.
2. رهبرى در جامعه اسلامى، بايد براساس احكام و قوانين الهى باشد.
3. احكام الهى به دست كسى اجرا مى شود كه به طور كامل به زواياى آن احكام، آگاه و نسبت به آنها متعهّد باشد. به عبارت ديگر اگر پيامبر نيست، پيشواى امت - از نظر شرايط و اوصاف - بايد نزديك ترين فرد به آن حضرت باشد.
4. به شهادت تاريخ و گواهى بسيارى از صحابه و تابعين و اعتراف خلفا، هيچ كس در جهات ياد شده قابل مقايسه با امامان معصوم (علیهم السلام) نبوده است. حتى خلفا در موارد بسيارى، احساس نياز به آنان مى كردند؛ چنان كه خليفه دوم خود بارها اعلام كرد: «لولا على لهلك عمر»(20) يعنى، «اگر على (علیه السلام) نبود هر آينه عمر هلاك مى گشت».
سه. از ديدگاه روايى
روايات بى شمارى از پيامبر اكرم (صلی الله علیه و آله) در كتاب هاى شيعه و سنى، به تواتر نقل شده كه به صراحت امامت و ولايت اهل بيت (علیهم السلام) را اثبات مى كند؛ مانند:
1. روايات مربوط به حادثه غدير،
2. روايات ليلة الانذار،
3. احاديث سفينه،
4. احاديث ثقلين،
5. احاديث ائمه دوازده گانه؛
6. حديث منزلت و...(21)
در ميان احاديث مختلف - به عنوان نمونه - به بيان حادثه غدير و توضيحى درباره آن بسنده مى كنيم.
جريان حديث غدير خم:
رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در سال دهم بعثت، تصميم گرفت عمل حج به جاى آورد و آن را به مسلمانان اعلام فرمود. عده زيادى به مدينه آمدند تا در ركاب آن حضرت حج به جاى آورند و به او تأسى كنند. آن حج را حجه الوداع، حجه الاسلام، حجه البلاغ و حجه الكمال ناميده اند. رسول خدا (صلی الله علیه و آله) از هجرت تا رحلت جز آن حج، حج ديگرى نياورده است.
پيامبر (صلی الله علیه و آله) پنج يا شش روز به ماه ذى حجه مانده، از مدينه خارج شد.... آن گاه اعمال حج و عمره به هدايت خود ايشان انجام گرديد و عملى را كه تا قيامت بايد به جاى آورده شود، عملاً به مردم نشان داد. پس از پايان حج، از مكه به طرف مدينه خارج شد؛ در حالى كه جماعت ياد شده در محضرش بودند.
روز پنج شنبه هجدهم ماه ذى حجه با آن جمعيت انبوه به «غدير خم» در جحفه رسيد. در آنجا جبرئيل نازل شد و اين آيه را آورد: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغ ما اُنزِلَ اِلَيكَ مِن رَبِّكَ وَ اِن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ النّاس اِنَّ اللّهَ لا يَهدِىَ القَومَ الكافِرينَ»(22)
بدين طريق خدا به پيامبرش امر كرد تا على (علیه السلام) را در جاى خويش نصب كند و ولايت و لزوم طاعت او را ابلاغ نمايد. در آن وقت طليعه كاروان به جحفه نزديك شده بود، حضرت فرمان داد تا آنهايى كه از محل گذشته بودند، برگردند و آنانى كه در محل بودند، توقف كنند. در آنجا پنج درخت كنار هم بود، فرمان داد كسى زير سايه آنها ننشيند. جمعيت همه در جاى خود قرار گرفتند، زير آن درخت ها را پاك كردند، آن گاه اذان نماز ظهر گفته شد.
حضرت رسول زير آن درختان ايستاد و نماز ظهر را با جماعت خواند. هوا به قدرى گرم بود و آفتاب چنان آتش مى ريخت كه مردم از شدت گرما، گوشه اى از عبا را سر كشيده و گوشه اى را از حرارت سنگريزه ها زير پا گذاشته بودند، پارچه اى بر يكى از درخت ها كشيده و براى آن حضرت سايبان درست كردند.
چون از نماز فارغ شد، بالاى جهازهاى شتر رفت كه روى هم چيده بودند. صدايش را بلند كرد، به طورى كه همه شنيدند و فرمود: «الحمدللّه، از خدا مدد مى جوييم، به او ايمان مى آوريم، بر او توكل مى كنيم و به خدا پناه مى بريم از شر نَفْسْ هاى خود از سيئات اعمال خويش...»
شهادت مى دهم كه جز خدا معبودى نيست و محمد بنده و رسول او است... احتمال مى رود كه خدا مرا به طرف خود ببرد و عمر من سر آيد؛ من پيش خدا مسئولم و شما مسئوليد، چه مى گوييد؟
گفتند: گواهى مى دهيم كه پيغام خدا را رساندى و در رساندن آن تلاش كردى و خيرخواه بودى، خدا تو را جزاى خير دهد! فرمود: آيا شهادت نمى دهيد كه جز خدا معبودى نيست و محمد بنده و رسول او است و بهشت و آتش خدا و مرگ حق است و قيامت خواهد آمد و خداوند مردگان را زنده خواهد كرد؟ گفتند : آرى شهادت مى دهيم. عرض كرد: خدايا! شاهد باش.
سپس فرمود: اى مردم! آيا سخن مرا نمى شنويد؟ گفتند: آرى مى شنويم. فرمود: من پيش از شما به كنار حوض كوثر خواهم رفت، شما در آنجا پيش من خواهيد آمد. عرض آن به فاصله صنعاء (پايتخت يمن) و بُصرى (قصبه اى است از توابع دمشق) است. در كنار آن كاسه هايى به عدد ستارگان از نقره است؛ بنگريد در حفظ «ثقلين» كه چطور جانشين من خواهيد بود؟
گفتند: اى رسول خدا! ثقلين چيست؟ فرمود: ثقل بزرگ تر كتاب خدا است. يك طرف آن به دست خدا و طرف ديگرش به دست شما است. به آن چنگ زنيد تا گمراه نشويد. ثقل كوچك عترت (اهل بيت) من است. خداى لطيف خبير به من خبر داده كه آن دو، از هم جدا نمى شوند تا در حوض كوثر پيش من آيند. من از خدا چنين خواسته ام، از قرآن و اهل بيت جلو نيفتيد؛ وگرنه هلاك مى شويد و از آن دو كنار نمانيد؛ وگرنه نابود مى گرديد.
آن گاه دست حضرت على (علیه السلام) را گرفت و بلند كرد تا جايى كه سفيدى زير بغل هر دو ديده شد و همه على (علیه السلام) را شناختند، بعد از آن فرمود: مردم، كيست كه بر مؤمنان از خودشان مقدم تر است؟ گفتند: خدا و رسولش داناترند. فرمود: «ان اللّه مولاى و انا مولى المؤمنين و انا اولى بهم من انفسهم فمن كنت مولاه فعلى مولاه»(23) اين سخن را سه بار تكرار كرد.
سپس گفت: «اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و احب من احبه و ابغض من ابغضه و انصر من نصره و اخذل من خذله و ادر الحق معه حيث دار»(24)
آن گاه فرمود: هر كه در اينجا حاضر است به غايبان برساند.
هنوز از آنجا حركت نكرده بودند كه جبرئيل اين آيه را آورد: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَ رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِيناً»؛ «امروز دينتان را كامل و نعمتم را بر شما تمام كردم و از دينتان اسلام راضى شدم».
رسول خدا (صلی الله علیه و آله)فرمود: اللّه اكبر! بر اكمال دين و اتمام نعمت و رضاى خدا به رسالت من و ولايت على بعد از من. سپس جمعيت به امير مؤمنان على (علیه السلام) تهنيت گفتند؛ از جمله ابوبكر و عمر گفتند: «بخ بخ لك يا ابن ابى طالب اصبحت و امسيت مولاى و مولا كل مؤمن و مؤمنة»؛ «به به بر تو اى پسر ابى طالب! صبح و شام كردى در حالى كه سرپرست من و سرپرست هر مؤمن و زن مؤمنى».
حسان بن ثابت شاعر كه در آنجا بود گفت: اى رسول خدا! اجازه دهيد درباره على ابياتى بگويم تا بشنويد؟ فرمود: بگو با بركت خدا. حسان گفت: اى شيوخ قريش! سخن من، پيرو سخن رسول خدا درباره ولايت و سرپرستى است. آن گاه گفت:
يناديهم يوم الغدير نبيّهم
بخم فاسمع بالرسول منادياً
و قال : فمن مولاكم و وليكم
فقالوا و لم يبدلوا هناك التعاديا
الهك مولانا و انت ولينا
و لن تجدن منا لك اليوم عاصياً
فقال له قم يا على فاننى
رضيتك من بعدى اماماً و هادياً
فمن كنت مولاه فهذا وليه
فكونوا له اتباع صدق موالياً
هناك دعا اللهم و ال وليه
و كن للذى عادى عليّاً معاديا
اين خلاصه اى از جريان غدير و تعيين حضرت على (علیه السلام) براى خلافت و امامت بود.(25)
شايان ذكر است كه واقعه غدير و خطبه پيامبراكرم (صلی الله علیه و آله) در آن، مورد اجماع و اتفاق جميع مسلمانان است و جايگاه ويژه اى در نصوص دينى و ادبيات و اشعار مسلمانان- اعم از عرب و غير عرب - دارد. در متون اسلامى هيچ روايتى به اندازه اين واقعه، به حد تواتر يا فوق تواتر نرسيده است و احدى را ياراى ترديد در آن نيست. از صحابه پيامبر (صلی الله علیه و آله) 110 تن و از تابعين 89 تن آن را نقل كرده اند و طبقات راوى آن، به 360 تن رسيده است. شاعران بسيارى نيز اين جريان را به نظم درآورده اند؛ از جمله:
در قرن اول: حسان بن ثابت انصارى، قيس بن سعدبن عباده انصارى، عمروبن عاص بن وائل و محمدبن عبداللّه حميرى.
در قرن دوم: كميت بن زياد، سيداسماعيل بن محمد حميرى، شعيان مصعب كوفى.
در قرن سوم: ابو تمام حبيب بن اوس طايى و دعبل بن على بن رزين الخزاعى و در قرون بعد ده ها نفر ديگر.
از اهميت اين واقعه، همان بس كه علامه امينى يازده جلد كتاب ارزشمند الغدير را درباره آن به نگارش درآورده است.
اكنون اين سؤال رخ مى نمايد كه اگر اين واقعه در ميان همه مسلمين، اجماعى و مورد اتفاق است، پس اختلاف در چيست؟ در پاسخ گفتنى است: اساس اختلاف بر سر ماهيت و دلالت اين واقعه است؛ يعنى:
الف. اهل تسنن اظهار مى دارند كه اين حادثه عظيم تاريخى و سخنان و تأكيدات پيامبر اكرم (صلی الله علیه و آله)، به معناى لزوم «محبت و دوستى» حضرت على (علیه السلام) و يا حداكثر معرفى ايشان به عنوان يكى از نامزدهاى خلافت است و هيچ دلالتى بر امامت و زمامدارى و لزوم پيروى از ايشان ندارد! دليل آنان اين است كه «ولايت» چند معنا دارد و يكى از معانى آن «دوستى» است. بنابراين تا زمانى كه به اين معنا قابل حمل است، نمى توان به معانى ديگر آن تمسّك جست.
ب. ديدگاه شيعه اين است كه ماهيت اين حادثه و سخنان پيامبر اكرم (صلی الله علیه و آله)، نص صريح و قاطع بر امامت و پيشوايى حضرت على (علیه السلام) و لزوم اطاعت از او است. قرينه ها و شواهد، به گونه اى است كه هرگز نمى توان آن را تنها به دوستى و محبت و يا نامزدى خلافت تفسير كرد. دلايل صحّت ديدگاه شيعه عبارت است از:
1. معناى ولايت : اگر چه در مواردى ولايت به معناى دوستى نيز به كار مى رود؛ ولى لغت شناسان و كتاب هاى معتبر لغت شناسى، عمدتا كلمه ولايت را به معناى سرپرستى، عهده دارى امور، سلطه، استيلا، رهبرى و زمامدارى معنا كرده اند.
در اينجا معناى اين كلمه با برخى از مشتقاتش از كتاب هاى لغت اهل سنت نقل مى شود:
- راغب اصفهانى مى نويسد : «وِلايت؛ يعنى، يارى كردن و وَلايت يعنى، زمامدارى و سرپرستى امور و گفته شده است كه وِلايت و وَلايت، مانند دِلالت و دَلالت است و حقيقت آن «سرپرستى» است؛ ولىّ و مولا نيز در همين معنا به كار مى رود».(26)
- ابن اثير مى نويسد: «ولىّ؛ يعنى، ياور و هر كس امرى را بر عهده گيرد، مولا و ولىّ آن است». سپس مى گويد: و از همين قبيل است حديث «من كنت مولاه فعلى مولاه» و سخن عمر كه به على (علیه السلام) گفت: «تو مولاى هر مؤمنى شدى»؛ يعنى، «ولى مؤمنان گشتى».(27)
- صاحب صحاح اللغة مى نويسد: «هر كس سرپرستى امور كسى را به عهده گيرد، ولى او است».(28)
- مقاييس اللغة آورده است: «هر كس زمام امر ديگرى را به عهده گيرد، ولىّ او است».(29)
حال با گفته هاى صريح ارباب لغت، چگونه مى توان «من كنت مولاه فعلىّ مولاه» را به «دوستى» صرف معنا كرد و سرپرستى اجتماعى و زمامدارى را از آن جدا ساخت؟ مگر نه اين است كه «ابن اثير» - لغت شناس معروف عرب و سنى - خودش تصريح مى كند كلمه «مولا» در روايت «من كنت مولاه فعلىّ مولاه» از زبان پيامبر (صلی الله علیه و آله) و در واكنش عمر در همين معنا به كار رفته است؟ بنابراين استعمال ولايت در دوستى نياز به قرينه دارد و بدون آن، به معناى زمامدارى است. افزون بر آن در اين مورد همه قرينه ها به كاربرد آن در زمامدارى و مرجعيت دينى و سياسى و اجتماعى دلالت دارد.
2. خطاب تند و قاطع الهى : اگر حادثه غدير صرفاً براى اعلام دوستى حضرت على (علیه السلام) بود، آيا آن قدر اهميت داشت كه خداوند به پيامبرش وحى كند اگر آن را ابلاغ نكنى، رسالت الهى را انجام نداده اى: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اَللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ إِنَّ اَللّهَ لا يَهْدِى اَلْقَوْمَ الْكافِرِينَ»(30)؛ «اى پيامبر! آنچه از جانب پروردگارت به سوى تو نازل شده، ابلاغ كن؛ و اگر نكنى پيامش را نرسانده اى. و خدا تو را از [ گزندِ] مردم نگاه مى دارد. آرى، خدا گروه كافران را هدايت نمى كند». آيا اين اخطار شديداللحن به خوبى نشان نمى دهد كه مسئله بالاتر از اين حرف ها است؟ البته محبت اميرمؤمنان (علیه السلام) جايگاه بسيار بلندى دارد و يكى از نشانه هاى ايمان است؛ اما مولا در اينجا قطعا به معناى محبت و منحصر به «ولاى محبت» نيست.
3. دوستى و ولاى محبت در قرآن : با واژه هايى چون «حب»، «مودّت» و... اشاره شده است؛ چنان كه در مورد محبت اهل بيت (علیهم السلام) آمده است: «قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِى الْقُرْبى»(31)؛ «بگو: به ازاى آن (رسالت) پاداشى از شما خواستار نيستم، مگر دوستى درباره خويشاوندان». بنابراين فرو كاستن معناى ولايت به محبت و مودّت و انحصار به آن، مغاير كاربرد قرآنى اين واژه است.
4. دلدارى خدايى : خداوند پيامبر (صلی الله علیه و آله) را دلدارى داده، مى فرمايد: در راستاى اجراى اين مأموريت، خداوند تو را در مقابل توطئه هاى مردم محافظت مى كند: «وَ اَللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ اَلنّاسِ». آيا اين مسئله نشان نمى دهد كه اين مأموريت، چنان مهم بوده است كه پيامبر (صلی الله علیه و آله) بيم آن داشته كه برخى بر اثر هواهاى نفسانى به مقابله برخاسته و عليه دين توطئه كنند؟! آيا فقط با اعلام دوستى حضرت على (علیه السلام) جاى خوف از توطئه بود؟
5. گزينش مكان : پيامبر (صلی الله علیه و آله) مكان جدا شدن و انشعاب مسافران را خود انتخاب كرد، تا همگى در سخنرانى آن حضرت حضور داشته باشند و نيز دستور داد كسانى كه از آن مكان گذشته بودند برگردند و كسانى هم كه عقب مانده بودند، از راه برسند؛ اين نشانه چيست؟ اينكه دستور دادند شاهدان به غايبان، اطلاع دهند و اين خبر بزرگ را به گوش همگان برسانند، دلالت بر اين ندارد كه مسئله، براى امت اسلامى بسيار مهم و حياتى بوده است؟ آيا عاقلانه است كه پيشواى بزرگ مسلمانان، در آخرين سخنرانى عمومى خود، براى جمعيت با شكوه حج گزاران و در آن گرماى سوزان، مسافران خسته و كوفته را گرد آورد و با اين تأكيدات، با آنان سخن بگويد و تنها مقصودش اين باشد كه بگويد: «على را دوست داشته باشيد»؟
6. نزول آيه اكمال : پس از اجراى اين مأموريت، آيه نازل شد كه: «اَلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَ رَضِيتُ لَكُمُ اَلاْءِسْلامَ دِيناً»(32)؛ «امروز دين شما را برايتان كامل و نعمت خود را بر شما تمام گردانيدم و اسلام را براى شما [ به عنوان] آيينى برگزيدم».
آيا نزول چنين آيه اى دلالت بر اين ندارد كه مسئله، بالاتر از صرف محبت بوده است؟ آيا فقط با دوستى حضرت على (علیه السلام) - نه رهبرى و پيشوايى آن حضرت - دين كامل شد و خداوند اسلام را پسنديد؟ اگر مسئله فقط دوستى و مودّت بود كه در اين رابطه آيه: «قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ اَلْمَوَدَّةَ فِى اَلْقُرْبى»(33)، مدت ها پيش از آيه اكمال نازل گشته و از اين جهت نقصى در دين نبود. پس نتيجه مى گيريم كه آيه اكمال، پيام بسيار مهم ديگرى در بر دارد.
7. دليل ديگر : معرفى «ثقلين» است كه پيامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: «انّى تارك فيكم الثقلين : كتاب اللّه و عترتى...»؛ «من در ميان شما دو چيز گران بها به وديعت مى گذارم: كتاب خدا و عترتم را».
اكنون بايد پرسيد: چرا پيامبر (صلی الله علیه و آله) عترت را در كنار قرآن و به عنوان «ثقل اصغر» ذكر فرمود؟ آيا محبت اهل بيت (علیهم السلام) هم سنگ قرآن است يا امامت و پيشوايى و مرجعيت دينى و سياسى آنان؟
پيامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود قرآن و عترت از يكديگر جدا نمى شوند و امت بايد به هر دو چنگ بزنند. آيا صرف دوست داشتن قرآن، كافى است يا بايد از آن پيروى كرد و آن را امام و پيشواى خود دانست؟ هم سنگ قرار دادن قرآن و اهل بيت (علیهم السلام) از سوى پيامبر (صلی الله علیه و آله)، نشان مى دهد كه در مورد اهل بيت (علیهم السلام)، نيز بايد همين گونه رفتار كرد و آنان را سرمشق، الگو و پيشواى عملى خود قرار داد.
8. پيامبر (صلی الله علیه و آله) به مسئله ايفاى رسالت و سپس «اولويت» خود بر مؤمنان انگشت مى گذارد و بلافاصله موضوع «ولايت» را طرح مى كند؛ اين نشان مى دهد كه نوع ولايت مطرح شده در اينجا، از همان سنخ ولايت و اولويت پيامبر (صلی الله علیه و آله) بر مؤمنان است كه به موجب آن پيامبر خدا، حق تصرف در شئون دينى، سياسى و اجتماعى مسلمانان را دارد؛ نه صرف دوستى و محبت (بدون مشروعيت سياسى و اجتماعى).
9. پيامبر (صلی الله علیه و آله) مسئله ولايت را سه يا چهار بار تكرار مى كند؛ اين همه تأكيد براى چيست؟
10. اينكه پيامبر (صلی الله علیه و آله) در دعاى خويش مسئله يارى كردن امام على (علیه السلام) را مطرح مى كنند و بر تنها گذاشتن و يارى نكردن او نفرين مى فرستد، قرينه روشنى است بر اينكه ولايت مورد نظر، از نوع ولايت زعامت و رهبرى است، نه صرف محبت و علاقه قلبى؛ زيرا آنچه با اطاعت، و نصرت و يارى همگانى جامعه تلازم دارد، پيشوايى و رهبرى امت است، نه صرف محبت و علاقه قلبى.
11. برپايى حقيقت، همراه با امام على (علیه السلام) و همپايى آن دو نيز با ولايت، به معناى رهبرى تناسب دارد. به عبارت ديگر پيشوايى و مرجعيت دينى و سياسى امام على (علیه السلام) است كه مى تواند به برپايى حقيقت همگام با آن حضرت بينجامد؛ نه صرف دوستى و محبت آن حضرت.
12. پيامبر (صلی الله علیه و آله) بعد از اين حادثه فرمود: «اللّه اكبر! بر اكمال دين و اتمام نعمت و خشنودى خدا به رسالت من و ولايت على بعد از من». نكته مهم در اينجا اين است كه اگر مقصود از «ولايت»، محبت باشد، ديگر قيد «بعد از من»، زايد است؛ زيرا محبت حضرت على (علیه السلام) مقيد به زمان پس از رحلت پيامبر (صلی الله علیه و آله) نيست. معنا ندارد منظور پيامبر (صلی الله علیه و آله) را اين بگيريم كه بعد از رحلت من، على را دوست بداريد! زيرا محبت على (علیه السلام) با حيات پيامبر (صلی الله علیه و آله) قابل جمع است؛ بلكه رهبرى امام على (علیه السلام) است كه پس از آن حضرت مورد نظر است؛ زيرا در يك زمان وجود دو پيشوا در عرض هم ممكن نيست.
13. بعد از اين ماجرا، مردم با حضرت على (علیه السلام) بيعت كردند. مگر دوستى بيعت دارد؟ بيعت در لغت به معناى التزام به فرمان بردارى و تبعيت است و حتى ابوبكر و عمر نيز با آن حضرت بيعت كرده، گفتند: «بخٍّ بخٍّ لك يا على! اصبحت و امسيت مولاى و مولى كل مؤمن و مؤمنة».
14. همه حاضران در آن جلسه از خطابه پيامبر (صلی الله علیه و آله)، مسئله «امامت و پيشوايى حضرت على (علیه السلام) » را فهميدند و بلافاصله «حسان بن ثابت انصارى» از پيامبر (صلی الله علیه و آله) اجازه گرفت و اشعارى زيبا سرود كه در يكى از ابيات آن، از زبان پيامبر (صلی الله علیه و آله) چنين مى گويد:
فقال له قم يا على! فانّنى
رضيتك من بعدى اماماً و هادياً
«پيامبر به او فرمود: اى على! برخيز، خرسندم كه تو امام و هادى بعد از من مى باشى».
ذكر اين نكته بايسته است كه «تقرير» - يعنى سكوت و عدم مخالفت پيامبر (صلی الله علیه و آله) در برابر يك سخن يا رفتار در نزد همه مسلمانان - حجت و جزء سنت است. بنابراين اگر مسئله غدير معنايى غير از امامت داشت، چرا پيامبر (صلی الله علیه و آله)سخنان «حسان بن ثابت» را تأييد كرده، او را تشويق فرمود؟ چرا ديگران اعتراض نكردند كه منظور پيامبر (صلی الله علیه و آله) «امامت و هدايت» امت نبوده است؟
15. نكته جالب توجّه ديگر، موضع گيرى هاى مخالفان مانند «جابربن نضر» يا «حارث بن النعمان الفهرى» است. در روايت است كه پس از انتشار سخن پيامبر (صلی الله علیه و آله) در غدير خم، وى نزد پيامبر (صلی الله علیه و آله) آمد و عرض كرد: «اى محمد! از جانب خدا به ما گفتى شهادت دهيم كه جز خداى يگانه پروردگارى نيست و شهادت دهيم كه تو پيامبر خدايى و نماز بخوانيم و روزه بداريم و حج انجام دهيم و زكات بپردازيم. ما نيز همه اينها را از تو پذيرفتيم؛ ليكن به اين حد راضى نگشتى و پسر عمويت را بر ما برترى دادى و گفتى: «هر كه را من مولاى اويم، اين على مولاى او است». اكنون بگو كه اين سخن را از پيش خود گفتى، يا از جانب خدا؟ پيامبر (صلی الله علیه و آله)فرمود: «سوگند به آنكه جز او خدايى نيست! اين مطلب از سوى خداوند است».
در اين هنگام او برگشت و به سوى اسب خود شتافت؛ در حالى كه مى گفت: خدايا! اگر آنچه محمد (صلی الله علیه و آله) مى گويد حق است، پس سنگى بر ما ببار، يا ما را به عذابى دردناك گرفتار كن. هنوز به اسب خود نرسيده بود كه از طرف حق، سنگى بر سرش باريد و او را بر زمين كوبيد و جانش را بگرفت. آن گاه اين آيه نازل شد: «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ. لِلْكافِرينَ لَيْسَ لَهُ دافِعٌ. مِنَ اَللّهِ ذِى الْمَعارِجِ»(34)؛ «پرسنده اى از عذاب واقع شونده اى پرسيد كه اختصاص به كافران دارد [ و ]آن را بازدارنده اى نيست. [ و ]از جانب خداوند صاحب درجات [ و مراتب] است».
اكنون بايد ديد چه چيزى در سخن پيامبر (صلی الله علیه و آله) نهفته بود كه آن مرد خيره سر را برآشفته كرد؟ اگر صرف مسئله محبت و دوستى بود، آيا اين همه لجبازى و خيره سرى پديد مى آمد؟ به طور مسلّم مسئله بالاتر از اين بود. زيرا شخص ياد شده از طرفى دلى پر كينه نسبت به حضرت على (علیه السلام) داشت و از سوى ديگر، مى ديد با ولايت آن حضرت، بايد عمرى تحت فرمان و رهبرى ايشان سپرى كند و از سر بى خردى و كبر و كژانديشى، مرگ و عذاب را بر ولايت مولاى متقيان و فخر كائنات ترجيح داد.(35)
16. خود امير مؤمنان (علیه السلام) و ائمه اطهار (علیهم السلام) در اثبات امامت بارها به حديث غدير استناد كرده اند. عامربن واثله مى گويد: «در روز شورى با على (علیه السلام) كنار درب خانه ايستاده بودم و شنيدم او خطاب به آنان فرمود: من براى شما دليلى مى آورم كه احدى نمى تواند بر آن خدشه اى وارد كند. سپس فرمود:
اى جماعت! آيا در ميان شما كسى هست كه پيش از من به يگانگى خداوند ايمان آورده باشد؟ گفتند: نه!
- آيا در بين شما كسى هست كه برادرى چون جعفر طيّار داشته باشد كه با ملائك پرواز مى كند؟ گفتند: نه!
- آيا كسى از شما غير از من عمويى همچون حمزه- شمشير خدا و شمشير رسول خدا (صلی الله علیه و آله) دارد؟ گفتند: نه!
- آيا غير از من كسى از شما همسرى چون فاطمه، دختر پيامبر (صلی الله علیه و آله) و سرور زنان اهل بهشت دارد؟ گفتند: نه!
- آيا كسى از شما فرزندانى مانند حسن و حسين دو سرور جوانان اهل بهشت دارد؟ گفتند: نه!
- آيا كسى از شما هست كه [ به دستور قرآن] پيش از نجوا با پيامبر (صلی الله علیه و آله) صدقه داده باشد؟ گفتند: نه!
- آيا در ميان شما غير از من كسى هست كه پيامبر (صلی الله علیه و آله) درباره اش فرموده باشد: «من كنت مولاه فعلىٌ مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه وانصر من نصره، ليبلّغ الشاهد الغائب؟» گفتند: نه!(36)
17. اگر مقصود از ولايت، همان محبت و دوستى باشد، آن گاه دعاى بعدى پيامبر (صلی الله علیه و آله) كه فرمود: «و احبّ من احبّه» تكرار و لغو خواهد بود. بنابراين وجود هر دو سخن نشان مى دهد كه اينها، دو موضوع متفاوت بوده و ولايت برتر از صرف محبت است؛ هر چند از لوازم ولايت، محبت و دوستى ولىّ است.
در پايان گفتنى است در رابطه با حقانيت شيعه، هزاران كتاب و مقاله به نگارش درآمده كه بسيارى از آنها مانند عبقات الانوار نوشتؤ ميرحامد حسين لكنهوى، مشتمل بر ده ها مجلد است و تمام منابع و مدارك آن، بدون استثنا از منابع اوليه اهل سنت مى باشد120.(37)

امامان دوازده گانه
پرسش 24. به چه دليل امامان دوازده نفرند و امام آخر حضرت مهدى(عج) است؟

راه اثبات امامان دوازده گانه تنها از طريق شيعه نيست. در كتاب هاى روايى اهل سنت نيز به امامت دوازده گانه بعد از رسول خدا (صلی الله علیه و آله)تصريح شده است.
براى روشن شدن مسئله به رواياتى از پيامبر اكرم (صلی الله علیه و آله)- كه در كتاب هاى اهل سنت در مورد ائمه اثنى عشر آمده است - اشاره مى شود.
1. «لا يزال امر الناس ماضياً ما وليهم اثنا عشر رجلاً»(38) «كار مردم پيوسته مى گذرد تا آن كه دوازده مرد بر آنان فرمان برانند».
2. «انّ عدة الخلفاء بعدى عدة نقباء موسى»(39) «شمار جانشينان من به تعداد نقباى موسى (12 نفر) است».
3. «لا يزال الدين قائما حتى تقوم الساعة او يكون عليكم اثنا عشر خليفه كلهم من قريش»(40) «تا وقتى كه دوازده خليفه و جانشين بر شما حكومت كنند، دين پيوسته برپا است...».
4. «لاتزال هذه الائمة مستقيما امرها... حتى يمضى منهم اثنا عشر خليفه كلهم من قريش...»(41) «اين امر (دين اسلام ) به سر نمى آيد تا اينكه تا دوازده خليفه و جانشين را پشت سر گذارد...».
5. «بر اين امت دوازده خليفه حكومت خواهند كرد، به عدد نقباى بنى اسرائيل».(42)
6. امام على (علیه السلام) در توضيح انحصار امامت در قريش مى فرمايد: «ان الائمة من قريش فى هذا البطن من هاشم لا تصلح على سواهم...»(43) «امامان از قريش، تنها از نسل هاشم هستند و امامت بر غير آنان شايسته نيست...».
7. «الائمة بعدى اثنى عشر، تسعة من صلب الحسين و التاسع مهديهم»(44)، نظير اين روايات را - كه از اهل سنت در مورد تعداد ائمه (علیهم السلام) وارد شده است - مى توان در ساير منابع مطالعه كرد.(45)
8. در روايت سفيان بن عيينه به نقل ينابيع المودة از پيامبر اكرم (صلی الله علیه و آله) نقل شده است: «همواره دين پايدار است تا آنكه قيامت به پا شود يا بر شما دوازده خليفه حكم رانند كه همه آنان از بنى هاشم اند».(46)
9. امام الحرمين جوينى از ابن عباس از پيامبر (صلی الله علیه و آله) نقل مى كند: «انا سيد النبيين و على ابن ابيطالب سيد الوصيين و ان اوصيايى بعدى اثنا عشر اولهم على بن ابيطالب و آخرهم المهدى»(47)؛ «من سرور پيامبرانم و على سرور اوصيا. اوصياى بعد از من دوازده نفرند، اولشان على است و آخرشان مهدى».
10. ابن عباس از پيامبر (صلی الله علیه و آله): «جانشينان و اوصياى من و حجت هاى خدا بر خلق پس از من دوازده نفرند، اولشان برادرم و آخرشان فرزند من است».
پرسيده شد: برادرتان كيست؟
فرمودند: على بن ابيطالب.
پرسيده شد: فرزندتان كيست؟
فرمودند: مهدى، همان كسى كه زمين را پر از عدل و داد كند، همانگونه كه پر از ظلم و جور شده است...»(48) (49)
بنابراين با نصوصى كه از پيامبر اكرم در مورد تعداد ائمه (علیهم السلام)وارد شده و اهل سنت و شيعه آن را نقل كرده اند، حقانيت شيعه اثبات مى شود. اضافه بر آن در مورد امامت ائمه دوازده گانه - چه به صورت دسته جمعى و چه به صورت فرد به فرد - نصوص خاص وارد شده و هر يك از امامان، امام بعد از خود را معرفى كرده است.(50)

اشاعره و معتزله
پرسش 25. اشاعره و معتزله چه كسانى اند؟ مكاتب فقهى اهل سنت چيست؟

يك. معتزله
در زمان وجود پيامبر اكرم (صلی الله علیه و آله) اختلاف هاى اعتقادى پشت پرده و پنهان بود. بعد از رحلت آن حضرت، نخستين اختلاف در مسئله امامت پيش آمد و در واقع روز سقيفه، تشكّل اوليه اهل سنت پا گرفت و امامت از نصب الهى، به مبناى زمينى و غير الهى تبديل شد؛ در سال هاى 36 و 37 ه.ق در جريان جنگ صفين، مسئله حكميت پيش آمد كه باعث به وجود آمدن خوارج شد. آنان ابتدا در لشگرگاه حضرت على (علیه السلام) بودند، ولى افكار آنها و موضع گيرى ها در مقابل آراى آنان باعث به وجود آمدن برخى فرقه ها و نحله هاى كلامى و اعتقادى اهل سنت گرديد.(51)
بعد از شهادت حضرت على (علیه السلام) به سال 41 تا سال 132 ه.ق گروه هاى ذيل از اهل سنت در وادى كلام به وجود آمدند: معتزله، مرجئه، قَدَريه، جهميه(52) و....
گروهى كه بيشتر پا گرفت و مكتب قدريه و جهميه به آن تبديل شد معتزله بود. بنيان گذار اصلى مكتب اعتزال «واصل بن عطا» شاگرد حسن بصرى است. او در سال 80 ه.ق متولد شد و در سال 131 ه.ق درگذشت.
معتزليان داراى گرايش عقلى تا حدى افراطى بوده اند؛ در عين حال بسيارى از عقايد آنان از تشيع نيز الهام گرفته است.
عقايد معتزله:
الف. اعتقادات
1. توحيد صفاتى ؛ (عدم تكثر و زيادت صفات خدا بر ذات او)
2. حسن و قبح ذاتى افعال ؛
3. عدل ؛ (ملاك ذاتى دارد و خداوند آنچه را كه ذاتا ظلم و قبيح است انجام نمى دهد)
4. وعد و وعيد ؛ (همانطور كه خلف وعده از خداوند محال است، خلف وعيد نيز از او سر نمى زند)
5. مخلوق بودن كلام خدا ؛ (قرآن كلام خداست، پس مخلوق و حادث است)
6. هر كار خدا داراى هدف و نتيجه اى است ؛
7. مغفرت، بدون توبه ناممكن است ؛
8. قديم، منحصر به ذات خداوند است ؛
9. تكليف به آنچه در حد طاقت انسان نيست محال است ؛
10. نفى توحيد افعالى، (افعال بندگان مخلوق خدا نيست و مشيّت الهى به افعال بندگان تعلق نمى گيرد) ؛
11. عالم حادث است ؛
12. خداوند، در دنيا و آخرت ديده نمى شود.(53)
ب. انسان شناسى
1. انسان آزاد و مختار است، نه مجبور ؛ (اختيار)
2. انسان قبل از انجام فعلى قدرت فعل و ترك آن را دارد ؛ (استطاعت)
3. مؤمن قادر بر كفر و كافر قادر بر ايمان است ؛
4. فاسق، نه مؤمن است و نه كافر ؛ (منزلة بين المنزلتين)
5. عقل پاره اى از مسائل را مستقلاً (بدون راهنمايى قبلى شرع) درك مى كند ؛
6. در تعارض حديث با عقل، عقل مقدم است ؛
7. قرآن را مى توان با عقل تفسير كرد.(54)
ج. مسائل اجتماعى و سياسى
1. وجوب امر به معروف و نهى از منكر، هر چند مستلزم قيام به سيف باشد ؛
2. امامت خلفاى راشدين به ترتيبى كه واقع شده، صحيح بوده است ؛
3. على (علیه السلام) از خلفاى پيش از خود افضل بوده است ؛
4. نقد به صحابه پيغمبر و بررسى كارهاى آنان جايز است ؛
5. جواز تحليل روش سياسى عمر و روش سياسى حضرت على (علیه السلام) و مقايسه ميان آنها.(55)
دو. اهل حديث
در دوران متوكل عباسى معتزله غالبا قلع و قمع شدند و در مقابل آنها، مكتب اهل حديث رونق يافت. اهل حديث برخلاف معتزليان كاملاً نص گرا و ظاهرگرا بوده و براى عقل ارزش و اعتبارى قائل نبودند. اين مسئله شديدا آنان را به سوى سطحى نگرى و درك عوامانه از دين سوق داده است.
اعتقادات اهل حديث:
الف. خداشناسى و انسان شناسى
مهم ترين اعتقادات اهل حديث به اين شرح است:
1. ايمان به خدا و ملائكه و كتاب ها و رسولان ؛
2. خدا يكى است ؛
3. ايمان مساوى است با قول، نيت و عمل ؛
4. عموميت مطلق قضا و قدر ؛
5. محمد (صلی الله علیه و آله) رسول خدا است ؛
6. بهشت و جهنم حق است ؛
7. خداوند بر عرش سوار است ؛
8. خداوند صورت و چشم دارد و همين طور گوش و دست دارد ؛
9. خداوند، عالم است ؛
10. كلام خداوند، غير مخلوق (قديم) است ؛ پس قرآن كه كلام خداست غير مخلوق است، حتى صوت قارى آن و كسى كه قرآن را مخلوق انگارد كافر است ؛
11. خير و شر به قضاى الهى است؛ و جز آن نيست كه خدا مى خواهد ؛
12. اعمال بندگان، مخلوق خداوند بوده و انسان مجبور آفريده شده است ؛
13. خداوند، مؤمنان را توفيق اطاعت مى دهد ؛
14. خداوند، در آخرت با چشم ديده مى شود ؛
15. گناه كبيره، باعث كفر نمى شود ؛
16. اسلام، از ايمان وسيع تر است ؛
17. خلفاى راشدين، به ترتيب خلافت فضيلت دارند ؛
18. حقانيت عذاب قبر، صراط و ابدى بودن بهشت و جهنم.(56)
ب. عقايد سياسى و اجتماعى
پاره اى از ديدگاه هاى اجتماعى، سياسى و فقهى آنان عبارت است از:
1. انحصار خلافت در قريش تا قيامت ؛
2. صدقات و فى ء در اختيار سلاطين است ؛
3. عدم جواز خروج و شورش بر عليه سلطان جائر و ستمگر ؛
4. عدم جواز پيروى از امر حاكم به معصيت الهى ؛
5. جهاد بايد همراه امام باشد؛ چه امام عادل باشد يا ظالم ؛
6. عدم جواز تكفير مسلمانان به جهت ارتكاب گناه؛ مگر در مواردى كه به واسطه نص خارج شده باشد.(57)
سه. اشعرى ها يا اشاعره
در اوايل قرن چهارم و اواخر قرن سوم، اهل حديث دو دسته شدند:
1. حنابله، يعنى تابعان احمدبن حنبل.
2. اشاعره كه پيروان ابوالحسن اشعرى (شاگرد قاضى عبدالجبار معتزلى ) بودند.
ابوالحسن اشعرى (260-324ه.ق) كه خود ابتدا معتزلى بود در جستجوى راهى معتدل در ميان عقل گرايى افراطى معتزله و خردگريزى اهل حديث برآمد. نتيجه نهايى كار او پذيرش آراء اهل حديث همراه با نوعى تبيين عقلى براى آنها بود و نتوانست اشكالات اساسى ديدگاه اهل حديث همچون جبرگرايى را حل كند. او از بين اعتقادات اهل حديث، اصول زير را برگزيد.
عقايد اشاعره
1. عدم وحدت صفات الهى با ذات ؛ (نفى توحيد صفاتى)
2. عموميت اراده و قضا و قدر الهى در همه امور، از جمله در افعال انسان ؛
3. شرور، مانند خيرات از جانب خدا است ؛
4. مختار نبودن بشر و مخلوق خدا بودن اعمال او ؛
5. حسن و قبح افعال، ذاتى نيست ؛ بلكه شرعى است و عدل نيز امرى شرعى است نه عقلى و ذاتى ؛
6. رعايت لطف و اصلح بر خدا واجب نيست ؛
7. قدرت انسان بر فعل، توأم با فعل است، نه پيش از آن ؛
8. انسان آفريننده عمل خود نيست بلكه اكتساب كننده آن است ؛
9. تنزيه مطلق خداوند و نفى هرگونه شباهت ميان خدا و غيرخدا ؛
10. خداوند در قيامت با چشم ديده مى شود ؛
11. فاسق، مؤمن (مسلمان) است ؛
12. مغفرت، بدون توبه اشكال ندارد ؛ همچنان كه عذاب مؤمن بلااشكال است ؛
13. عالم حادث زمانى است ؛
14. كلام خدا قديم است، اما كلام نفسى نه كلام لفظى ؛
15. كارهاى خدا براى غايت و غرضى نيست ؛
16. تكليف مالايطاق بلا مانع است ؛
17. شفاعت بلااشكال است ؛
18. كذب و تخلف وعده بر خدا جايز نيست ؛
19. پذيرش اوصاف خبرى خداوند، بدون تشبيه خدا به مخلوقات و تعيين كيفيت آنها.(58)
از آنچه بيان شد به خوبى روشن مى شود كه اشاعره و اهل حديث، در عين حال كه در برخى موارد اختلاف داشتند، كاملاً در مقابل معتزله قرار گرفتند و در مسئله عدل الهى، اختيار انسان و... كاملاً ضد هم بودند.
فقه اهل سنت:
در بخش فقه و احكام، اهل سنت به چهار گروه اصلى تقسيم مى شوند: حنفى (پيروان ابوحنيفه )؛ مالكى (پيروان مالك )؛ شافعى (پيروان شافعى ) و حنبلى (پيروان احمدبن حنبل ). اين گروه هاى چهارگانه، در قرن سوم و چهارم با آغاز دوران امامت حضرت صادق (علیه السلام) به وجود آمدند.(59)
در بين اهل سنت تا قرن هفتم، حق اجتهاد محفوظ بود؛ در اين قرن به علل خاص تاريخى، با برگزارى شورايى اين حق از علما سلب گرديد و آنان مجبور شدند براى هميشه، از نظريات علماى قرن دوم و سوم هجرى تبعيت كنند و از اينجا مسئله حصر مذاهب فقهى، به مذاهب چهارگانه به وجود آمد.(60)
اختلاف اين چهار گروه، بيش از آن است كه در يك پاسخ بگنجد. براى اطلاع از اين اختلافات، مى توان به كتاب هاى مفصل ترى رجوع كرد؛ مانند: الفقه على مذاهب الاربعه.(61)

مُفَوِّضِه
پرسش 26. مفوضه چه كسانى هستند و اعتقاداتشان چيست؟

«تفويض» در لغت به معناى واگذار كردن و سپردن امرى به ديگرى است و در مباحث اعتقادى دو صورت كلى دارد:
1. تفويض انسان به خدا، 2. تفويض خدا به انسان يا موجودى ديگر.(62)
اين عنوان در مباحث كلامى در رابطه با فرقه ها و موارد گوناگونى به كار رفته است. در عين حال كاربرد مشهور آن عمدتا ناظر به كسانى است كه گفته مى شود عقيده دارند خداوند، امور عالم را به حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) و يا حضرت على (علیه السلام) واگذار و قدرت و اختيار آفرينش و تدبير عالم را به آنان تفويض كرده است. علاوه بر اين ادعا شده است كه ديگر اعتقادات اين گروه عبارت است از:
1. ائمه، شريعت ها را نسخ مى كنند ؛
2. ملائكه بر ائمه فرود مى آيند و به آنها وحى مى رسانند ؛
3. حضرت رسول (صلی الله علیه و آله) و ائمه (علیه السلام) خالق موجودات و رازق آنهايند ؛
4. حقيقت صفاتى كه در قرآن به عنوان صفات خداوند ذكر شده (مانند واحد، صمد، قادر، خالق، بارى و حىّ ) از خداوند قديم ساقط شده و به كسانى منتقل شده كه امر به آنها واگذار گشته است مانند حضرت رسول (صلی الله علیه و آله)، ائمه (علیه السلام) و...(63)
نام رهبر اين فرقه ذكر نشده است؛ از اين رو اثبات وجود اين فرقه از نظر تاريخى مشكل است. در عين حال روايات زيادى از ائمه (علیهم السلام) وارد شده است كه در آنها «مفوضه» به عنوان گروهى مستقل مورد بحث قرار گرفته اند.(64) از اين گروه به خصوص در زمان امام رضا (علیه السلام) ، فراوان نام برده شده است؛ بدون اينكه نامى از پيروان و يا رهبر اين گروه ذكر شده باشد. در روايات «مفوضه» با اين اعتقادات مشرك خوانده شده اند.(65) به عنوان مثال امام رضا (علیه السلام) در اين باره فرمودند: «من زعم ان اللّه عزوجل فوّض امر الخلق والرزق الى حججه فقد قال بالتفويض والقائل بالتفويض مشرك»(66) «كسى كه گمان كند خداوند عزوجل امر آفرينش و روزى دادن بندگان را به حجت هاى خود واگذارده قائل به تفويض است و چنين كسى مشرك مى باشد».

ابن تيميه
پرسش 27. ابن تيميه كيست و مبانى فكرى او چيست؟

«احمدبن عبدالحليم» معروف به «ابن تيميه» حرّانى دمشقى (661 - 728 ق) يكى از پيروان اهل حديث و مروّج مذهب حنابله است. مبانى فكرى ابن تيميه را در چهار بخش مى توان خلاصه كرد:
يك. حمل صفات خبرى بر معانى لغوى
در اصطلاح علم كلام، بخشى از صفات خدا را«صفات خبرى» مى نامند، قرآن كريم و حديث از اين صفات خبر داده و خرد آن را درك نكرده است؛ مانند «وجه»، «يد»، «استواء بر عرش» و نظاير آنها كه قسمتى از آنها در قرآن و برخى ديگر در حديث نبوى وارد شده است.
معانى لغوى و ظاهر بدوى برخى از اين صفات، ملازم با جسمانى بودن خدا است؛ زيرا «وجه» به معناى «صورت»؛ «يد» به معنى دست، «استواء» به معناى استقرار و يا جلوس، از شئون موجودات امكانى است و خداى واجب الوجود، منّزه از چنين معانى است. از اين جهت همه طوايف اسلامى - به جز گروه «مجسّمه» - معانى خاصى براى اين صفات مطرح مى كنند كه با مراجعه به تفاسير و كتاب هاى كلامى روشن مى گردد.
اما متأسفانه ابن تيميه اصرار مى ورزيد كه: آنچه در اين باره وارد شده، بايد بر همان معانى لغوى و ظاهر ابتدايى حمل گردد. وى كسانى كه اين نوع از صفات را به كمك قرائن موجود در آيات و روايات، بر معانى مجازى و كنايى حمل مى كنند، «مُؤوِّلِه» ناميده و به باد انتقاد مى گيرد. او به اين نيز اكتفاء نكرده، مى گويد: همه صحابه و تابعان بر همين عقيده بوده اند.
دو. كاستن از مقامات پيامبر اسلام (صلی الله علیه و آله)
بخش دوم تفكر ابن تيميه، عادى جلوه دادن مقامات پيامبران و اولياى الهى است و اينكه آنان پس از مرگ، كوچك ترين تفاوتى با افراد عادى ندارند! او در اين راستا، مسائلى را مطرح مى كند كه همگى يك هدف را تعقيب مى كنند و آن عادى جلوه دادن منزلت پيامبران - به خصوص پيامبر اسلام و اولياى بزرگ دين - است. بر اين اساس مى گويد:
1. سفر براى زيارت پيامبر (صلی الله علیه و آله) حرام است؛
2. كيفيت زيارت پيامبر (صلی الله علیه و آله)، از كيفيت زيارت اهل قبور تجاوز نمى كند؛
3. هر نوع پناه و سايبان بر قبور حرام است.
4. پس از در گذشت پيامبر (صلی الله علیه و آله)، هر گونه توسل به آن حضرت بدعت و شرك است؛
5. سوگند به پيامبر (صلی الله علیه و آله) و قرآن و يا سوگند دادن خدا به آنها، شرك است؛
6. برگزارى مراسم جشن و شادى در تولّد پيامبر (صلی الله علیه و آله)، بدعت به شمار مى رود.
زير بناى آرا و نظريات او در اين مسائل اين است كه براى توحيد و شرك، تعريف درست و حدّ منطقى قائل نشده و روى انگيزه خاصى، آنها را شرك و بدعت و يا لااقل حرام مى داند.
او در اين قسمت، آرا و نظرياتى را مطرح مى كند كه پيش از او، احدى از علماى اسلام نگفته است. وى با لجاجت خاصى، به جنگ همه مى رود. از اين جهت از همان زمان و پس از آن، افكار عمومى اهل سنت بر او شوريد. او بارها دستگير و زندانى شد و ده ها كتاب بر رد انديشه هاى وى به نگارش درآمد.
سه. انكار فضايل اهل بيت (علیهم السلام)
بخش سوم از مبانى فكرى او، انكار فضايل مسلّم اهل بيت عصمت و طهارت (علیهم السلام)است، با آن كه اين فضائل در صحاح و مُسندهاى اهل سنت وارد شده است. وى در كتاب منهاج السنة - كه به حق بايد آن را «منهاج البدعة» دانست - احاديث صحيح مربوط به مناقب على (علیه السلام) و خاندان او را، بدون ارائه مدركى، انكار و همه را مجعول اعلام مى كند؛ فضايلى كه ده ها حافظ و حاكم از محدثّان آن را نقل و به صحّت آنها تصريح كرده اند. از باب نمونه مى گويد:
الف. نزول آيه: «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ »(67) درباره على، به اتفاق اهل علم دروغ است(68)، اين در حالى است كه متجاوز از 64 محدث و دانشمند، برنزول آن درباره امام تصريح كرده اند.(69)
ب. آيه: «قُلْ لا أسألُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرَاً إِلاّ الْمَوَدة فِيِ الْقُربى »(70)، درباره خاندان رسالت نازل نشده است؛(71) در حالى كه متجاوز از 45 محدّث و دانشمند آن را نقل كرده اند.(72)
اين نوع نقدها و ردّها، علاوه بر اينكه حاكى از عدم مبالات او در انتقاد است؛ خالى از دشمنى باطنى با خاندان پيامبر نيست.
او با گشودن اين باب، زحمات احمدبن حنبل را در تثبيت فضايل امام على (علیه السلام) به هدر داد.
تا پيش از احمدبن حنبل(73) خليفه راشد بودن امام على (علیه السلام) در ميان محدثان اهل سنت جا نيفتاده بود و در اين قضيه، موافق و مخالف وجود داشت. احمدحنبل، حضرت على (علیه السلام) را رسماً خليفه چهارم از خلفاى راشدين اعلام كرد و با زحمات فراوان، توانست مسئله «تربيع خلافت» را تثبيت كند. وى از اين طريق با ناصبى گرى، سخت مبارزه نمود. كتاب مناقب الصحابة او بهترين گواه بر اين مطلب است.
«حمصى» مى گويد وقتى مسئله «تربيع» از جانب احمدبن حنبل اعلام شد، به حضور او رفته و گفتم: كار شما، طعن بر طلحه و زبير است! او صورت در هم كشيد و گفت: من چه كار با آنان دارم؟ آن گاه سخنى از عبداللّه بن عمر نقل كردم؛ او در پاسخ گفت: عمر بهتر از فرزندش است. او على را عضو شوراى شش نفره قرار داد و على نيز خود را اميرمؤمنان معرفى كرد؛ حالا من بگويم على اميرمؤمنان نيست.(74)
ولى ابن تيميه حنبلى از راه امام مذهب خود، منحرف شد و با انكار فضايل امام على (علیه السلام) ، روح ناصبى گرى و انكار فضايل اهل بيت (علیهم السلام) را پرورش داد!
چهار. مخالفت با مذاهب چهار گانه اهل سنت
بخش چهارم از دگرديسى او، مخالفت وى با مذاهب چهارگانه اهل سنت در باب نكاح و طلاق است. البته در برخى از اين مسائل شايد حق با ابن تيميه باشد؛ ولى چنين مخالفتى با مبانى فكرى اهل سنت - كه اجماع فقهاى يك عصر، تا چه رسد به چند عصر را حجت مى دانند - سازگار نيست. (75)

وهابيت
پرسش 28. آيين وهابيت چگونه شكل گرفت و پايه گذار آن چه كسى بود؟

آيين وهابيت، به ظاهر زاييده انديشه «محمدبن عبدالوهاب» (1206 - 1115 ه.ق ) نجدى است؛ ولى ريشه هاى آن مربوط به «ابن تيميه» است(76) و نگاشته هاى او بنيادهاى اعتقادى وهابيان را تشكيل مى دهد.
وقتى «ابن تيميه» آرا و عقائد خود را درباره زيارت قبر پيامبر (صلی الله علیه و آله) و مسافرت براى آن آشكار ساخت و آن را حرام دانست؛ از طرف علما و دانشمندان اهل سنت مصر و شام، مورد نقد قرار گرفت و كتاب هاى ارزشمندى در رد وى نوشته شد.(77)
افزون بر مخالفت قضات چهارگانه اهل سنت، سران آنان در مصر و شام به تفسيق او پرداخته و او را فردى منحرف معرفى كردند. «ذهبى» دوست معاصر «ابن تيميه»، در نامه دوستانه اى او را در اشاعه و گسترش فساد، همتاى حجّاج خواند.(78)
غائله ابن تيميه با مرگ او فروكش كرد. شاگرد معروف او «ابن القيم»، به ترويج آراى استاد پرداخت؛ ولى چندان نتيجه نگرفت. او نيز در سال 751 ه.ق درگذشت و با مرگ او، مكتب استادش به دست فراموشى سپرده شد.
در اواسط قرن دوازدهم هجرى(79) بار ديگر انديشه هاى «ابن تيميه» به وسيله شخصى به نام «محمد» فرزند «عبدالوهاب» در سرزمين «نجد» احيا شد.
پدر «عبدالوهاب» با عقايد فرزند خود مخالف بود؛ از اين رو، تا پدر در قيد حيات بود، وى از اظهار آنها خوددارى مى كرد. وقتى پدر در سال 1153 ه.ق درگذشت، او عرصه را براى نشر عقايد خود مناسب ديد؛ لذا با همكارى امير شهر «عُيَيْنَه» به نام «عثمان بن حمد»، به نشر آنها پرداخت. چيزى نگذشت كه «عثمان» از طرف امير «احساء»، مورد توبيخ قرار گرفت. او نيز ناچار شد عذر «شيخ» را بخواهد و او را از «شهر» بيرون كند.
«شيخ محمد» در سال 1160 ه.ق از شهر «عيينه» بيرون رفت و رهسپار «درعيه» شد. در آن زمان رياست شهر با «محمدبن سعود»، (جد آل سعود ) بود؛ سرانجام ميان آن دو، ارتباط برقرار شد. امير شهر، به او وعده پشتيبانى داد و او نيز به امير، نويد قدرت و غلبه بر بلاد داد.
شيخ دعوت خود را تحت عنوان «توحيد» و مبارزه با شرك آغاز كرد و ديگران - به جز خود و پيروان مكتبش - را مشرك معرفى كرد. حملات او به اطراف و اكناف نجد، آغاز گرديد. نفوس زيادى از زن و مرد و كودك قبايل اطراف، به دست اتباع شيخ كشته شدند و اموال زيادى تحت عنوان «غنايم از مشركان» گرد آمد.
در زمانى كه «شيخ محمد» به «درعيه» آمد و با «محمدبن سعود» توافق كرد، مردم آنجا در نهايت تنگدستى و احتياج بودند.
«آلوسى» از قول «ابن بشر نجدى» نقل مى كند: «من (ابن بشر ) در اول كار شاهد تنگدستى مردم «درعيه» بودم، سپس آن شهر را در زمان «سعود» مشاهده كردم. مردم از ثروت فراوان برخوردار شدند و سلاح هاى ايشان با زر و سيم زينت يافت. بر اسبان اصيل و نجيب سوار مى شدند و جامه هاى فاخر در برمى كردند. از تمام لوازم ثروت بهره مند بودند ؛ به حدى كه زبان از شرح و بيان آن قاصر است!
روزى در يكى از بازارهاى «درعيه» ناظر بودم كه مردان، در طرفى و زنان در طرف ديگر قرار داشتند. در آنجا طلا و نقره، اسلحه، شتر، گوسفند، اسب، لباس هاى فاخر، گوشت، گندم و ديگر مأكولات به قدرى زياد بود كه زبان از وصف آن عاجز است. تا چشم كار مى كرد، بازار ديده مى شد و من فرياد فروشندگان و خريداران را مى شنيدم كه مانند همهمه زنبور عسل، درهم پيچيده بود. يكى مى گفت : فروختم و ديگرى مى گفت : خريدم».
«ابن بشر» شرح نداده است كه اين ثروت هنگفت، از كجا پيدا شده بود؛ ولى با قرائن تاريخى، معلوم مى شود اينها از جنگ با مسلمانان قبايل و شهرهاى ديگر «نجد» - به جرم موافقت نكردن با عقايد وى - و غارت كردن اموال آنان، به دست آمده است.
روش «شيخ محمد» در مورد غنايم جنگى، اين بود كه آن را هر طور مايل بود به مصرف مى رساند و گاهى تمام به دو يا سه نفر عطا مى كرد. غنايم هر چه بود، در اختيار شيخ قرار داشت و امير نجد هم با اجازه او، مى توانست سهمى ببرد.
يكى از بزرگ ترين نقاط ضعف «شيخ»، اين بود كه با مسلمانانى كه از عقايد كذايى او پيروى نمى كردند، معامله كافر حربى مى كرد و براى جان و ناموس آنان، ارزشى قائل نبود!! كوتاه سخن اينكه، «محمدبن عبدالوهاب» به توحيد با تفسير غلطى كه مى گفت، دعوت مى كرد و هركس مى پذيرفت، خون و مالش سالم مى ماند؛ وگرنه خون و مالش، مانند كفار حربى، حلال و مباح بود.
جنگ هاى «وهابيان» در «نجد» و خارج از «نجد» - از قبيل «يمن» و «حجاز» و اطراف «سوريه» و «عراق» - بر همين پايه قرار داشت. هر شهرى كه با جنگ و غلبه بر آن دست مى يافتند، بر ايشان حلال بود. اگر مى توانستند آن را جزو متصرفات و املاك خود قرار مى دادند؛ اگر نه به غنايم آنها اكتفا مى كردند.(80)
كسانى كه با عقايد او موافقت كرده و دعوت او را مى پذيرفتند، مى بايست با او بيعت كنند. و اگر كسانى به مقابله برمى خاستند، كشته مى شدند و اموالشان تقسيم مى گرديد! به عنوان نمونه سيصد مرد از اهالى يك قريه به نام «فصول» در شهر «احساء» را به قتل رسانيدند و اموالشان را به غارت بردند.(81)
«شيخ محمدبن الوهاب» در سال 1206 ه.ق در گذشت(82) و پس از او پيروانش به همين روش عمل كردند. در سال 1216 ه.ق «امير سعود» وهّابى، سپاهى مركب از بيست هزار مرد جنگى تجهيز كرد و به شهر كربلا حمله ور شد. كربلا در اين ايام در نهايت شهرت و عظمت بود و زائران ايرانى و ترك و عرب بدان، روى مى آوردند. «سعود» پس از محاصره شهر، سرانجام وارد آن گرديد و كشتار سختى از مدافعان و ساكنان آن نمود.
سپاه «وهابى» چنان رسوائى در شهر كربلا به بار آورد كه به وصف نمى گنجد. پنج هزار تن يا بيشتر (تا بيست هزار هم نوشته اند ) را به قتل رسانيدند. پس از آنكه «امير سعود» از كارهاى جنگى فراغت يافت، به طرف خزينه هاى حرم امام حسين (علیه السلام) متوجه شد. اين خزاين، از اموال فراوان و اشياء نفيسى انباشته بود، وى هر چه در آنجا يافت، برداشت و به غارت برد!!
«كربلا» پس از اين حادثه، به وضعى درآمد كه شعرا براى آن مرثيه مى گفتند.(83) «وهابيان» در مدت متجاوز از دوازده سال، گاه و بى گاه به شهر كربلا و اطراف آن، و نيز به شهر «نجف» حمله برده و آنجا را غارت مى كردند. نخستين حمله در سال 1216 ه.ق بود. اين هجوم در روز «عيد غدير» آن سال انجام گرفت.
حملات وهابيان به جدّه، مكه، مدينه، سوريه و عراق، بيش از آن است كه در اينجا بيان گردد. پيوسته جنگ هاى خونين بين حكومت عثمانى از طريق امراى مصر و وهابيان وجود داشت. گاهى بر اثر ضعف دولت عثمانى، وهابيان بر طائف، مكه و مدينه دست يافته و آثار و مشاهد اسلامى را ويران مى كردند و اموال را به غارت مى بردند. سرانجام از آنجا به نجد طرد مى شدند و عثمانى ها تسلط خود را بر اين مناطق با گماشتن خاندان «شريف» بر رياست حرمين حفظ مى كردند.
در جنگ جهانى اول، مسئله «پان عربيسم» زنده شد و با اشغال شام و اردن و عراق از طريق دولت هاى بزرگ (مانند بريتانيا و فرانسه )، وحدت كشورهاى عربى از هم گسست و هر نقطه اى از اين بلاد، به اميرى سپرده شد.
بلاد نجد، به آل سعود - كه بزرگ آنها در آن روز «عبدالعزيزبن سعود» (پدر شاه فهد ) بود - واگذار گرديد. اين مسئله به جهت همكارى نزديك وى با بريتانيا، در شكستن قدرت دولت عثمانى بود. اين واگذارى، تحت شرايطى استعمارى انجام گرفت كه در تاريخ مذكور است.
بعدها مصالح بريتانيا و جهان استعمار، ايجاب كرد كه بر قلمرو قدرت وهابيان، افزوده شود و حرمين شريفين و منطقه حجاز، در اختيار آل سعود قرار گيرد. از اين رو، با برنامه ريزى خاصى - كه بريتانيا در آن دست داشت - در سال 1344 ه.ق وهابيان، حرمين شريفين را پس از يك جنگ خونين تصرف كردند و تنها در طائف دوهزار تن از عالمان بزرگان و زنان و مردان را كشتند؛ به گونه اى كه خود «عبدالعزيز» بر اين جنايت اعتراف كرد! در نتيجه، به حكومت خاندان «شرفا» در اين سرزمين خاتمه داده شد و اين دو منطقه وسيع اسلامى - به ضميمه نجد و حجاز - به نام «سعودى» در دفاتر دولت هاى بزرگ استعمارى، ثبت شد. نام «نجد» و «حجاز» منسوخ گرديد و عبدالعزيز خود را در سال 1350 ه.ق(1310 ه.ش ) شاه دو منطقه خواند و كشور به نام «مملكت عربى سعودى» - نه اسلامى - نام گذارى شد. وى تا سال 1334ه.ش زمام امور را به دست داشت و پس از درگذشت او فرزندان وى به نام هاى: سعود، فيصل، خالد، فهد، عبداللّه حاكمان اين سرزمين بوده و هستند.(84)

شيخيه
پرسش 29. درباره گروه «شيخيه» توضيح دهيد.

شيخى گرى، نوعى انشعاب از تشيع است كه در قرن دوازدهم هجرى پديد آمد. بنيان گذار آن شيخ احمد احسائى است. وى كه در زمان فتحعلى شاه در كربلا مى زيست، ذاتا مرد تيزهوش و زبان دارى بوده و شاگردان زيادى هم داشت كه در ايران و عراق و جنوب عربستان بسيار معروف شدند. شيخ احمد احسائى، از آنجا كه هم به تشيع دلبستگى داشت و هم به فلسفه يونان و نمى توانست از يكى بريده و به ديگرى بپيوندد، راهى تازه و چاره اى نو انديشيد و سرانجام تغييرات و دگرگونى هايى در تشيع پديد آورد و آن را در قالب هايى عنوان نمود كه باعث خشم شيعيان گرديد. بعضى از ديدگاه هاى منسوب به او و طرفدارانش چنين است:
1. آفريننده اين جهان امامان بوده و روزى دهنده و گرداننده نيز آنها هستند و خدا رشته كارها را به دست آنان سپرده است.
2. پيامبر (صلی الله علیه و آله) چون به معراج رفت در گذشتن از كره آب، «عنصر آبى» و در گذشتن از كره باد، «عنصر هوايى» و در گذشتن از كره آتش «عنصر آتشى» خود را انداخت تا بتواند از تن و چارچوب مادى به درآيد و رها گردد و قادر باشد از كره هاى آسمانى بگذرد.
3. انسان در معاد با جسم و عنصر ظاهر نمى شود؛ بلكه در قالب «هور قليائى» دوباره جان مى گيرد.
4. انسان دو جسم و دو جسد دارد:
الف. نخست جسدى است كه از عناصر زمانى آب، خاك، هوا و آتش تركيب شده است. گاهى مانند لباس آن را مى پوشد و گاهى درمى آورد. هيچ گونه لذت و رنج، طاعت و معصيت به او نسبت داده نمى شود ؛ در هنگام مرگ اين لباس را وامى گذارد.
ب. جسد هور قليائى يا برزخى، همان طينت انسان و واسط بين عالم ملك و ملكوت است و پس از مرگ در قبر مرده، باقى مى ماند. اما هنگام نفخ صور اول (نفخ اماته) روح از آن جدا مى شود و هنگام صور دوم (نفخ احياء) دوباره روح به آن باز مى گردد. پس روح انسان در قيامت با همين جسد هور قليائى، بازخواهد گشت و حساب پس خواهد داد و داخل بهشت يا دوزخ خواهد شد.(85)
5. اصول دين چهار اصل است: توحيد، نبوت، امامت و اعتقاد به «ركن رابع».
6. واژه «امام» به مفهوم پيشواى شيعه كامل و «ركن رابع» است. زمين هرگز از وجود امام و حجّت خالى نيست تا آنكه خود امام «يعنى حضرت صاحب(عج )» ظاهر شود. از اين رو به كار بردن اصطلاح امام و حجّت، بر «شيعى كامل»، اشكالى ندارد و مهم آن است كه در هر عصرى و زمانى، عادلانى خواهند آمد كه وظيفه شان دفاع از دين و ارشاد خلايق است.
7. مقصود از امام زمان در روايات، حضرت صاحب الامر(عج ) نيست؛ بلكه مقصود «شيعه كل» و يا «ركن رابع» است كه همان حجت هاى خداوند بر خلق و واسطه هايى ميان امام غايب و خلق هستند.(86)
برخى برآنند كه منشأ اكثر آراى نادرست و غلوآميز شيخيه؛ سيد كاظم رشتى شاگرد شيخ احمد احسايى است و شيخ به آنها اعتقاد نداشته است.(87)

بابى گرى
پرسش 30. بابيت چيست؟(88) چگونه به وجود آمده و چه عقايدى را ترويج مى كند؟

بابيگرى انشعابى از شيخيگرى است.
بنيانگذار بابيت، سيد على محمد شيرازى ملقب به «باب» است. او در سال 1235 ق در شيراز متولد شد، در نوزده سالگى به كربلا رفت و در درس سيد كاظم رشتى حاضر شد و پس از مرگ سيد كاظم رشتى خود را باب امام زمان(عج) خواند. على محمد در سال 1261 ق به دستور والى فارس دستگير و به شيراز فرستاده شد. وى پس از آن كه در مناظره با علماى شيعه شكست خورد اظهار ندامت كرد و در حضور مردم گفت: «لعنت خدا بر كسى كه مرا وكيل امام غائب بداند. لعنت خدا بر كسى كه مرا باب امام بداند». در عين حال پس از چندى در تبريز ادعاى «مهدويت» كرد و خود را امام زمان خواند و بابيت را كه قبلاً ادعا كرده بود به «بابيت علم خداوند» تأويل كرد. او در مجلس علما نتوانست ادعاى خود را اثبات كند و از پاسخ مسائل دينى فرو ماند و جملات ساده عربى را غلط خواند. از اين رو بار ديگر توبه نامه نوشت؛ اما طولى نكشيد كه ادعاى پيامبرى كرد و كتاب «بيان» را كتاب آسمانى خويش دانست. او خود را برتر از پيامبران و ناسخ اسلام دانسته و بر آن است كه با ظهور وى، قيامت بر پا شده است.
مناظره باب با نظام العلماء در مجلس وليعهد ناصرالدين ميرزا كه به توبه ظاهرى باب انجاميد(89) چنين است:
«نظام العلما : ... شما ادعاى خود را در حضور علماى اسلام بيان نماييد تا تصديق و تكذيب آن محقق گردد. اگرچه من اهل علم نيستم و مقام ملازمت دارم و خالى از غرضم، تصديق من خالى از فايده نخواهد بود و مرا از شما سه سؤال است :
اولاً؛ آيا اين كتبى كه بر سنت و سياق قرآن و صحيفه و مناجات در اكناف و اطراف ايران منتشر شده از شما است يا نه؟ و آيا آنها را شما تأليف كرده ايد و يا به شما بسته اند؟
باب : از خدا است.
نظام العلما : من چندان سواد ندارم، اگر از شما است بگوييد آرى و الاّ نه.
باب : از من است.
نظام العلما : آيا معنى كلام شما كه گفتيد از خدا است اين است كه زبان شما مثل شجره طور است؟
باب :
روا باشد انا الحق از درختى
چرا نبود روا از نيكبختى
نظام العلما : اين همه آوازها از شه بود؟
باب : رحمت به شما، همين طور است.
نظام العلما : شما را باب مى گويند. چه كسى، كى و كجا بر شما اين اسم را گذاشته است؟ معنى باب چيست؟ و آيا شما به اين اسم راضى هستيد يا نيستيد؟
باب : اين اسم را خدا به من داده است.
نظام العلما : در كجا؟ در خانه كعبه، بيت المقدس يا بيت المعمور؟
باب : هر كجا باشد اسم خدايى است.
نظام العلما : البته در اين صورت راضى هم هستيد. معنى باب چيست؟
باب : «انا مدينه العلم و على بابها»؛ (من شهر علمم و على در آن است) فرموده محمدبن عبداللّه (صلی الله علیه و آله).
نظام العلما : شما باب مدينه علم هستيد؟
باب : بلى.
نظام العلما : حمد خدا را كه من چهل سال است قدم مى زنم كه به خدمت يكى از ابواب برسم، مقدور نمى شود. حال الحمدللّه در ولايت خودم بر سر بالينم آمد. اگر چنين شد و معلوم گرديد شما بابيد، منصب كفشدارى را به من دهيد.
باب : گويا شما حاج ملا محمود باشيد؟
نظام العلما : بلى.
باب : شأن شما اجل است. بايد منصب بزرگى به شما داد.
نظام العلما : من همين را مى خواهم، مرا كافى است.
وليعهد : ما هم اين مسند را به شما كه بابيد تسليم مى نماييم.
نظام العلما : به قول پيغمبر يا حكيم ديگر كه فرموده است : «العلم علمان علم الابدان و علم الاديان» در علم ابدان عرض مى كنم كه در معده چه كيفيتى حاصل مى شود كه شخص تخمه مى شود؟ بعضى به معالج رفع مى گردد و برخى منجر به سوء هضم مى شود يا به مراق منتهى مى گردد؟
باب : من علم طب نخوانده ام.
وليعهد : در صورتى كه شما باب علوم هستيد مى گوييد علم طب نخوانده ام! با دعوى شما منافات دارد.
نظام العلما : عيب ندارد. اين علم بى طره است، داخل علوم نيست، با بابيت منافات ندارد. پس از باب پرسيد : علم اديان علم اصول است و فروع و اصول مبدأ دارد و معاد. بگوييد آيا سمع و بصر و قدرت عين، ذات هستند يا غير ذات؟
باب : عين ذات هستند.
نظام العلما : پس خدا متعدد شد و مركب. ذات با علم دو چيزند كه مثل سركه و شيره عين يكديگر شدند؛ مركب از ذات و علم يا از ذات و قدرت. علاوه بر اين ذات لا ضد له و لا ندّ له است. علم كه عين ذات است، ضد دارد كه جهل باشد. علاوه بر اين دو مفسده، خدا عالم است، پيغمبر هم عالم است، من هم عالمم. در علم شريك شديم. ما به الاشتراك داريم. علم خدا از خودش هست و علم ما از او. پس مابه الامتياز داريم. در نتيجه خدا مشترك شد از مابه الامتياز و ما به الاشتراك و حال آنكه خدا مركب نيست.
باب : من حكمت نخوانده ام.
نظام العلما : علم فروع مستنبط از كتاب و سنت است و فهم كتاب و سنت موقوف بر علوم بسيارى مثل صرف و نحو و معانى و بيان و منطق. شما كه بابيد «قال» را صرف كنيد.
باب : كدام قال؟
نظام العلما : قالَ يَقُولُ قَوْلاً، قالا قالُوا قالَتْ قالَتا قُلْنَ. آقاى باب، باقى را شما صرف كنيد.
باب : در طفوليت خوانده بودم، فراموش شده.
نظام العلما : در هو الذى يريكم البرق خوفا و طمعا؛ خوفا و طمعا برحسب تركيب چيست؟
باب : در نظرم نيست.
نظام العلما : معنى اين حديث را بگوييد : لعن اللّه العيون الثلاثة فانها ظلمت عينا واحدا.
باب : نمى دانم.
نظام العلما : مأمون خليفه از حضرت رضا (علیه السلام) پرسيد : «ما الدليل على خلافة جدك؟ قال آية انفسنا قال لولا نسائنا قال لولا ابنائنا» ؛ «وجه استدلال امام رضا (علیه السلام) چيست و وجه ردّ مأمون بر امام و ردّ امام بر خليفه چيست؟»
باب (با تحير) : اين حديث است؟
نظام العلما : بلى حديث است. شأن نزول «اِنّا اَعْطَيْناكَ الْكَوثَرَ» معلوم است. حضرت رسول مى گذشت، عاص گفت : اين مرد ابتر است، عن قريب مى ميرد و اولادى از او نمى ماند. حضرت غمگين شد، از براى تسليت آن حضرت اين سوره نازل گشت. حال بگوييد اين چه تسليت است؟
باب : واقعا شأن نزول سوره اين است؟
نظام العلما : آقايان اين طور نيست؟
حضار (همگى) : بلى.
باب : مهلت دهيد فكر كنم.
نظام العلما : ما در عهد جوانى به اقتضاى سن شوخى مى كرديم و اين عبارت علامه را مى گفتيم : «اذا ادخل الرجل على الخنثى والخنثى على الانثى وجب الغسل على الخنثى دون الرجل و الانثى».
باب (پس از فكر) : اين عبارت از علامه است؟
حضار : بلى.
نظام العلما : از علامه نباشد، از من باشد. معنى آن را بيان فرماييد. آخر نه شما باب علم ايد؟!
باب : چيزى به خاطرم نمى رسد.
نظام العلما : يكى از معجزات پيغمبر قرآن است و اعجاز آن با فصاحت و بلاغت است. تعريف فصاحت چيست و با بلاغت چه فرقى دارد و نسبت بين آنها چيست؟
باب : در نظرم نيست.
نظام العلما : اگر در نماز كسى شك كند بين دو و سه، چه كند؟
باب : بنا را بر دو بگذارد.
ملا محمد مامقانى : اى بى دين، تو شكيات نماز را نمى دانى، ادعاى بابيت مى كنى؟
باب : بنا را بر سه بگذارد.
ملا محمد مامقانى : پيدا است دو نشد، سه است. تو نوشته اى كه اول كسى كه به من ايمان آورد نور محمد و على است؟
باب : بلى.
ملا محمد مامقانى : پس تو متبوع و آنها تابع و تو از آنها افضلى؟
علم الهدى : خداوند در قرآن فرموده پنج يك مال را در راه خدا دهيد و تو گفته اى يك سوم مال را بدهيد! چرا؟
باب : ثلث هم نصف خمس است، چه تفاوت دارد؟ (خنده شديد حضار)
نظام العلما :
چند از اين الفاظ و اخبار و مجاز
سوز خواهم سوز با آن سوز ساز
من در بند لفظ نيستم. كرامتى مطابق ادعاى خود بر من بنما تا مريد شوم.
باب : چه كرامت مى خواهى؟
نظام العلما : اعلى حضرت در پايش مرض نقرس است. او را صحتى ده.
وليعهد : دور رفتى! همين شما را تغيير حال داده، جوان كنند، ما اين مسند را به او واگذار مى كنيم.
باب : در قوه ندارم.
نظام العلما : عزت بى جهت نمى شود. در عالم لفظ گنگ، در عالم معنى لنگ. چه هنرى دارى؟
باب : آيات فصيحه مى خوانم : «الحمدُ للّه الّذى خلقَ السّمواتِ والارضَ» و تاء سماوات را با «زبر» خواند.
وليعهد (با تبسم) :
و ما بتاءٍ و الفٍ قد جُمِعا
يُكسر فى الجرّ و فى النّصب معا
باب : اسم من على محمد است. با رب موافق است.
نظام العلما : هر على محمد و محمد على چنين است. گذشته از اين، بايد شما دعوى ربوبيت كنيد نه بابيت.
باب : من آن كسم كه هزار سال است انتظار او را مى كشيد.
نظام العلما : يعنى شما مهدى صاحب الامريد؟
باب : بلى.
نظام العلما : شخصى يا نوعى؟
باب : شخصى.
نظام العلما : نام او محمد فرزند حسن است و نام مادر او نرجس، صيقل، سوسن است و نام تو على محمد و نام پدر و مادر تو چيز ديگر. زادگاه آن حضرت، سامره است و زادگاه تو شيراز است. سن او بيش از هزار سال، سن تو كمتر از چهل سال است. وانگهى من شما را نفرستاده ام.
باب : دعوى خدايى مى كنيد؟
نظام العلما : مثل تو امامى مانند من خدايى مى خواهد.
باب : من به يك روز دو هزار بيت مى نويسم! كسى مى تواند چنين كند؟
نظام العلما : من در دوران توقف در عتبات، آدمى داشتم كه هر روزى دو هزار بيت مى نوشت. آخرالامر كور شد. شما هم اين عمل را ترك كنيد و الا كور خواهيد شد.(90)
على محمد نسبت به مخالفانِ عقيده اش، خشونت شديدى را سفارش نمود و وظيفه فرمانرواى بابى را اين مى داند كه جز بابى ها كسى را بر زمين باقى نگذارد و غير از كتاب هاى بابيان، ديگر كتب بايد همه محو و نابود شوند و بابيان جز كتاب بيان و ديگر كتب بابيان را نياموزند.
پس از مرگ محمد شاه قاجار در سال 1264ق مريدان على محمد آشوب هايى در كشور پديد آورده و به قتل و غارت مردم پرداختند. ميرزا تقى خان اميركبير به جهت فرونشاندن فتنه بابيه در صدد اعدام على محمد برآمد. عاقبت او و يكى از پيروانش به نام محمد على زنوزى در 28 شعبان 1266 در تبريز تيرباران شدند.

بهائيت
پرسش 31. بهائيت چگونه دينى است؟ تاريخچه و عقايد آن را توضيح دهيد.

بهائى گرى فرقه اى منشعب از بابى گرى است. بنيانگذار آن ميرزا حسينعلى نورى معروف به بهاءاللّه است. او در سال 1233 در تهران به دنيا آمد و در شمار نخستين گروندگان باب و مبلّغان او قرار گرفت. پس از اعدام باب ميرزا يحيى (معروف به صبح ازل) ادعاى جانشينى باب را كرد و چون در آن زمان بيش از نوزده سال نداشت برادرش ميرزا حسينعلى (بهاءاللّه ) زمام كارها را در دست گرفت. در سال 1268 بابيان به ناصرالدين شاه تيراندازى كردند و چون شواهدى بر نقش حسينعلى در اين كار وجود داشت، در پى دستگيرى و اعدام او برآمدند. او به سفارت روس پناه برد، سفير و دولت روس از او حمايت كردند و به اين وسيله از مرگ نجات يافت. او سپس به بغداد رفت و در نامه اى به سفير روس از وى و دولت روس قدردانى كرد. در بغداد كنسول دولت انگليس و نماينده دولت فرانسه با او ملاقات كرد و حمايت دولت هاى خود را به او ابلاغ كرده و تابعيت انگلستان و فرانسه را به او پيشنهاد نمودند. ميرزا يحيى (صبح ازل) نيز مخفيانه به بغداد رفت. در اين هنگام بغداد، كربلا و نجف مركز اصلى فعاليت بابيان شد و در پى اختلاف بر سر ادعاى «موعود بيان» يا «من يُظهِرُهُ اللّه » آدمكشى هاى شديدى بين بابيان رواج يافت. نزاع بين حسينعلى و ميرزايحيى بر سر اين ادعا موجب افتراق بابيان به دو فرقه بهائيه (پيروان حسينعلى) و ازليه (پيروان ميرزايحيى) شد. گفته شده است كه در پى اين منازعات ميرزا يحيى برادرش بهاءاللّه را مسموم كرد و بر اثر آن بهاءاللّه تا پايان عمر به رعشه دست مبتلا بود.
ميرزا حسينعلى پس از اعلام «من يُظهِرُهُ اللهى» خويش ادعاى الوهيت و ربوبيت نمود. او خود را «خداى خدايان، آفريدگار جهان، خداى تنهاى زندانى، معبود حقيقى»، «رب مايُرى و مالا يُرى» ناميد. پيروانش نيز پس از مرگ وى قبر او را قبله خويش گرفتند.
او افزون بر ادعاى ربوبيت، شريعت جديد آورد و كتاب «اقدس» را نگاشت. بهائيان آن را «ناسخ جميع صحائف» مى دانند. او كتاب هاى ديگرى نيز نوشته است كه پر از اغلاط املايى و انشائى است. مهمترين كتاب او «ايقان» است كه به خاطر وجود اغلاط بسيار در زمان حياتش مورد تصحيح و تجديد نظر قرار گرفت.
فرقه هاى بابى و بهائى:
بعد از اعدام سيد على محمد، بابيت به سه فرقه تقسيم شد و بعد از مرگ بهاءاللّه ، نزاعى بين دو برادر (عباس افندى و محمد على) به وجود آمد و به تبع آن دو فرقه ديگر افزوده شد، در نتيجه مجموعا پنج فرقه شدند:
1. ازليه (به رهبرى ميرزا يحيى نورى، صبح ازل )،
2. بهائيه (به رهبرى ميرزا حسين على، بهاءاللّه )،
3. بابيه خالص (فقط رهبرى سيد على محمد باب را قبول دارند )،
4. بابيه بهائيه عباسيه (قبول رهبرى عبدالبهاء عباس افندى )
5. ناقضون (اتباع ميرزا محمد على، برادر عبدالبهاء )(91)
عقايد بهائيت:
چندى از عقايد و احكام بهائيت عبارت است از:
1. با ظهور سيد على محمد باب اسلام پايان گرفته و اينك دين جديد ظهور كرده و مردم بايد همگى بهايى شوند.(92)
2. پنهان كردن دين (تقيه) ضرورى است.
3. روزه نوزده روز است، قبل از عيد شروع و به عيد نوروز ختم مى شود.
4. نماز جماعت باطل است مگر در نماز ميت.
5. قبله مرقد بهاءاللّه در شهر عكا است.
6. حج براى مردان واجب است و بر زنان واجب نيست. «حج» در خانه اى كه بهاء در آن اقامت داشته، يا در خانه اى كه سيدعلى محمد باب در شيراز در آن سكنى داشته است به جا آورده مى شود.
7. اعياد عبارت است از:
- عيد ولادت باب، اول محرم.
- عيد ولايت بهاء، دوم محرم.
- عيد اعلان دعوت باب، پنجم جمادى.
- عيد نوروز(93)
8. نماز پنج تكبير دارد و در دو وقت خوانده مى شود: يكى هنگام تولد و ديگرى هنگام مرگ.
عبادتگاه ها طبق وصيت بهاء بايد از نه مناره و يك گنبد تشكيل بشود. اين عبادتگاه ها در فرانكفورتِ آلمان، سيدنى در استراليا، كامپالا در اوگاندا، ليميت در شيكاگو، پاناماسيتى در پاناما و دهلى نو در هندوستان است.(94)
همچنين در فروع تعاليم بهائيت به احكامى برمى خوريم كه بعضى از آنها عبارت است از:
- ازدواج با محارم غير از زن پدر، حلال مى باشد. (يعنى با حكم بر حرمت ازدواج با زن پدر، ازدواج با خواهر و دختر و عمه و خاله و ديگران حلال مى گردد! )
- معاملات ربوى آزاد و حلال است.
- تمام اشياء حتى خون، سگ، خوك، بول و... پاك است.
- حجاب زنان ملغى مى باشد.
- دخالت در سياست ممنوع مى باشد.
در بررسى عقايد، احكام و تاريخ بهائيت به روشنى معلوم مى گردد كه استعمار براساس برنامه و طرح از پيش تعيين شده اى، به مرور و در مراحل مختلف، به منسوخ اعلام نمودن دين اسلام و نفى و انكار نبوت، امامت، معاد و تعاليم و قوانين و احكام مقدس و نورانى قرآن پرداخته است. آنان ابتدا ادعاى نيابت خاص حضرت حجت(عج )، پس از آن ادعاى مهدويت، سپس ادعاى نبوت و در آخر ادعاى الوهيت و نسخ اسلام مى نمايند! در پى آن به هدم و نابودى آثار اسلام فرمان مى دهند و به ساختن كعبه جديد! در شيراز اهتمام مى ورزند و با آداب و ادعيه و ذكر و زيارتنامه هاى استعمار ساخته به طواف بر گرد آن مى پردازند! و مطابق با خواست و اهداف استعمار، به رفع حجاب و پوشش زنان فرمان مى دهند و چون همواره از تعاليم و آموزه هاى سياسى اسلام و تشيع رنج برده اند، از اصل ورود و دخالت در سياست را ممنوع اعلام مى نمايند!
بدين ترتيب همه زمينه ها آماده و مهيا مى شود تا مبانى و اركان اعتقادى و ارزش هاى اخلاقى و پايبندى هاى معنوى متزلزل شوند و وحدت و يكپارچگى مسلمانان به تفرقه و تشتت تبديل گردد و از قدرت بى نظير مذهب تشيع و مراكز علم و فقاهت و مراجع و فقها و علماى بيدار و آگاه كه مدافعان راستين اسلام و سنگرهاى مستحكم دفاع از هويت دينى و استقلال و شرف و اعتلا و اقتدار مسلمانان مى باشند، كاسته شود و راه هاى تاخت و تاز و سلطه استعمار خارجى صاف و همواره گردد. بهائيت در نهايت يكى از بارزترين جريانات حامى صهيونيزم و استعمار غرب و برنده مسابقه خدمت به آمريكا، انگليس و اسرائيل شد و از همين رو همواره مورد پشتيبانى آنها قرار گرفته است. اين جريان براى نابودى ايران با هر دولتى همراه شد تا آنجا كه عباس افندى جانشين حسينعلى بهاء در جنگ جهانى اول جمال پاشا فرمانده ارتش عثمانى را براى حمله به ايران تشويق نمود. سرانجام اين خيانت ها و خوش خدمتى به قشون بريتانيا دريافت لقب «سر» و «نايت هود» از دربار لندن است. (95)
كتاب هاى بهائى ها عبارتند: 1. الاتقان ؛ 2. اشراقات والبشارات والطرزات ؛ 3. مجموعه الواح مباركه، كه وصاياى بهاء به پسران خود مى باشد ؛ 4. كتاب شيخ ؛ 5. الدرر البهية ؛ 6. الحجج البهية ؛ 7. الفرائد ؛ 8. فصل الخطاب 9. اقدس.
برخى نيز برآنند كه اين كتاب ها را به بهاء نسبت داده اند ولى او ننوشته است بلكه پيروان او نوشته و به او نسبت داده اند.(96)
در كتاب شخصيت و انديشه هاى كاشف الغطاء از دو كتاب ديگر نيز ياد شده است كه عبارتند از: 1. هفت وادى، 2. هيكل.(97)
سرشت بهائيت، از بدو تأسيس تاكنون، با مخالفت نسبت به اسلام و مسلمانان عجين شده و سران و فعالان اين فرقه، با همه دولت ها و كانون هاى استكبار به ويژه آمريكا و اسرائيل، همسويى و همكارى دارد.
در اين باره اسنادى از ساواك رژيم شاه به دست رسيده كه در ادامه متن كامل ارائه مى گردد:(98)
امروز ديگر مسلمانان زير دست بهائيان خواهند بود
... ارتباط اعضاى بيت العدل اعظم با زعماى كشورهاى مختلف طورى است كه حتى رئيس جمهور آمريكا [ليندون] جانسون مرتب به احباى ايران تبريك مى گويد... خوشبختانه امروز ديگر مسلمانان زير دست بهائيان خواهند بود. چون مسلمانان هميشه عقب افتاده هستند. همچنان كه تمام دولت هاى اسلامى از ساير دول، عقب مانده اند. سپس آقاى ادب معاون بانك ملى اظهار كرد: تا زمانى كه من در بانك ملى هستم، سعى مى كنم كه افراد مورد نياز بانك را از احبا [بهائيان ]بپذيريم. همچنين تا آنجايى كه برايم مقدور است نسبت به كارمندان مسلمان بانك از نظر تأمين حقوق و پرداخت مزايا و فوق العاده آزار و اذيت بكنم.
(خيلى محرمانه) هرچه بتوانيد ملت اسلام را رنج دهيد!
جلسه اى با شركت 9 نفر از بهائيان ناحيه 15 شيراز در منزل آقاى فرهنگ آزادگان وزير نظر آقاى لقمانى تشكيل شد. بعد از قرائت نامه آقاى ولى اللّه لقمانى... رخن گفت. وى اضافه كرد:... اكنون از آمريكا و لندن صريحا دستور داريم در اين مملكت، مد لباس و يا ساختمان ها و بى حجابى را رونق دهيم كه مسلمان، نقاب از صورت خود بردارد... در ايران و كشورهاى مسلمان ديگر هر چه بتوانيد با پيروى از مد و تبليغات، ملت اسلام را رنج دهيد تا آنها نگويند امام حسين فاتح دنيا بوده و على، غالب دنيا... اسلحه و مهمات به دست نوجوانان ما در اسرائيل ساخته مى شود. اين مسلمانان آخر به دست بهائيان از بين مى روند و دنياى حضرت بهاءاللّه رونق مى گيرد.
طرفدارى از اسرائيل:
... فعلاً ما طرفدار دولت اسرائيل هستيم و با كشورهاى عربى و اسلامى مخالف مى باشيم.
... اسرائيل حق دارد اعراب را بمب باران كند چون مسلمانان نمى گذارند ما زندگى كنيم و مرتبا به ما نيش مى زنند اين است كه از طرف بيت العدل به محافل روحانى دستور داده شده افرادى كه در ادارات دولتى و پست هاى حساس مشغول كار هستند، در كارهاى مسلمانان كارشكنى كنند و نگذارند مسلمانان پيشرفت كنند. همان طورى كه 7 سال پيش براى يهوديان دستور رسيده بود كه تمامى زمين ها و مغازه هاى مسلمانان را بخرند و مملكت را تصرف كنند و اقتصاد را به دست بگيرند.
جاسوس در تمام وزارتخانه ها
... ساعت 30/6 بعدازظهر مورخ 7/3/47 كميسيون نظر نفحات اللّه در محفل شماره 4 واقع در تكيه نواب منزل اسداللّه قدسيان زاده تشكيل شد. عباس اقدسى كه سخنران كميسيون بود اظهار كرد جناب آقاى اسداللّه علم وزير دربار سلطنتى به ما لطف زيادى كرده اند. مخصوصا جناب آقاى اميرعباس هويدا (بهائى و بهائى زاده) انشاءاللّه هر دو نفر كدخداى كوچك بهائيان مى باشند. گزارشاتى از فعاليت هاى خود به بيت العدل اعظم الهى مرجع بهائيان مى دهند... دولت اسرائيل در جنگ سال 46 و 47 قهرمان جهان شناخته شده ما جامعه بهائيت، فعاليت اين قوم عزيز يهود را ستايش مى كنيم... پيشرفت و ترقى ما بهائيان اين است كه در هر اداره ايران و تمام وزارتخانه ها يك جاسوس داريم و هفته اى يك بار كه طرح هاى تهيه شده وسيله دولت به عرض شاهنشاه آريامهر مى رسد، گزارشاتى در زمينه طرح به محفل هاى روحانى بهائى مى رسد. مثلاً در لجنه پيمانكار، كادر بهائيان ايران هر روز گزارش خود را در زمينه ارتش ايران و اين كه چگونه اسلحه به ايران وارد مى شود و چگونه چتربازان را آموزش مى دهند به محفل روحانى بهائيان تسليم مى كنند.

پی نوشت ها:
1. نگا: محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، بيروت، مؤسسة الوفاء، چاپ دوّم، 1983 م ، ج 25،ص 288، ح 44.
2. نگا:
الف. ويلفرد مادولونگ، جانشينى حضرت محمد (صلی الله علیه و آله)، ترجمه احمد نمايى، جواد قاسمى و... مشهد: بنياد پژوهش هاى اسلامى آستان قدس رضوى، چاپ اوّل، 1377 ش )، صص 47 - 65.
ب. سيد جعفر شهيدى، قيام حسين (علیه السلام) ، (تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامى، بهمن 1359 )، صص 26 36.
3. نگا:
الف. ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، تحقيق: محمد ابوالفضل ابراهيم بيروت: دار احياء الكتب العربية، چاپ دوّم، 1385 ق ، ج 8، ص 21.
ب. ابوالفتح شهرستانى، الملل و النحل، (بيروت: دارالمعرفة للطباعة و النشر، چاپ دوّم، بى تا )، ص 83.
4. نگا: سعدبن عبداللّه ابن خلف الاشعرى، المقالات و الفرق، تصحيح محمدجواد مشكور، (تهران: مركز انتشارات علمى و فرهنگى، چاپ دوّم، 1360 ش، ص 51 و 52.
5. نگا: ابى عبداللّه محمدبن احمدبن عثمان الذهبى، ميزان الاعتدال فى نقد الرجال، تحقيق على محمد البجاوى، دار احياء الكتب العربية، چاپ اوّل، 1382 ق، ج 2، ص 45.
6. نگا: نعمت اللّه صفرى فروشانى، غاليان، مشهد: بنياد پژوهش هاى اسلامى آستان قدس رضوى، چاپ اوّل، 1378 ش ، صص 83 - 89.
7. نگا: حسين عطوان، فرقه هاى اسلامى در سرزمين شام در عصر اموى، ترجمه حميدرضا شيخى، مشهد: بنياد پژوهش هاى اسلامى آستان قدس رضوى، چاپ اوّل، 1371 ش ، صص 31 - 33 و نيز نگا: محمد ابو زهرة، تاريخ الجدل، (قاهره ).
8. صحيح مسلم، باب فضائل على ابن ابى طالب؛ مسند احمد، 4/364؛ سنن دارمى، 2/431؛ سنن بيهقى، 2/148 و 7/30؛ الطحاوى، 4/368.
9. الترمذى، 13/201؛ اسدالغابه، 2/12؛ الدر المنثور، تفسير سوره شورى، آيه مودت.
10. مستدرك الصحيحين و تلخيصه، 3/109؛ فضائل الطائى، ص 30؛ مسند احمد، 3/17 و....
11. جهت آگاهى بيشتر بنگريد :
الف. آيه اللّه مكارم شيرازى، پيام قرآن، ج 9، ص 75 و 76، تهران : دارالكتب الاسلاميه، چهارم، 1377.
ب. على اصغر رضوانى، شيعه شناسى و پاسخ به شبهات، ج 2.
ج. حميدرضا شاكرين، چرا تشيع مق معارف (ماهنامه)، ش 53 و 54.
12. جهت آگاهى بيشتر به پاسخ پرسش هاى بعدى رجوع كنيد.
13. جهت آگاهى بيشتر بنگريد : على ربانى گلپايگانى، درآمدى به شيعه شناسى، ص 31-28، قم : مركز جهانى علوم اسلامى.
14. ابن حجر عسقلانى، الصواعق المحرقه، ص 161، ط. مكتبه القاهره.
15. بقره 2، آيه 124.
16. همان.
17. مائده 5، آيه 67.
18. مائده 5، آيه 3.
19. جهت آشنايى بيشتر با امامت در قرآن نگا : ناصر، مكارم شيرازى، پيام قرآن تفسير نمونه موضوعى، (تهران : دارالكتب الاسلامية، چاپ چهارم، 1377)، ج 9.
20. الف. محمد عبدالرؤف، المناوى، فيض القدير، شرح الجامع الصغير، بيروت : دارالكتب العلمية، الطبعة الاولى، ج 4، ص 470؛
ب. جمال الدين محمد، الزرندى الحنفى، نظم الدرر السمطين فى فضائل المصطفى والمرتضى والبتول والسبطين، (مكتبة اميرالمؤمنين العامة، الطبعة الاولى، 1377ه.ق - 1958م)، ص 130.
21. براى آگاهى بيشتر ر.ك :
الف. مرتضى، مطهرى، امامت و رهبرى، قم : صدرا؛
ب. رهبرى امام على (علیه السلام) در قرآن (ترجمه المراجعات)؛
پ. تيجانى سماوى، آن گاه هدايت شدم؛
ت. ابراهيم، امينى، بررسى مسائل كلى امامت.
22. مائده5، آيه 67.
23. «همانا خدا مولاى من است و من مولاى مؤمنانم و بر آنان از خودشان اولى مى باشم. پس هر كه را مولا منم على مولاى اوست».
24. «خدايا! دوستى گزين با هر كه او [ على] را دوست دارد و دشمن دار هر كه او را دشمن دارد؛ دوستش دار آنكه با او دوستى ورزد و خشمگين باش از آنكه به او خشم مى ورزد؛ يارى كن آنكه او را يارى كند و خوار گردان آنكه او را تنها گذارد و به او پشت كند؛ و حق را همپاى او بپادار».
25. على اكبر، قرشى، خاندان وحى، تهران : دارالكتب الاسلاميه، چاپ اول 1368، ص 152 - 157.
26. الراغب الاصفهانى، معجم مفردات الفاظ القرآن، ص 570.
27. ابوالحسن على بن عبدالواحد، ابن اثير، النهاية فى غريب الحديث والاثر، ج 5، ص 227.
28. اسماعيل بن حماد، الجوهرى، الصحاح فى لغة العرب، تحقيق احمدبن عبدالغفور عطار، بيروت : دارالعلم للملايين، ج 6، ص 2528.
29. معجم مقاييس اللغة، ج 6، ص 141.
30. مائده 5، آيه 67.
31. شورى 42، آيه 23.
32. مائده 5، آيه 3.
33. «بگو : به ازاى آن [ رسالت] پاداشى از شما خواستار نيستم، مگر دوستى درباره خويشاوندان» : شورى 42، آيه 23.
34. معارج 70، آيات 1 - 3.
35. براى آگاهى بيشتر ر.ك : الغدير، ج 1، صص 239-246.
36. براى آگاهى بيشتر ر.ك : الغدير، ج 1، صص 159- 213.
37. براى مطالعه بيشتر ر.ك :
الف. ابراهيم، امينى، بررسى مسائل كلى امامت؛
ب. مرتضى، مطهرى، امامت و رهبرى، قم : صدرا؛
پ. تيجانى سماوى، آن گاه هدايت شدم، ترجمه : سيد محمد جواد مهرى؛
ت. همو، اهل سنت واقعى كيست؟، ترجمه : سيد محمد جواد مهرى؛
ث. همو، از آگاهان بپرسيد، ترجمه : سيد محمد جواد مهرى؛
ج. سيد مرتضى عسكرى، عبداللّه بن سبا، ج 1- 3؛
چ. همو، نقش ائمه در احياى دين، ج 1- 15؛
ح. همو، يكصد و پنجاه صحابى ساختگى؛
د. همو، نقش عايشه در تاريخ اسلام؛
ذ. همو، انديشه هاى اسلامى در ديدگاه دو مكتب (ترجمه معالم المدرستين)، ج 1- 2،
ر. سيد شرف الدين، رهبرى امام على (علیه السلام) در قرآن (ترجمة المراجعات)؛
ز. سيد محمد حسين طباطبايى، شيعه در اسلام؛
ص. جواد شرى، شيعه و تهمت هاى ناروا؛
ض. سيد رضا، حسينى نسب، شيعه پاسخ مى گويد؛
ط. صالح الوردانى، فريب؛
ظ. سيد محمد، جواد مهرى، خاطرات مدرسه؛
ع. محمد صادق، نجمى، سيرى در صحيحين؛
غ. ميرحامد حسين، اللكنهوى، عبقات الانوار فى امامة الائمة الاطهار، بى تا، بى جا؛
م. شهيد تسترى، احقاق الحق.
ن. على اصغر رضوانى، شيعه شناسى و پاسخ به شبهات، ج 1 و 2.
38. صحيح مسلم به شرح نووى، ج 12، ص 202 ؛ نيز : الصواعق المحرقه، ص 18، و نيز : تاريخ الاسلام، سيوطى، ص 10.
39. كنزالعمال، ح 14971.
40. صحيح مسلم، ج 6، (كتاب الاماره ) ؛ صحيح بخارى، ج 4، ص 165 ؛ سنن ابى داود، ج 3، ص 106 ؛ مسند احمد بن حنبل، ج 5، ص 86 - 108.
41. منتخب كنزالعمال، ج 5، ص 338 ؛ مستدرك الصحيحين، ج 3، ص 617.
42. منتخب كنز العمال.
43. نهج البلاغه، خطبه 142.
44. كفاية الاثر، ص 23. (به نقل از موسوعه الامام على بن ابيطالب، ج 2، ص 48 ).
45. ر.ك: الف. ينابيع الموده، ص 2 .44.
ب. البدايه و النهايه، ج 6، ص 3 .247.
پ. سنن ابن ماجه، ج 4، 4085 / 1367.
ت. مسند احمدبن حنبل، ج 5، ص 645 / 183.
ث. سنن ابى داود، 107 / 4.
46. ينابيع الموده، ج 3، باب 77.
47. فرائد المسطين، ج 2، ص 312.
48. همان.
49. روايات متعدد ديگرى در اين باب وجود دارد، بنگريد :
الف. السيد مرتضى العسكرى، معالم المدرستين، ج 1، ص 333 - 341، تهران : بعثت، چاپ دوم، 1406 ه.ق.
ب. السيد عبدالرحيم الموسوى، فى رحاب اهل البيت، الامامة والنص، المجمع العالمى لاهل البيت، بى جا، 1426 ه.ق الطبعة الثانيه.
50. براى آگاهى بيشتر بنگريد :
الف. امامان دوازده نفرند،
ب. منتخب الاثر فى الامام اثنى فى عشر.
51. رضا برنجكار، آشنايى با فرق و مذاهب اسلامى، انتشارات طه، 1381 ، ص 22.
52. ربانى، ما هو علم الكلام؛ قم: دفتر تبليغات اسلامى قم، چاپ اول، 1418 ه.ق، ص 78.
53. بنگريد :
الف. همان، ص 45.
ب. رضا برنجكار، آشنايى با فرق و مذاهب اسلامى، صص 113 - 117، قم : طه، چاپ دوم، 1379.
54. بنگريد : همان، ص 46.
55. همان، ص 46 و 47.
56. بنگريد : الف. جعفر سبحانى، بحوث فى الملل والنحل، قم: مؤسه النشر الاسلامى،چاپ دوم،1414ه.ق، ج 1، ص 179 - 170.
ب. رضا برنجكار، آشنايى با فرق و مذاهب اسلامى، صص 120 - 122، قم، طه : چاپ دوم، 1379.
57. بنگريد : همان جا.
58. بنگريد :
8الف. مرتضى مطهرى، همان، صص 57 - 59 ؛
ب. رضا برنجكار، آشنايى با فرق و مذاهب اسلامى، صص 125 - 133، قم : طه، چاپ دوم، 1374.
59. ر.ك: رسول جعفريان، تاريخ تحول دولت و خلافت، قم: دفتر تبليغات اسلامى، چاپ سوم ، ص 245 الى 248 ؛ محمد مشكور، فرهنگ فرق اسلامى، (انتشارات آستان قدس رضوى، 1375، چاپ سوم )، ص 238 ؛ مهدى پيشوايى، سيره پيشوايان، (قم: مؤسه امام صادق، بخش زندگانى امام صادق (علیه السلام) ) ؛ مرتضى مطهرى، روحانيت، (قم، دفتر تبليغات اسلامى، چاپ اول، 1365 )، ص 67.
60. عبدالرحمن الجزيرى، الفقه على المذاهب الاربعه، بيروت، دارالفكر، 1406 ه.ق .
61. همان.
62. جهت آگاهى بيشتر در اين باره بنگريد : على ربانى گلپايگانى، فرق و مذاهب كلامى، درس پنجاه و سوم، صص 365 - 369، قم : انتشارات مركز جهانى علوم اسلامى، چاپ اول، 1383.
63. در اين باره نگا:
الف. سعدبن عبداللّه بن ابى خلف اشعرى قمى، المقالات والفرق، تصحيح محمد جواد مشكور، (تهران: انتشارات علمى و فرهنگى، چاپ دوم، 1361، ص 60 و 61
ب. ابراهيم بن موسى بن محمد مخمى غرناطى، والاعتصام، (قاهره: مطبعة السعادة، 1332 ق )، ج 2، ص 219.
64. بحارالانوار، ج25، ص 345.
65. نگا: همان، ج 25، ص 328 و 329.
66. عيون اخبار الرضا، ص 124 ؛ نيز بنگريد : بحارالانوار، ج 25، ص 647 - 350.
67. مائده 5 ، آيه 55.
68. منهاج السنه، ج 1، ص 1.
69. الغدير، ج 3، 156-172.
70. شورى 42 ، آيه 23.
71. منهاج السنه، ج 2، ص 118.
72. الغدير، ج 3، صص 156 - 172.
73. م 241 ه.ق.
74. طبقات الحنابلة، ج 1، ص 393.
75. جهت آگاهى بيشتر ر.ك:
الف. جعفر سبحانى، فرهنگ عقائد و مذاهب اسلامى، قم: توحيد ، ج3.
ب. همو، وهابيت، كارنامه فكرى و كارنامه عملى، (قم: مؤسسه تعليماتى و تحقيقاتى امام صادق (علیه السلام) ).
76. م سال 728 ه.ق در زندان دمشق.
77. ر.ك: كتابنامه ردّ وهابيت در مجله مكتب اسلامسال 29 و نشريه تراثنا(شماره 17 ).
78. تكملة السيف الصيقل، 190.
79. حدود سال هاى 1145 ه.ق.
80. جزيرة العرب فى القرن العشرين، ص 341.
81. تاريخ المملكة العربية السعودية، ج 1، ص 51.
82. در تاريخ تولد و فوت شيخ، غير از 1206 - 1115 اقوال ديگرى هم هست.
83. تاريخ كربلا و حائر حسين (علیه السلام) ، صص 172 - 174.
84. جهت آگاهى بيشتر ر.ك: آية اللّه جعفر سبحانى، پرسش ها و پاسخ ها.
85. جهت آگاهى بيشتر در رابطه با جسم اول و دوم نيز بنگريد : رضا برنجكار، آشنايى با فرق و مذاهب اسلامى، ص 174 و 175.
86. در اين باب نگا: مدرس چهاردهى، شيخيگرى، بابيگرى، كتابفروشى فروغى تهران، بى تا ؛ مجموع كتاب و تاريخ جامع بهائيت نوماسونى ، بهرام انواسيبابى، انتشارات سخن، تهران، چاپ پنجم 1374 صص 24 - 68، فصل دوم.
87. سيد محسن الامين، اعيان الشيعه، ج 2، ص 590.
88. بابى گرى و بهائى گرى اكنون به كلى از دين اسلام خارج شده اند و از فرق اسلامى به حساب نمى آيند؛ ليكن به لحاظ انشعاب آنها از دين اسلام و وابستگى به شيخيه در اين بخش قرار گرفتند.
89. متن توبه نامه با دست خط او در كتابخانه مجلس شوراى اسلامى موجود است.
90. مهدى پور، شبهات مهدوى دوران ما نقدى بر بهائيت، صص 32 - 41.
91. المدخل الى دراسة الاديان والمذاهب، ج 3، ص 312، العميد عبدالرزاق محمد اسود.
92. شخصيت و انديشه هاى كاشف الغطاء كتاب «الايات البينات» به كوشش احمد بهشتى، ص 109، كانون نشر انديشه اسلامى.
93. المدخل الى دراسة الاديان والمذاهب، العميد عبدالرزاق محمد اسود، ج 3، صص 308 - 311، انتشارات الدار العربية للموسوعات.
94. شخصيت و انديشه هاى كاشف الغطاء، ص 111 و 139، احمد بهشتى.
95. جهت آگاهى بيشتر از رابطه بهائيت و استعمار بنگريد:
الف. بهائيت آن گونه كه هست، جام جم، ش 29، 6 شهريور 1386، ويژه تاريخ معاصر ايام.
ب. فرهنگ پويا (فصلنامه)، ش 7، اسفند 1386.
96. المدخل الى دراسة الاديان والمذاهب، ص 311 و 312.
97. براى آگاهى بيشتر ر.ك :
الف. احمد بهشتى، الايات البينات، شخصيت و انديشه هاى كاشف الغطاء، آيت اللّه العظمى جعفر كاشف الغطاء، نشر انديشه هاى اسلامى ؛
ب. نورالدين چهاردهى، بهائيت چگونه پديد آمد، انتشارات فتحى ؛
پ. محمد محمدى اشتهاردى، ارمغان استعمار، انتشارات نسل جوان ؛
ت. رضا برنجكار، آشنايى با فرق و مذاهب اسلامى، صص 181 - 194 ؛
ث. ابوتراب هدائى، بهائيت دين نيست ؛
ج. تاريخ باب و بهاء، ترجمه حسن فريد گلپايگانى ؛
چ. جمعى از نويسندگان، قائم، پيامبر، خدا، كداميك؟ ؛
ح. فضل اللّه مهتدى، خاطرات صبحى ؛
خ. يوسف فضايى، بابى گرى و بهايى گرى ؛
د. كينياز دالگوركى، باب و بهاء در ايران ؛
ذ. سعيد زاهد زاهدانى، بهائيت در ايران ؛
ر. بهرام افراسيابى، تاريخ جامع بهائيت ؛
ز. على نصرى، بهائيت و تحريف تاريخ ؛
ژ. محمد تقى بن محمد نير ممقانى، گفت و شنود سيد على محمد باب با روحانيون تبريز ؛
س. حسين خراسانى، فجايع بهائيت ؛
ش. على ابيوردى، بز بگير، شرح دزد بگير ؛
98. گزارش ساواك از جلسات بهائيان، جام جم، شماره 6 شهريور 1386، ص 58.

دیدگاه ها

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <br><em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.
  •  

 

کد امنیتی
این سوال برای آزمایش کردن شما است که آیا شما یک بیننده واقعی ( انسان ) هستید و یا یک رایانه برای ساخت اسپم .
5 + 1 =
دو عدد را جمع کنید و وارد کنید . به عنوان مثال 1+3 را باید 4 وارد کنید .