عقيده ي كمونيسم ها در رابطه با خدا و جهان

واژه كمونيسم (commuonism) از ريشه لاتين (commons) به معني اشتراك گرفته شده است كمونيسم از قديمي‏ترين مكاتب سياسي دنيا است. از آنجا كه در قرن هجدهم و نوزدهم در اروپا يكي از مسائل مورد توجه روشنفكران و فيلسوفان، مكانيزم حركت تاريخ و به اصطلاح فلسفه تاريخ بود، اين موضوع در فلسفه هگل به طور خاص مورد توجه قرار گرفت و يكي از دغدغه هاي فكري او را تشكيل مي داد. ماركس كه شاگرد هگل بود موضوع حركت تاريخ و موتور محرك آن را مورد بحث قرار داده و حركت تاريخ را بر اساس اختلافات طبقاتي مي دانست و منشأ اختلاف طبقاتي را تفاوت ابزار توليد برمي شمرد. «كارل ماركس» و «فردريك انگلس» در آلمان در سال 1848 با انتشار مانيفست كمونيست حركت تازه ‏اي در نهضت كمونيسم جهاني به وجود آوردند. ماركس در آثار مختلف خود از «مانيفست» كمونيست گرفته تا كتاب «كاپيتال» تاريخ تحولات جهان را بر مبناي ماترياليسم تاريخي، يا فلسفه مادي ديالكتيكي بيان مي‏كند. وي تكامل وسايل توليد و نحوه تملك و بهره ‏برداري از اين وسايل را زير بناي تحولات اجتماعي ‏دانسته و تاريخ بشر را به صورت تاريخ جنگهاي طبقاتي و منازعه بين ظالم و مظلوم و استثمار كننده و استثمار شونده بررسي و تجزيه و تحليل مي‏نمايد. از نظر او تاريخ را بايد بر اساس تفاوت ابزار توليد تقسيم بندي نمود كه به نظريه ماترياليسم ديالكتيك تاريخي مشهور مي باشد. اين نظريه قائل است كه انسان ها در دوره كمون اوليه هيچگونه مالكيتي بر ابزار توليد نداشته و همه انسان ها به يك اندازه از مواهب طبيعي برخوردار بوده اند. از نظر ماترياليست ها در دوره اشتراكي حتي زنان و كودكان نيز مشترك بوده اند. و با قبول مالكيت فردي دوره ي نابرابري انسان ها آغاز گرديده است، كه در اين مرحله بر اساس نوع ابزار توليدي چهار دوره وجود دارد: 1 ـ برده ‏داري2ـ فئودالية 3ـ بورژوازي و سرمايه‏ داري 4ـ سوسياليسم. با برقراري سوسياليسم كه مقدمه اي خواهد بود بر مالكيت عمومي ابزار توليد، دوره كمون ثانويه آغاز مي گردد كه به اشتراكي بودن همه چيز منجر مي گردد. لنين در كتابي به موضوع دين و دولت در جامعه كمونيستي پرداخته و به موضوع اشتراكي بودن همه چيز و از بين رفتن خانواده در جامعه كمونيستي تصريح كرده است. در واقع برقراري سوسياليسم مقدمه اي خواهد بود بر پايان تاريخ كه بر خلاف ادعاي آنان مبني بر پويايي و ديالكتيك تاريخي، نتيجه آن جامعه اي ايستا خواهد بود. ماترياليسم تاريخي يا تفسير تاريخ از نظر فلسفه مادي نيز، سير تحولات تاريخي را از نظر مادي بررسي مي‏نمايد و براي تمامي تحولات جهان در طول تاريخ حتي پيدايش اديان ريشه‏ هاي اقتصادي و مادي جست و جو مي‏كند. سير و روند تاريخ به سوي اشتراكيت و برابري و مساوات و نفي طبقات و حتي نفي دولت يعني تحقق كمون ثانويه است از اين ديدگاه ماركسيسم تحقق اين مسأله امري حتمي و جبري مي‏باشد وآينده تاريخ جز اين نخواهد بود. اين نگرش و مباني آن داراي اشكالات متعددي است. - ماركسيسم و دين :مـاركـسـيسم مي گويد : خداپرستي انسان , مايه از خود بيگانگي او است زيرا فرد خداپرست با پرستش و توجه به غير , از خود بيگانه گشته و به ديگري وابسته شده است , همچنانكه اين سخن را درباره مالكيت انسان نيز تكرار مي كند و مساله مالكيت انسان را نسبت به چيزي مايه تعلق انسان به غير خود مي داند , و براي رهائي ازپديده از خود بيگانگي مذهبي و از خود بيگانگي اقتصادي , اصل مذهب ومالكيت را حذف مي كند تا او را از اين وابستگيها رهائي بخشد . ولـي هـنگامي كه به نوشته هاي مذهبي مراجعه مي كنيم , مي بينيم نظريه اسلام درست بر خلاف نظريه ماركس بوده و اسلام خدا فراموشي را مايه خود فراموشي مي داند . ماركس نظريه از خود بيگانگي انسان در سايه مذهب را از فوير باخ پيشواي ماديگري قبل از ماركس گرفته و آن را تحت عنوان اومانيسم ( انسان گرائي ) وارد فلسفه خود ساخته است . هـدف او از وارد ساختن اين اصل به فلسفه ماديگري , ترميم خشكي و خشونت فلسفه ماده گرائي است كه هر انسان غربي آن را لمس مي كند , زيرا ماديگري قرن هيجدهم انسان را مانند يك ماشين مي دانست و مكانيسم آن را مثل يك ماشين مي پنداشت . درقـرن نـوزدهـم , نـظـريـه مـكانيكي مردود شناخته شد , و ماديگري ديالكتيكي ,جايگزين مـاديـگـري مـيـكـانـيكي گرديد , ولي در هر حال هر دو بر اثر اصالت بخشيدن به ماده و نفي معنويت با خشكي و خشونت خاصي همراهند كه با روح لطيف معنوي انسان ناسازگار است . فـوير باخ در يكي از سخنان خود چنين مي گويد : در انسان پرستشگر يك نوع حالت تعلق و وابستگي پديد مي آيد , چه بهتر كه از اين حالت بيرون آئيم , زيرا وقتي بشر خدا را مي پرستد و از او فرمان مي برد , به صورت موجودي وابسته وبي شخصيت درمي آيد , كه ديگر به خود تعلق ندارد . ماركس نيز همين جملات را تكرار مي كند و مي گويد : انسان بايد گرد خود بگردد , نه گرد وجود ديگري . مـاركـسـيـسم از اين فرصت استفاده كرده و خواسته است براي تز اقتصادي خود ,يك اصل فلسفي نيز بينديشد و آن اينكه : مالكيت انسان , مايه تعلق او به غير خود مي گردد , و انسان نبايد مانند اشياء و ابزار به غير خود متعلق و وابسته گردد . ولي با اصراري كه ماركسيسم در اين مورد انجام مي دهد , هنوز نتوانسته است ازخشونت و قساوت فلسفه ماديگري سر سوزني بكاهد . فلسفه اي كه به چيزي غير از ماده و انرژي نمي انديشد , و تكامل انسان را در پرتو تكامل ابزار توليد و روابـط اقـتـصادي مي داند , و حتي عامل تكامل را در انسان امر دروني ندانسته و آن رابرخاسته از عامل خارجي ( تكامل اقتصادي ) مي پندارد , چگونه مي تواند از اصالت انسان و انسان گرائي سخن بـگـويد و دم از معنويت بزند ؟اگر واقعا براي ماركسيستها مساله انسان گرائي مطرح است , و مـعـتقدند كه به غير انسان نبايد اصالت داد , پس چرا انسان را وابسته به تكامل ابزار توليد وروابط اقـتـصـادي مـي دانـند و به جاي اينكه اقتصاد را در خدمت انسان قرار دهند ,انسان را در خدمت اقـتـصاد و ابزار توليد درمي آورند ؟ اگر انسان اصل است , پس چرا او را در حد يك حيوان مصرف كـننده تنزل داده و پيوسته شعار مي دهند : از هر كس بايد به اندازه توان او كار كشيد و به اندازه نياز , به او پرداخت . بـا تـوجه به اين مطلب , اكنون به تحليل اصل مطلب مي پردازيم : 1 - ارتباط با كمال مطلق , مايه تكامل است . خدا پرستي , به معني ارتباط با كمال مطلق است . خدا از نظر يك فرد مذهبي ,سراسر, جمال و كمال و از هر عيب و نقص پيراسته و مبرا است . او آفريدگار دانا و توانا است كه به جهان و انسان , هستي بخشيده است . و اگر لحظه اي فيض او قطع گردد , تاريكي وحشت زاي عدم مطلق همه جا را فرا مي گيرد . ارتباط با چنين كمال مطلق , مايه تعالي انسان است . و بـه وجـدان هـاي بـيـدار , شعورو ادراك و به حس علم جوئي و كنجكاوي انسان , قدرت و نيرو مـي بـخشد و موقعيت انسان را در جهان , با واقطع بيني كاملي روشن مي سازد و از نخوت و بلند پروازي اومي كاهد . مـعـنـي اصـالـت انـسـان , ايـن نيست كه پيوند او را از كمال مطلق قطع كنيم , و به بهانه اعطاء شـخـصـيـت , او را خـودخـواه و خودپرست بار آوريم , كه مفهومي جز زبوني و ناتواني او در برابر تمايلات نفساني ندارد . آيا علاقه انسان به علم و دانش , به اخلاق , نيكوكاري , هنر و زيبائي ها , مايه ازخود بيگانگي او است , يا مايه كسب كمال , و لذا , يك نوع بازگشت به خويشتن است ؟ عين اين سخن درباره خداجوئي و خدايابي نيز حاكم است , زيرا انسان خداجو و خداپرست مي خواهد از طريق پيوند با كمال مطلق , بر كمال خود بيفزايد . مـعني راستين اومانيسم و حفظ اصالت انسان نيزسوق دادن او به ارزش هاي اخلاقي و سجاياي انساني است كه به ذات او برمي گردد , و در ذات والاي او جاي مي گيرد . مـاركـسـيـسم , از آثار سازنده خداگرائي آنچنان غافل است كه خداپرست را فاقد شخصيت تلقي مي كند و خويشتن گرائي و نفس پرستي را مايه تجلي شخصيت مي داند . او خـدا را بسان يك حاكم ستمگر و خودكامه تصور كرده است كه از كرنش بندگان و خردكردن شخصيت آنان لذت مي برد , و با سلب شخصيت از آنها , مقام خود را بالا مي برد . در صورتي كه پرستش خدا جز طلب كمال و سير در جهت قرب به خدا , جز يك نوع حق شناسي و قدرداني از نعمت هاي او و جز اظهار لياقت و شايستگي براي بهره مندي ازنعمتهاي بيشتر , چيزي نيست . خـداپـرسـتـي , داراي آثار ارزنده و كمال آفريني است كه هيچ فرد خردمندي در آن شك و ترديد ندارد . خـداشناسي , مايه تكامل علوم و دانش ها , كنترل كننده غرائز مرزنشناس انساني ,پرورش دهنده فضائل اخلاقي و سجاياي انساني , و مايه آرامش روح و روان در سختي هاو دشواريها است . مـحـققان الهي در كتاب هاي مربوط به عقائد و مذاهب , پيرامون آثار سازنده آن سخن گفته اند , كه نيازي به تكرار آنها نيست . و دراينجا به همين مختصر اكتفا مي شود . 2 - ريشه مذهب در نهانگاه روح از نظر متفكران , مذهب , ريشه عميقي در روح و روان انسان دارد , و تـوجـه بـه خـداو مـاوراء طـبيعت , تجلي احساس دروني است كه آفرينش انسان با آن سرشته گرديده است . بـشـر در تـاريـخ زنـدگي خود , عادات و رسومي را پديد آورده وسپس آنها را به دست فراموشي سپرده است , ولي هرگز مذهب را از قاموس زندگي حذف ننموده و با آن وداع نكرده است . خاصيت تحول پذيري انسان , بر نظر او درباره مذهب اثري نگذارده است . همه اينها نشان مي دهد كه مذهب ريشه عميقي در نهاد انسان دارد . روانـشـنـاسـي امـروز , حس مذهبي را يكي از چهار حسي مي داند كه متن روان انسان راتشكيل مي دهند . اين چهار حس , عبارتند از : 1- حس علم جوئي و كنجكاوي . 2 - حس اخلاق و نيكوكاري . 3 - حس هنرجوئي و زيباخواهي . 4 - حس خداجوئي و مذهبي . آنان درباره هر چهار حس و چگونگي آميزش آنهابا روان انسان , سخنان ارزنده اي دارند . از ايـن رو , بر خلاف نظريه ماركس , خداجوئي يك نوع بازگشت به خويشتن , و الحاد وانكار خدا يك نوع از خود بيگانگي است . ايـن حـقـيـقـت در آيه زير به روشني بازگوشده است كه مي فرمايد : «و لا تكونوا كالذين نسواللّه فانساهم انفسهم» مـانـنـد آن گـروه نباشيد كه خدا را فراموش كردند و خداوند آنان را به خود فراموشي دچار ساخت . اين آيه , به روشني خدا فراموشي را مايه خود فراموشي مي داند . و نكته آن , همان است كه يادآور شديم . اميرمومنان عليه السلام در يكي از سخنان كوتاه خود مي فرمايد : من نسي اللّه انساه نفسه و اعمي قلبه . هر كس خدا را فراموش كند , او را به خود فراموشي و كوردلي , دچار مي سازد . 3 - مـوقـعـيت معلول نسبت به علت اصولا از نظر فلسفه , وجود معلول , جز يك وجود وابسته به علت و قائم به او چيزي نيست . معلول , لطيف ترين و دقيق ترين وابستگي را به مقام علت داراست . بنابر اين واقعيت جهان امكاني - اعم از انسان و غيره - جز يك نوع تعلق و وابستگي به آفريدگار چيزي نيست . اعـتراف به وجود خداي يگانه , و توجه به منبع كمال , يك نوع اعتراف به واقعيتي است كه براهين فـلـسفي از آن پرده برداشته است ,و الحاد و انكار خدا و يا بي توجهي به آن , يك نوع پرده پوشي بر سيماي حقيقت به شمار مي رود . اگر واقعا معلول و مخلوق , مقامي و حقيقتي جز تعلق و وابستگي ندارد , آيا اعتراف به چنين تعلق , حـقـيـقت گرائي است يا انكار آن ؟ و اگر انسان , مخلوق ذات بالاتر و برتر است , توجه به چنين وابستگي كه عين واقعيت وجود او است , از خود بيگانگي است , يا عين خودگرائي ؟سخن درباره مالكيت انسان را كه از نظر ماركس مايه از خود بيگانگي است , به وقت ديگري موكول مي كنيم . ولي اجمال سخن درباره آن چنين است كه :حقيقت مالكيت در اسلام , تعلق مال به انسان است نه تعلق انسان به مال . به تعبيرديگر , مال از نظر اسلام براي انسان وسيله زندگي است , نه هدف . مالكيت در صورتي مايه از خود بيگانگي است كه دنيا هدف و كعبه آمال باشد , نه وسيله زندگي . اميرمومنان علي عليه السلام در اين مورد تعبيري بس لطيف دارد , آنجا كه مي فرمايد : «و من ابصر بها بصرته ومن ابصر اليها اعمته» . هـر كـس بـه جـهـان , بـه ديـده معبر و گذرگاه و وسيله و ابزار كا بنگرد , مايه روشني دل او مي گردد . و هر كس به آن از زاويه هدف و آرمان نگاه كند , او را كوردل , و قلب او را بي بصيرت مي سازد . از ايـن جـهـت , در اسـلام دنـياداري و تجمل پرستي مذموم , و مايه نابودي سعادت انسان بشمار مي رود . ب . اسلام و سوسياليسم كه هر چند برخي وجوه شباهت بين اسلام و مكاتب ديگر از قبيل سوسياليسم وجود دارد ولي اختلافات اصولي و مبنايي ميان اسلام و اين مكاتب وجود دارد. شهيد مطهري در كتاب «نظري به نظام اقتصادي اسلام» در موضوع مرز اشتراك اسلام و سوسياليسم چنين مي‏نگارند: « هر چند اسلام مالكيت فردي و شخصي را در سرمايه‏هاي طبيعي و صناعي نمي‏ پذيرد و مالكيت را در اين امور عمومي مي‏داند، ولي اسلام مالكيت اشتراكي كار را نيز نمي ‏پذيرد؛ يعني، طرفدار اين اصل [اصل مهم سوسياليسم ] نيست كه «كار به قدر استعداد و خرج به قدر احتياج» نمي‏گويد همه ملزم ‏اند كه كار كنند و محصول كارشان الزاماً به اجتماع تعلق دارد... پس آن مقدار از سوسياليسم از نظر منطق و از نظر اسلام قابل توجيه است كه قسمتي از سرمايه‏ ها؛ يعني، سرمايه‏ هاي عمومي بالاشتراك باشد و اما كار بالاشتراك را كه الزامي و اجباري باشد، هيچ‏گونه نمي‏توان از اسلام استنباط كرد، مگر اين كه در موارد خاص؛ يعني، در زمين‏هاي عمومي يا كارخانه ‏هاي عمومي، طوري باشد كه كار فردي ميسر نباشد و تازه اگر هم اين طور باشد نه چنين است كه مالكيت فردي در كار نيست، بلكه محصول بالسويه يا بالتفاوت طبق قرارداد ميانشان تقسيم مي‏شود و هر فردي مالك فردي سهم خود خواهد بود، پس اگر مشخصه اصل سوسياليسم را اشتراك سرمايه بدانيم، اسلام يك مسلك اشتراكي است و اگر مشخصه اصلي آن را اشتراك در كار بدانيم، اسلام يك مسلك اشتراكي نيست، (همان، ص 140 و 141 ) همچنين مرحوم استاد در بحث‏هاي متعدد از جمله بحث «اسلام، سرمايه‏ داري، سوسياليسم» ضمن نقد مكتب سرمايه‏ داري و سوسياليستي و برشمردن مضار و مفاسد مالكيت سرمايه و منابع توليد از يك طرف و مضار و مفاسد سلب مالكيت فردي را از محصول كار شخصي، برتري‏ها و امتيازات مكتب اسلام و منطق اعتدالي آن را برمي‏شمارد. ج . مادي گرائي ماركسيسم : ماترياليسم (Materialism) يا مادي گري نوعي جهان بيني است. در اين جهان بيني ماوراءماده انكار شده و هستي مساوي با ماده فرض مي شود. اين نظريه و مكتب فلسفي ، دنياي خارج را واقعي و حقيقي و بيرون از شعور انسان مي داند. ماترياليسم معتقد است كه ماده مبداء و اساس است و حس و شعور و تفكر فرع و زائيده ماده است و درك خاصيت ماده تكامل يافته و عالي و انعكاس خارجي جهان مادي و قوانين آن در مغز مي باشد.نقد و بررسي :درست است كه حس و تجربه تنها در قلمرو امور مادي كار آرايي دارد و ماترياليست ها هم از اين رو تنها از حس براي درك حقيقت استفاده مي كنند كه امور غير مادي را كاملا انكار مي كنند و تنها عالم موجود را همان عالم مادي مي دانند. در مورد ديدگاه ماتريالسيت ها در باره شناخت بايد گفت كه آنها با انكار امور ماواء ماده بر اين باورند كه تنها حقيقت موجود ماده است و ما تنها به حواس خود و با تجربه است كه مي توانيم حقيقت را درك كنيم. آنها از امور رواني و دروني انسان نيز تفسيري مادي ارائه مي دهند ؛ مثلا اگر كسي احساس غم واندوه كرد اين بخاطر ترشح بيش از حد فلان غده و يا كم كاري فلان غده است و هيچ ربطي به روح ، يعني امري مجرد و غير مادي ندارد. آنان حقيقت را نسبي مي‏دانند، و حقيقت را به طور مطلق انكار مي‏كنند مي‏گويند: حقيقت عبارت است از نتيجه حاصل از مجموع برخورد قواي ذهني با جهان خارج، مثلاً هنگامي كه حواس انسان با خارج تماس برقرار مي‏كند، خارج روي حواس اثر مي‏گذارد، و حواس ما نيز نسبت به اثر وارد از خارج، عكس العمل نشان مي‏دهد، نتيجه حاصل از تأثير خارج و واكنش خواص، همان حقيقت است به شكل «تز» و «آنتي تز» و «سنتز». نوري از جسم بر مي ‏خيزد و وارد چشم مي‏ شود، چشم ما تنها اثر پذير نيست بلكه اثر بخش نيز هست، چشم در مجموع شرائطي كه با خارج دارد روي پديده اثر مي‏ گذارد، مجموع حاصل از اين دو برخورد كه معلول برخورد عالم عين با عالم ذهن است، حقيقت است. وقتي به آنان گفته مي‏ شود كه ممكن است يك شيئ را دو نفر، به دو كيفيت ببينند، مثلاً آدم مبتلا به بيماري «يرقان» به خاطر بيماري دستگاه چشم، اشياء را زرد، و آدم سالم اشياء را به رنگ خود ببيند در پاسخ مي‏ گويند هر دو حقيقت است، حقيقت براي فرد نخست همان زردي است و براي فرد دوّم رنگ خود شيئ است. وقتي به آنان گفته مي‏شود كه ممكن است ما يك شيئ را به دو صورت احساس كنيم، مثلاً هرگاه يك دست خود را در ميان آب گرم ودست ديگر را در ميان آب سرد بگذاريم و بعداً هر دو دست را در ميان آب ملايم قرار دهيم با يك دست احساس سردي، با دست ديگر احساس گرمي خواهيم كرد، در پاسخ مي‏گويند: هر دو حقيقت است. بنابراين، حقيقت (معرفت صحيح) ملاك خاصي ندارد، و حقيقت نسبت به شرائط درك اشخاص، مختلف مي‏باشد. همان دوستي كه در شرايط خاصي او را فرد نيك و در شرايط ديگر او بد تلقي كرديم هر دو حقيقت است در آن شرايط حقيقت، خوب بودن او بود و در شرايط ديگر، حقيقت نقطه مقابل آن است. اشياء، يك واقعيت مسلّم و محدودي ندارند، كه ما دريافت ذهني خود را بآن بسنجيم، بلكه حقيقت با اختلاف شرايط كه مايه اختلاف درك‏ها و احساس مي‏گردد، خود نيز مختلف مي‏باشد. امروز مي‏گويند بايد انديشه مطلق بودن اشياء را به دور ريخت و همه چيز را به صورت نسبي انديشيد. براي بطليموس حقيقت همان بود كه مي‏انديشيد و نحوه آفرينش جهان را تصور مي‏كرد، و براي گاليله و ديگران حقيقت همان بود كه انديشيدند، و هر تصوري نسبت به شرايط خود، حقيقت است. اگر روزگاري مي‏گفتند عناصر چهار تا است و امروز مي‏گويند، صد و خورده‏اي است، هر دو حقيقت است، زيرا نتيجه شرايط نخست، جز دريافت نخست و نتيجه شرايط ديگر، جز دريافت دومي چيزي نيست. اگر گروهي مي‏گويند خدا هست و برخي او را انكار مي‏كنند هر دو حقيقت است، زيرا دريافتهر كسي با شرايط درك خود متناسب مي‏باشد و هر شرايطي جز همان درك، چيز ديگري را ايجاب نمي‏كند، مثلاً شرايط گروه نخست ايجاب مي‏كند كه معتقد به وجود خدا، باشند و شرايط افراد ديگر جز نفي آن، چيزي را ايجاب نمي‏كند. اين همان نظريه ماترياليست ‏هاي معاصر است كه از اين راه همه چيز را توجيه مي‏كنند. ( آية الله جعفر سبحاني،شناخت در فلسفة اسلامي به نقل از سايت تبيان) در مقابل بايد توجه داشت كه ما با اموري مواجه هستيم كه به هيچ وجه نمي توان از آنها تفسيري مادي ارائه كرد ، اگر بتوان گفت كه احساسات دروني و روحي ما مادي است و هر چه را كه معتقدان به روح نسبت مي دهند بتوان به ماده نسبت داد لااقل نمي توان گفت اراده امري مادي است. اصلا ماده چگونه مي تواند دست به خلاقيت بزند و چيزهايي را در خود و فكرش بيافريند كه اصلا وجود مادي نداشته است و اصلا ماده چگونه مي تواند از زمان عبور كند و وقايعي را در آينده ببيند همان چيزي كه هر از گاهي در هنگام خواب روي مي دهد. اصلا آنها در مورد ايجاد و آفرينش عالم سرانجام به لاادري گري ، يعني نمي دانم دچار مي شوند چرا كه سرآغاز و علت پديد آورنده عالم را ماده نخستين مي دانند اما گويا هيچ وقت از خود نمي پرسند كه ماده نخستين از كجا آمده و كه او را آفريده است در حالي كه ماده قطعا واجب الوجود نيست. د . ديدگاه اسلام و سوسياليسم درباره سرمايه هاي عمومي هر چنداسلام مالكيت فردي و شخصي را در سرمايه هاي طبيعي و صناعي نمي پذيرد و مالكيت را در اين امور عمومي مي داند، ولي اسلام مالكيت اشتراكي كار را نيز نمي پذيرد. يعني طرفدار اين اصل نيست كه كار به قدر استعداد و خرج به قدر احتياج . نمي گويد همه ملزم اند كه كار كنند و محصول كارشان الزاما به اجتماع تعلق دارد. آري، افراد مي توانند بالاشتراك كار كنند و كار اشتراكي را انتخاب كنند، همان طوري كه زارعين در قديم بالاشتراك كار مي كردند و روي حساب معين كه مثلا دهقان چقدر ببرد و سالار چقدر و گاو چقدر، آخر كار، زراعت را ميان خودشان تقسيم مي كردند، يا چند نفر بالاشتراك ديمه كاري يا گوسفندداري مي كردند. اما مردم ملزم نيستند كه هر كسي به قدر استعداد كار كند و به قدراحتياج محصول بردارد. پس آن مقدار از سوسياليسم از نظر منطق و از نظر اسلام قابل توجيه است كه قسمتي از سرمايه ها، يعني سرمايه هاي عمومي بالاشتراك باشد، و اما كار بالاشتراك را كه الزامي و اجباري باشد، هيچ گونه نمي توان از اسلام استنباط كرد، مگر اين كه در موارد خاصي، يعني در زمينهاي عمومي يا كارخانه هاي عمومي، طوري باشد كه كار فردي ميسر نباشد، و تازه اگر هم اين طور باشد، نه چنين است كه مالكيت فردي در كار نيست، بلكه محصول ، بالسويه يا بالتفاوت طبق قرارداد ميانشان تقسيم مي شود و هر فردي مالك فردي سهم خود خواهد بود. پس اگر مشخص اصلي سوسياليسم را اشتراك سرمايه بدانيم، اسلام يك مسلك اشتراكي است، و اگر مشخص اصلي آن را اشتراك در كار بدانيم، اسلام يك مسلك اشتراكي نيست. (شهيد مطهري ، نظري به نظام اقتصادي اسلام صفحه 141 و 142)معرفي منابع :درباره ماركسيسم، كتاب‏هاي فراواني وجود دارد، در اين زمينه ر.ك: 1ـ جعفر سبحاني، فلسفه اسلامي و اصول ديالكتيك 2ـ سيد محمدباقر صدر، اقتصاد ما، ج 1 3ـ سيد محمدباقر صدر، انسان معاصر و مشكلات اجتماعي 4ـ سيد محمدباقر صدر، فلسفه تاريخ در قرآن 5ـ شهيد مطهري، جامعه و تاريخ 6ـ شهيد مطهري، نقدي بر ماركسيسم 7ـ محمدتقي مصباح، جامعه و تاريخ از ديدگاه قران . 8- از بردگي روم تا ماركسيسم حجتي كرماني 9- پايان عمر ماركسيسم ناصر مكارم 10- نقدي بر ماركسيسم محمد جاسمي 11- نقدي بر ديدگاه اخلاقي ماركسيسم محسن غرويان.

دیدگاه ها

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <br><em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.
  •  

 

کد امنیتی
این سوال برای آزمایش کردن شما است که آیا شما یک بیننده واقعی ( انسان ) هستید و یا یک رایانه برای ساخت اسپم .
1 + 0 =
دو عدد را جمع کنید و وارد کنید . به عنوان مثال 1+3 را باید 4 وارد کنید .