شرح حال و سرگذشت زرتشت با توجه به متون زرتشتی (1)

زردشت، زرتشت، زرادشت، زراتشت، زردهشت و کلماتى از این قبیل از واژه (زرثوشتر) (Zarathushtra) در گاتها (بخشى از کتاب آسمانى زردشت) مى آید که طبق نظریه صحیح تر معادل زرداشتر یعنى دارنده شتر زرد است.نام پدرش پوروشسب یعنى دارنده اسب پیر، نام مادرش دغدو یعنى دوشنده گاو ماده و نام خاندان وى سپیتمه یعنى سپید نژاد بود.طبرى مورخ مشهور اسلام و پیروان او زردشت را از فلسطین مى دانند و مى گویند وى از آنجا به ایران آمده است، اما قول صحیح و معروف آن است که وى ایرانى و اهل آذربایجان بوده است و محل برانگیختگى او را کوهى نزدیک دریاچه ارومیه مى دانند.به هر حال در باره زندگى زرتشت مى توان از سه منبع عمده (گاتها، اوستاى متأخر و متون پهلوى زرتشتى) به شرح زیر آگاهى یافت: وى از خاندان اسپیتمان بوده، از پدرى بنام پورشسپ (دارنده اسب پیر یا خاکسترى) و مادرى به نام دوغدو (دوشنده شیر گاو)، در روز خرداد (روز ششم) از ماه فروردین به دنیا آمده است. وى از دوران کودکى به منظور بازشناسى آفرینش تحت آموزش قرار گرفت در سن بیست سالگى بدون رضایت پدر و مادر، خانه را ترک گفت تا به سیر آفاق و انفس بپردازد.بنا بر گزارش متون پهلوى دینکرد و زاداسپرم، زرتشت سرانجام در سن سى سالگى در سحرگاهى پس از برگزارى مراسم دینى عید بهارى در حالى که قصد داشت براى تهیه نوشابه هوم، از رودخانه آب بردارد، ایزد وهومنه (بهمن) (منش نیک) به صورت مردى از طرف جنوب به سوى او آمد و زرتشت را به پیشگاه اورمزد و انجمن امشاسپندان روانه کرد. او پس از این مکاشفه وظیفه آموزش آیین نوین به همنوعان خود را بر دوش گرفت و دشوارى آن را با زارى به پیشگاه اهورامزدا چنین عرضه داشت.
اى مزدا اهوره! ترا پاک شناختم؛ آنگاه که «منش نیک» نزد من آمد و من نخستین بار از گفتار تو آموختم و دریافتم که بردن پیام تو به میان مردمان دشوار است؛ اما من آنچه را که به من گفتى بهترین است، به سرانجام خواهم رساند. زرتشت مدت ده سال در میان قوم و قبیله خود تبلیغ کرد، اما در این مدت نرخ گروندگى به کیش نوین او بسیار پایین و کند بود به گونه اى که جز خانواده و پسر عمویش مدیوماه کسى از او پیروى نکرد.زرتشت درگاهان از تسلیم و همکارى و تلاش مدیوماه در ترویج و گسترش دین نوپایش چنین یاد مى کند: این مرد «مدیوماه سپیتمان» که با دین آگاهى در راه زندگى مینوى مى کوشد و خود را به من سپرده است، با کردار خویش، جهانیان را از داد «مزدا» خواهد کرد و جهان را بهتر خواهد کرد. همچنین زرتشت درگاهان از دشمنانى با ویژگى هاى زیر نام مى برد: «بندو»، یعنى بزرگترین ستیهنده و آموزگار دروغین؛ «کوى» فرمانروایى که صفت بارز او دنیاگرایى و گریز از معنویت است، و نیز «کرپان» گروهى از دیوپرستان که با آموزه ها و کنشهایشان آباد گران جهان را تباه کردند.
زرتشت پس از سالها تلاش و کوشش، با بى مهرى اطرافیان و همه طبقات جامعه روبه رشد. از این رو، دلسرد و ناامید به شرق ایران (ناحیه بلخ) مهاجرت کرد و پس از ورود به بلخ، پادشاه آن منطقه (کى گشتاسب یا ویشتاسب) را به آیین خودفراخواند. گرایش پادشاه به مسلک او و نیز همراهى و توجه دو وزیر مشاور دربار به نامهاى فرشوشتر و جاماسب، سبب شدتا این دین نوپا در قلمرو آنان گسترش یابد، زرتشت با هووى دختر فرشتوشتر ازدواج کرد، و نیز پورچیست دختر خود را به عقد جاماسب درآورد. او از این راه توانست رابطه خود را با آن دو مقام صاحب نفوذ دربار مستحکم تر سازد. چنان که درگاثاها با اشاره به این توفیق، از این سه صاحب منصب به نیکى یاد مى کند و مى گوید: کى گشتاسپ با نیروى، مگه و سرودهاى «منش نیک» به دانشى دست یافت که «مزدا اهوره» ى پاک، در پرتو «اشه» بر نهاده است و با آن ما را به بهروزى رهنمون خواهد شد. «فرشو شتر هوگو» گوهر والاى هستى خود را براى «دین نیک» خویش با شیفتگى به من سپرده است. «مزدا اهوره» ى توانا، آرزوى او را براى دستیابى بر دارایى «اشه» بر آوراد! «جاماسپ هو گو» ى فرزانه که خواهان فره مندى است در پرتو «اشه» آن دانش را برگزید و با «منش نیک» به «شهریارى مینوى» دست یافت. زرتشت بیش از سه دهه در شرق ایران (ناحیه بلخ) با آرامش به تبلیغ و گسترش آموزه هاى دینى خود پرداخت. پذیرش آیین مزدیسنا توسط گشتاسپ، خشم و نارضایتى همسایه شمالى او (ارجاسب تورانى) را سبب شد. او با لشکرى مجهز و توانمند شهر بلخ را مورد تاخت و تاز قرار داد و در این کشتار فراگیر، زرتشت نیز توسط فردى تورانى بنام تور برادروش (برادروریش) در روز خور (روز یازدهم) ماه دى و در سن 77 سالگى به قتل رسید.

زمان و مکان پیدایش زرتشت
در اوستا نه از مادها اسم برده شده ونه از پارسیها، وساکنین این مرز و بوم، در این دوره هنوز آریا نام دارند و مملکت آنان در اوستا آریا ویج یا میهن آریا خوانده می شود. در میان آنان هنوز پول و سکه رواج نیافته ومعاملات با اجناسی مانند گوسفند و گاو و اسب واستر و غیره انجام می یابد و مزد کارگر و پزشک و پیشوایان دینی با کالا پرداخته می شود. سراسر اوستا حاکی است از قوم بسیار ساده، با زندگانی ساده قبیله ای وروستایی، که اکثرا در ده و روستا و عده ای هم در شهرها ساکن بوده و بقیه مانند اخلاف امروزیشان به گله داری و چادر نشینی پرداخته که گاهگاهی هم به روستایی دستبرد زده محصول کشاورزان را غارت می بردند.

زادگاه زرتشت
اوستا تنها از جغرافیای خاوری فلات ایران سخن می گوید و از شهرهای باختر وجنوب ایران چون بابل و نینوا و استخر و از همدان و شوش و غیره ذکری نیست. همچنین از ملل معروف غرب ایران مانند کلدانیها، بابلیها و آشوریها و ایلامیها و غیره یادی نشده است و تنها ملل همسایه ایرانیان را اقوام توراتی و هندی و سینی (چینی) می داند. ولی این نکته را نیز از گاتها می توان دریافت که اشو زرتشت از دست دشمنان خود از زادگاه خویش مجبور به مهاجرت به نقطه دیگر و پناه بردن به فرمانروای بخشی دیگر از ایران شده است، چنانکه در یسنای 46 بند 1و2 آمده رو به کدام خاک بروم، به کجا رفته پناه جویم، پیشوایان و بزرگان از من کناره می جویند. از بزرگران هم خشنود نیستم ونه از فرمانروایان شهر. ای مزدا می دانم چرا کاری از پیش نمی برم. چون مال و دارایی ام اندک و طرفدارانم کمند. ای اهورا تو خود بنگر و مرا در پناه خود گیر ومانند دوستی که به دوست خود یاری کند مرا یاری فرما.
هنگام پیدایش زرتشت ایرانیان مرحله تهاجمی را پشت سر گذاشته وبر قسمت عمده فلات بزرگ ایران مستقر شده و مرحله آرامش و سازش و را آغاز کرده بودند. در همین دوره ی تحول و انقلاب زندگیست که کشاورز و شهرنشین آرام و سامی مورد حمله و هجوم دائمی اقوام و چادر نشین سرگردان قرار گرفته او را از ادامه زندگی آرام و آبرومند و کار و فعالیت باز می دارد. فریاد این مردمان رنج دیده وناله گوسفندان و گاوان غارت شده به شرح زیر در یسنای 38 منعکس است. «روان آفرینش به درگاه پروردگار گله کرد و گفت: پروردگارا برای چه مرا آفریدی؟ چرا مرا بوجود آوردی؟ ستم و ستیزه و خشم و زور مرا به ستوه آورده و مرا جز تو نگهبانی نیست. از تو می خواهم که یک زندگی پایدار و آرامی به من بخشی» پیش از ظهور زرتشت مردم سرزمین بزرگ ایران گرفتار انواع اختلافهایدینی و قومی و عقیدتی گشته و به ویژه شهر ری یا رغا که در مرکز ایران قرارداشت محل برخورد سیاستهای ایرانیان شرقی و غربی و جای تجمع پیروان مذاهب مختلف و لهجه های گوناگون آریایی و مرکز داد و ستد و بازرگانی ایران شده و در نتیجه مردم این شهر بزرگ مدام بر سر عقاید مختلف سیاسی ودینی و قومی به کشمکش و نزاع مشغول بودند. در اوستا (وندیداد پرگرداول بند 16 آمده که: مردم ری درآن زمان به سه گروه تقسیم گردیده وبین آنان پیوسته جدال در جریان بوده و همه گرفتار انواع دو دلی، شک و بی ایمانی اهر یمنی گشته ونزاع دائمی بین طرفداران این سه گروه زندگی را بر همه تلخ کرده بود.
در آن زمان شرق ایران تحت فراندهی لهراسب شاه کیانی و شهر بلخ پایتخت او و شهر ری جنوبی ترین مرز کشورش بود. ولی در غرب و جنوب ایران اقوام مختلف آریایی بیشتر تحت نفوذ اقوام سامی بین النهرین و بومیهای محلی قرار داشتند که شرقی ترین سر حد نفوذ آنان نیزشهر ری بود. بنابراین مردم شهرری در اثر برخورد عقاید مذهبی وملی و سیاستهای مختلف قومی پیوسته در جدال و دشمنی بسر می برد. کشمکش های دایمی بین طوایف گوناگون ایرانی جاری وساری بود. در چنین وصفی در شهرری دوشیزه ای پاک سرشت و روشن فکر بنام دغدو با پدر پارسایش فراهیم روا، اوستا (فره مره وه) و مادرش فرنو زندگی می کرد. دغدو از همان کودکی نشانه هوش و خرد از سیمایش پیدا بود وخویش وبیگانه را با گفتار نغز و رسای خود به شگفت می آورد. دغدو هر چه بزرگتر می شد اندیشه و گفتارش رساتر می گشت و زشتی و خرابیهای محیط خود را بیشتر در می یافت. نیکوکاران در آن زمان در تنگی وسختی به سر می بردند و بد کاران به خوشی و آسودگی روزگارمی گذراندند. بازار دروغ و زور گویی گرم بوده و جادوگری و دیو پرستی از باورهای مردمان به شمار می آمد. دغدو از دیدن اینها رنج می برد و پیوسته می کوشید تا با گفتار نرم و آرام خود بدکاران را از پیروی بدی و زشتی باز دارد و مردم را به راه راست رهبری کند. او به هر جا می رسید از سود نیکی وراستی سخن می گفت وبا هر که می نشست درباره ی زیان دروغ و ستم و مردم فریبی گفتگو می کرد. بدکارانی که سودشان در فریفتن دیگران بوده از سخنان این دختر دلیر و باهوش به هراس افتادند و برای کتاه کردن دست و زبانش چاره ها جستند. نخست به ترساندنش پرداختند و سپس به بدنام کردنش کوشیدند وآنگاه که دریافتند ترس و بیم در دغدوی بی باک وراستگو ندارد در پی کشتنش بر آمدند. فراهیم روا چون از اندیشه ی تبه کاران آگاه شد دختر خود را در نهان از ری به یکی از شهرهای آذربایجان برد تادر آنجا در خانه یکی از بستگانش به نام پیترسپ Pitarasp بماند واز گزند دشمنان در پناه باشد. پیترسپ از خاندان پارسا ونامی اسپنتمان بوده که نژادش به فریدون از پادشاهان پیشتر او می رسید ودر آن شهر جای ودستگاهی ارجمند داشت.

زناشویی دغدو با پسر پیتهرسپ: دغدو چون به خانه پیترسپ درآمد به زودی پایه هوش و خرد ونیروی گفتار خود را آشکار ساخت. پیترسپ چون دختر را چنین یافت او را به همسری پسرش خویش یوروشسپ که جوانی نیرومند و فرزانه بود در آورد واز این دو همسر شایسته اشوزرتشت پدید آمد. در اوستا آمده به هنگام زاده شدن اشوزرتشت گلها و گیاهان بالیدند وآبهای بسته شده (یخ و برف) از کوهها وچشمه سارها روان شدند. پرندگان و جانوران به نغمه سرایی و شادی پرداختند و سراسر موجودات نیک لبخند شادمانی بر لب داشته می سرودند: خوشا به حال ما که رهبر بزرگی چون زرتشت اسپنتمان متولد شد. ولی بعدا می بینیم که کتابهای پهلوی چون دینکرد و بندهش و زاداسپرم علاوه بر معجزات چندی که به اشو زرتشت نسبت داده اند خنده و شادی طبیعت را در گاه بهار بر لب آن و خشور نهادند که بعدا زرتشت بهرام پژدوPaJdu شاعر زرتشتی ساکن ری در هفتصد سال پیش کتاب منظومی مرسوم به زرتشت نامه سروده و مطالب خود را ازآن کتابهای پهلوی برداشته است. از جمله می نویسد که به دستور فرمانروای آن روز آذربایجان زرتشت نوزاد را در گذرگاه تنگی به زیر دست وپای گله گاوان و اسبان حکومت انداختند تا پایمال آن چهارپایان گردد. چون از آن حیوانات آسیبی ندید کودک را در لانه گرگی نهادند که توله های آنرا کشته بودند. چون باز هم از گزند آن حیوان درنده برست اشو زرتشت را در آتش افکندند. این بار هم آتش بر او گلستان شد.
گرچه این داستانها با عقل و خرد که میزان سنجش درست از نادرست در آیین زرتشتی است قابل قبول نمی باشد ولی باز هم اگر بخواهیم آنها را به زبان فلسفه تفسیر کنیم می توانیم بگوییم که منظور نشان دادن خلق و خوی مردمان آن زمان است زیرا در فرهنگ ایرانی همیشه مردم نادان را به گاو و افراد سرکش و نافرمان را به اسب تشبیه کرده و گرگ نمودار خوی وحشیگری ودرندگی است و این می رساند که اشو زرتشت از همان کودکی در زیر دست و پای عده ای از مردم نادان و بی فرهنگ ودرنده خو قرار داشته وبا این که بیشترین کوشش خود را برای نابودی آن پیک آسمانی بکار بردند باز هم به یاری پروردگار یکتا زنده ماند وبرای انجام کار رهبری و راهنمایی جهانیان از گزند و کینه اهریمن صفتان رستگاری یافت. اشو زرتشت در هفت سالگی برای آموزش و پرورش به مردی دانا به نام برزین کورش سپردند ولی آن و خشور جز افسانه هایی درباره ی خدایان وروایاتی دور از عقل درباره ی خلقت چیز دیگری از آموزگار خود نیاموخت. وقتی به پانزده سالگی رسید بنابر رسم ایرانیان باستان که چون پسری به پانزده سالگی یا سن بلوغ می رسد برای این که بتواند با مردمان دیگر به شکار و پیکار بپردازد. با برگزاری جشن ویژه ای زره وجوشنی به او می پوشاندند و کمر بندی از کمند یا شمشیری به کمر او می بستند و بدین روش او را به جرگه مردان ورده جنگیان در می آوردند همانگونه که در مورد بیشتر پیامبران وقهرمانان اساطیری معمول است، درباره زایش زرتشت نیز روایات و گفتارهایی پدید آمده که به پیدایش این پیامبرایرانی رنگ ویژه ای می بخشد.

دیدگاه ها

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <br><em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.
  •  

 

کد امنیتی
این سوال برای آزمایش کردن شما است که آیا شما یک بیننده واقعی ( انسان ) هستید و یا یک رایانه برای ساخت اسپم .
11 + 7 =
دو عدد را جمع کنید و وارد کنید . به عنوان مثال 1+3 را باید 4 وارد کنید .